براي فرار از اين همه استرس خفهكننده، براي فرار از نگاه هميشه طلبكار رئيس عوضيام، براي فكر نكردن به ادا و اطوار همكارها، و…. تنها كاري كه از دستم برمياد اينه كه اون آلبوم دوست داشتني مشكاتيان رو با صداي بلند بذارم تو گوشم اجازه بدم نواي آرومش جاري بشه تو همه تنم و به هيچي فكر نكنم….
بيحوصلهام، اينترنت كه داغون، از صبح كه نداشتيم هيچي، الان تازه يه كمي وصل شده كه من دارم اينو مينويسم، اصلاً شايد نشه پستش كنم، نميدونم، از يه طرف ديگه اين رويس بيشعور ما باز داره شاخ و شونه ميكشه، اگه يه روز رو اعصاب ما رژه نره كه اون روز شب نميشه
اين از اين.
به خاطر 5 شنبه استرس دارم، نميدونم چي قراره پيش بياد اين دفعه، كي جام عمرش لبريز ميشه و ميميره، كيا قراره برن گوشه ا و ي ن، مسلمه كه اينبار واسه تموم كردن مردم ميان، حالا چند نفر قراره بميرن خدا ميدونه، ميترسم، انگار بايد هركاري دارم انجام بدم كه اگه يهو همهچي تموم شد كار نصفه نيمه نداشته باشم.
پارسال همين موقعها بود كه دنبال خريد بوديم براي خونهاي كه قرار بود توش همخونه بشيم، پرده و ميز و مبل و …. يك سال گذشته و من هنوز به اين فكر ميكنم كه كاش زودتر همخونه شدهبوديم….
هنوز تا اون روزي كه قراره كلاً سيم اينترنتو قطع كنن كلي مونده، از همين امروز جي ميل باز نميشه! دارن تمرين ميكنن واسه مسابقه بزرگ! …… عرض كنم كه…….
اتفاقاً ما هم داريم تمرين ميكنيم واسه همون روز!
از ديشب كه متن دادگاه (!) رو تو روزنامه پول خوندم، تنم هنوز مورمور ميشه، به پسره 20 ساله ميگن از خودت دفاع كن، شروع ميكنه بگه من چه كارايي كردم، (نميگه من نكردم، اين چه دفاعيه كه تو نميگي من بيگناهم، ميگي من كردم، منو بندازين گوشه همون سلول، بعد شروع ميكنه به شمردن)، تو خيابون دستمو به نشانه V بردم بالا، با ماشين بوق زدم، دوبار شعار دادم (چرا شما همهچيو به خودتون ميگيريد؟! شعار مرگ بر ديكتاتور آخه چه دخلي به شما داره؟!)، تو فيس بوك عضو بودم، ايميل فرستادم، SMS زدم، شفاهي خبر دادم (دهانت را ميبويند…..)، تو ذهنمم قبول نداشتم كه نتيجه انتخابات درست بوده (تو غلط كردي تو ذهنت قبول نداشتي)…… آخرش هم تير خلاصو ميزنه به خودش كه: قصدم بر-ان-دازي بود…. آخ پسر تو فقط 20 سالته، ميفهمي حرفي كه ميزني يعني چي؟
خودمو تو يه دادگاهي مثل اون تصور كردم، ديدم همه اون كارها رو ما هم (همه ما) بارها و بارها انجام داديم، تصور كردم ميام تو دادگاه و اين دري وري ها رو عليه خودم ميگم، حكم صادر ميشه، 15 سال زندان (شايد دلشون براي جوونيام بسوزه و اعدام ندن)، 15 سال بايد بمونم تو اون سلول تاريك، …… تنم مورمور ميشه از ديروز، سردمه….
جزو اون دسته آدمها نيستم كه وقتي گرسنه هستم هرچيزي جلوم بذارن بخورم، اتفاقاً اين جور وقتا اينقدر بهانهگير و بداخلاق ميشم كه از دو كيلومتري داد ميزنم ” من گاز ميگيرم!”، بدبختيه بزرگيه ها، از اون بدتر اينه كه حالا تو اون گشنگي سهمگين هر چيزي رو نميخورم، بايد حتماً غذاي گرم باشه و مرغ نداشته باشه و بو نده و من دوستش داشته باشم وگرنه اينقدر با خودم لجبازي ميكنم كه يا با يكي دعوام شه يا يكي دلش برام بسوزه يه چيزي باب ميلم بده بخورم، يا اينكه هيچي نخورم، سر گشنه زمين بذارم بخوابم، تو اين پروسه كافيه يكي بهم نگاه چپ كنه، يا جرش ميدم يا ميشينم گريه ميكنم! اصلاً يك موجود نكبتي ميشم اون سرش نا پيدا!
يعني دقيقاً به همين “گهي” كه نوشتما!
بدبختي داريما! ميرم خونه مردم، دارم از گشنگي ميميرم، غذا كه مياد، همون اولين بويي كه ازش بلند ميشه، باعث ميشه تصميم بگيرم غذا بخورم يا نه، همين ديشب يه جايي بوديم، بنده خدا غذا درست كرده بود به چه خوش آب و رنگي، بعد خواسته بود عزت بذاره، ورداشته بود توش روغن حيواني ريخته بود، روغن بابوي خوش گوسفند! دو لقمه اولو خوردم، بعد هي به نظرم رسيد يه اشكالي داره، انگار داشتم تو ظرفي كه قبلاً توش شير گوسفندي بوده غذا ميخورم، بعد گفتم نكنه خانوم صاحبخونه تو غذا پنير گوسفندي ريخته! يعدتر يه كمي فكر كردم و بالاخره به نتيجه رسيدم كه اين بوي كوفتي چيه، خب بعدش معلومه ديگه، حالا هي ميگن چرا نميخوري؟ بخور ديگه، چرا هيچي نخوردي؟ آخه من چي بگم بهشون؟!
يه بار ديگه هم همينجا مهمون بوديم، سوهان يزد آورده بودن براشون سوغاتي، منم كه عادت دارم با چايي قند نميخورم، چايي آوردن با اين سوهان مذبور! منم هول! زودي يه تيكه برداشتم گذاشتم دهنم، اوووووووففففف! سوهان با روغن حيواني گوسفندي…….. فكر ميكنين چي شد بعدش؟! با آخرين سرعت عملي كه در خودم سراغ داشتم تو دستمال كاغذي كه دستم بود (خوشبختانه!) برش گردوندم، چاييه هم كه حروم شد رفت ديگه!
از همه بدتر اينه كه همخونه با وجود اينكه ذائقهاش به من خيلي نزديكه، كلاً اصلاً نفهميده بود اينها رو! اونم هي ميگفت بخور ديگه! چرا نميخوري؟!
وانمود ميكنم كه از اخبار هيچي نميدونم، انگار اصلا هيچكسي نمرده…. وانمود كردن راه بهتريه واسه زندگي كردن تو اين جهنم….
فرمودند (همون ايشوني كه تازگيها همش ميفرمايند) كه : استفاده از نرم افزارهاي “فيل چيز كن” خودش جرم است!
بسي مايه خشنودي ما فراهم شد!
—
اين آقاي شرلوك هلمز رو هم به لطف اين آقا فيلميه جديد كه يافتهايم ديديم، (پرده اي هم نبود، ببين چه پيشرفتي كرديم! هنوز تو باكس آفيسه ما تو خونه ميبينيمش!) بهتون بگم، اصللللللللللللاً هزار بارم كه بگن رابرت داوني جونيور (با اون قيافه سوسولي!) شرلوك هلمزه، عمراً، ايشون انگشت كوچيكه جرمي برت هم نميشن.
خيلي اتفاقي تيتر صبح روزنامهها رو ديدم (معمولاً روزنامه نميخونم، اعصابشو ندارم)، كاش نديده بودم، همهشون درباره اين طرح به قول ابراهيم رها (جرخوردگي اقتصادي) نوشته بودن، نميدونم چي ميخواد به سرمون بياد، نميدونم بنزين كه آزاد بشه، برق كه آزاد بشه، گاز و آب كه پولش سر به فلك بزنه ما كجا آويزون ميشيم، آويزون ميشيم ديگه؟ چيزي ازمون باقي نذاشتي تو اين 5 سال، خدا به اين سه سال آخرمون رحم كنه، البته شايدم شانس بياريم به سه سال نرسه، همون 2012 دنيا تموم شه راحت شيم…
بازي كنيم!
بازي ده تايي هاي دوستداشتني سينما، يه كمي دير شده ولي من چون دوستش دارم ميخوام بنويسم، از اين بازياي ده تايي و صدتايي و چندتايي بهترين فيلمهايي كه ديدهايم…. مثل مجله 24 (كه من همش حواسم نيست بهش ميگم twenty-four! كه تو اين شماره اولش كلي از اين بازيا كرده، واسه سريال، فيلم، و اين چيزاي دوست داشتني نازنين! حالا نميدونم اصل بازي مربوط بود به فيلمهايي كه تو دهه اخير ديدم يا فيلمهايي كه از اون اول اولا ديدم! ليست من از همه زماني هست، غير از اون فيلمهايي كه اسمشون الان يادم نميياد.
خب اين دهتايي من:(بدون ترتيب)
1- Lord of the Rings(Particularly: Return of The King) عاشقشم…..
2- Blue آهنگشو هنوز بعضي شبها كه خوابم نميبره گوش ميدم، ميديم… و مخصوصاً بعضي شبها كه…. بله ديگه!
3- English Patient فيلمي كه يواشكي ديدم و باهاش داغ شدم بارها و بارها و بارها ديمش، توضيح اينكه اون موقع اين ديويديهاي رنگ و وارنگ نيومده بود، در نتيجه زيرنويس نبود، نصف بيشتر ديالوگها رو نفهميده بودم، ولي عاشق فيلم شده بودم، منم اينو VHS ديدم… ياد اون كسي كه اولين بار اين فيلمو داد بهم هم بهخير، خودش ندونست ولي نقشش تو زندگي من خيلي پر رنگ بود…
4- sound of Music خب، اين فيلم مال اون زماني بود كه من ديوانهوار فيلمها رو ميپرستيدم! يعني دقيقاً به همين معنيها، ديالوگها و آهنگها رو حفظ بودم، به جرأت ميگم تأثير اين فيلمهايي كه تو اون سن و سال ديدم (بين 10 تا 15 سالگي) هنوز توي من هست، يعني اگه هنوز بشينم اين لعنتي رو ببينم (بعد از شاد ده-بيست بار ديدن) بازم اون جايي كه ماريا برميگرده و فونتراپ سر ايوان ايستاده و ميبينتش من قلبم تند ميزنه…
5- Ratatouille پوووووووووووففففففففففف! (سلام آقاي اولد فشن عزيزم!) شاهكاره، نميدونم چرا تو اين همه ليست فيلمهايي كه ملت درست كردن اصلاً كارتون نبود:( بابا اين كودك درون بدبختو دريابين!
6- درباره الي ، گفتن نداره ديگه، داره؟
7- 21 Grams، ديوانه شون پن باشي و داستان هم عالي باشه و تدوين ديوانهكننده و …. پكيدم!
8- revolutionary road اون لكههاي خون ريخته شده روي پلهها،اپريل شبيه همه زنها بود، همه زنهاي همه كشورهاي دنيا…
9- The Dark Knight، من قبل از اين فيلم هيچكدوم از بتمنها رو نديده بودم، از هيچكدومشون هم خوشم نمياومد، مسخره بودن، انگار داري كارتون ميبيني، ولي نه كارتون درست و حسابي، آدماش كارتوني بودن، خوب و بدش خيلي سياه و سفيد بودن،تا اين فيلم آخري…… عاشقش شدم، وقتي تموم شد من همينجوري مات و مبهوت نشسته بودم…. عالي، عالي، عالي.
10- خب جدا كردن ده تا فيلم خيلي خيلي سخته، اما ميدونم هربار كه ليست بنويسم يه فيلم توش حتماً هست، يعني با هر معياري كه حساب كنم من عاشق اين فيلمم، احتمالاً هم بايد بدونيد چه فيلميه، اينقدر كه من هر چند وقت يه بار فيلم خونم كه اومده پايين نشستم از اول ديدمش…….: شبهاي روشن.
فردا نوشت:
يه فيلم خيلي خيلي مهم رو فراموش كردم نام ببرم، فيلمي كه تو 16-17 سالگي ديدم و ديوونهام كرد، گفتن نداره كه يواشكي ديدمش ديگه، ….. سينما پاراديزو….