جمعهها از ساعت 5 بعدازظهر به بعد نحس ميشن… عين گه! هركاري ميكنم از اين ساعتاي مزخرف عصرجمعهاي به سلامت بگذرم آخرش نميشه، بالاخره يكي به زخم تير من گرفتار ميشه، حالا بدو بيا ازشون عذرخواهي كن كه بابا بهخدا تقصير اين ثانيههاي لامذهب گه جمعه است، حق دارن باور نكنن!
—
حالا با اين اوصافي كه نوشتم اين جمعه اتفاقي افتاد كه كل فرداش روهم به گند كشيد، خواهر جان ما كه معرف حضور هستن؟! همون كوهنورده، آره ديگه قبلاً گفتم دربارهاش، اين كه هربار ميره كوه و برميگرده ما تو خونه جون به لب ميشيم و اينا.
حالا اين بار اينا 4 شنبه راه افتادن به سمت علمكوه، قراربود كه جمعه شب تهران باشن، ما توي خونه از حدود 7 و 8 شب شروع كرديم به زنگ زدن به موبايل "كوهنورد" (اينم اسم جديدشه!) و تنها صدايي كه ميشنيديم "دستگاه مشترك موردنظر خاموش ميباشد" بود، ديگه يواشيواش من و مامان داشتيم نگران ميشديم و هركدوم هم سعي ميكرديم به اون يكي دلداري بديم كه يعني مثلاً هيچي نشده، ساعت شده بود حدود 12 و من هنوز بيدار بودم، به تنها موبايل ديگهاي هم كه از گروهشون داشتيم زنگ ميزديم ولي اونم خاموش، كمكمك اون "همزن" معروف توي دلم به كار افتاده بود، دلشوره و دلپيچه و خشكي دهنو و خلاصه هرچي علامت اضطراب بود دچارش شده بودم، حدود ساعت يك با اين اميد كه صبح كه بلندشم كوهنورد كنارم خوابيده رفتم كه بخوابم، به زور خوابم برد و دوباره ساعت 3:30 با يه خواب بد بيدارشدم، آهسته بغل دستمو نگاه كردم، خالي بود، دم در و ديدم، هنوز كفشاي كوهش اونجا نبودن، مامان بيدار بود داشت قدم ميزد توي اتاق،دراز كشيدم، اون "همزن" كثافت با تمام قوا داشت دل و رودهام رو بههم ميزد، توي اون يك ساعت و نيم كه بيدار بودم بدترين فكراي ممكن از ذهنم گذشت، ديگه آخراش به گريه افتاده بودم، مطمئن بودم يه اتفاقي افتاده، وگرنه دليلي نداشت بدون خبر اينهمه تأخير داشته باشن، تو خيالم ميديدم كه با ماشين از جاده سقوط كردن و حالا به خاطر همين موبايلاشون خاموشه…
…
صبح تو خواب و بيداري اول روشنايي آسمون خواب ديدم كوهنورد اومده خونه و همهچي به خير و خوشي تموم شده… بيدار شدم، هنوز نيومده بود، با بدبختي لباس پوشيدم، در اون شرايط ميخواستم هرچي دارم بدم ولي كوهنورد سالم باشه، مامان تازه خوابيده بود، نوك پا از خونه اومدم بيرون، قيافهام ديدني بود، چشماي گود رفته از كم خوابي و صورت بيرنگ، اومدم سركار، تنها كاري كه تو 1 ساعت اول كردم تلفن زدن به هرجايي بود كه به ذهنم ميرسيد بتونه كاري بكنه، از فدراسون كوهنوردي و هيئت استان تهران تا هلالاحمر و اطلاعات راهها و خود باشگاهشون بود، تا نه و نيم كه عملاً با هيچ جا تماس برقرار نشد، بعد از اونم فقط نااميدي بود و بيخبري، هيئت كوهنوردي كه گفت تا بيستوچهار ساعت نشه هيچ تيم امدادي رو اعزام نميكنن، و بيستوچهار ساعت براي من يه عمر بود…
پاشدم رفتم دم باشگاه خودشون، هيچ كس نبود، نيم ساعتي كه گذشت كمكم دونفر ديگه هم اومدن، هيچكس هيچ خبري نداشت، بالاخره ساعت 11 مدير اداري باشگاه اومد و شروع كرد به زنگ زدن به هرجايي كه ممكن بود كمك كنه، از پناهگاه رودبارك بگير تا مخابرات و پليس راه و بقيه. ساعت 12 و نيم از اونجا اومدم بيرون و همونشكلي خسته و افسرده و نگران اومدم سركار، نه ميتونستم غذا بخورم نه كار كنم، فقط آب ميخوردمو سعي ميكردم فكرم طرف چيزاي احمقانه نره، هربار كه تلفنم زنگ ميزد يا SMS مياومد خداخدا ميكردم كه كوهنورد باشه….
ساعت 1:15 بالاخره اون SMS فوقالعاده اومد: …. سلام، ما گم شده بوديم، داريم ميايم پايين، تو خوبي خره؟!
… كم مونده بود همون جا وسط سالن اداره بزنم زيرگريه، از خوشحالي بال درآورده بودم… زندهاس… سلامته… داره مياد…
—
روز بدي بود، تجربه بدي بود، ديگه داشتم مطمئن ميشدم كه كوهنورد برنميگرده…
اون "همزن" لعنتي از همون لحظه خوندن اون SMS از كار افتاد، تازه گرسنه شدم، زنده شدم…
—
پ.ن: ميدونم كوهنورد جان كه بهنظرت اين همه دلنگراني ما بيخودي بوده و همه اين چيزا تو كوه طبيعيه و بيستوچهار ساعت كه تو كوه چيزي نيست.
—
اين پي نوشت نيست، ولي هيچ ربطي هم به مطلب بالا نداره…
رضا: قهري؟
عاطفه:….
رضا: ميگم قهري؟
عاطفه:……. آره.
رضا: خب حرف كه ميزني؟
عاطفه: آره!
رضا: خب عيبي نداره قهر باش!
… شكيبايي بت نوجووني من بود، تنها كسي بود كه يك بار ديدمش و گريه كردم، حميدهامون تنها قهرمان زميني بود كه عاشقانه تمام ديالوگاي ماندگارشو از روي فيلمنامه با فيلم تطبيق داده بودم …. خبر رو كه شنيدم همون جوري با دستكشاي لاستيكي آشپزخونه نشستم… سنگين شدم، حميد هامون رفت…