يه عادت بدي دارم، دوست ندارم توي خيابون كسي لمسم كنه، حالا اين كه ميگم خيابون نه كه فقط خيابونها! نه، يعني دوست ندارم آدم غريبه تو خيابون و اتوبوس و مترو و تاكسي همچين راه بره و بشينه كه همش مماس من باشه، مخصوصاً توي تاكسي و اتوبوس، از اين آدماييام كه اگه يه نفر بشينه بغلشون خودمو تا اونجايي كه جا داشته باشم ميكشم طرف در، يا توي اتوبوس اگه اول خط باشه و من سوار شم حتماً روي صندليهايي ميشينم كه يه طرفشون ديواره اتوبوسه، هيچوقتم روي صندليهاي اول نميشينم چون ميدونم شلوغترين جاست و ملت كه سوار ميشن تا توي حلق من ميان جلو، خلاصه كه عادت بديه، باعث ميشه وقتي يه نفر مياد كنارم ميشينه و خودش رو تكيه ميده به من حسابي كفري بشم، اگه بگي برو اون طرفتر بشين كه برميگرده يه چيز درست و حسابي هم بارت ميكنه، اينا رو گفتم كه يه چيزي تعريف كنم، چند روز پيشا سوار اتوبوس شدم كه برم خونه، روزنامه هم تازه خريده بودم و از اونجايي كه توي اتوبوس يا بايد كتاب بخونم يا روزنامه نشستم روي صندلي كه چراغ بالاش روشن بود، هنوز اتوبوس پر نشده بود، يه خانوم حدود 50 ساله هم سوار شد و يه راست اومد بغل دست من نشست، سر و وضعش خيلي معمولي بود، تا نشست شروع كرد به حرف زدن، كل زندگيشو برام تعريف كرد،(البته اولش يه كمي هم خودشو ول داد طرف من!) در حالي كه دستشو گذاشته بود رو دست من:
خانومه: “خب يه دوتا از اون روزنامهات بده ببينم دختر جان!”
بهش گفتم كه روزنامه رو همين الان خريدم وهنوز نخوندمش كه بدم به شما.
خانومه:” نيازمنديها هم نداره؟!”
من: نه نداره، سرمو گرم كردم به خوندنش، همزمان هم نگاه كردم ببينم جاي خالي هست كه من بشينم جاي ديگه يا نه كه متأسفانه همهجا پر بود، گفتم شايد زود پياده بشه، آ آماااااااااااااااا!
(همه حرفاي خانومه رو با لهجه گيلاني بخونيد، به اضافه اينكه اون روز ترافيكي بود بسي سهمگين، اين گفتگو هم حدود 1 ساعت طول كشيد)
خانومه:” ازدواج كردي؟ ايشاالله كه شوهرت آدم خوبي باشه، وگرنه تا دير نشده يه دونه بزن در ك و ن ش كه بره ور دل مامانش!”
من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بله بله! ايشالله!
خانومه:” بچه نداري؟! يه دونه بيار بلكم دوتا، حالا چرا تا الان بچه نياوردي؟! تا دير نشده برو دكتر (آدرش دكتر رو هم داد!) ببين مشكل از كدومتونه! (اينجا دلايل علمياش رو هم برام بلند بلند توضيح داد!اينكه چطور مردها ممكنه بچهدار نشن!) كه فردا فاميلش نگن عروسمون بچهاش نميشد!
من:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم، ديگه از خوندن روزنامه نااميد شدم، الكي سعي ميكنم تو اون ترافيك يه چيزي براي سرگرم شدن غير از اين خانومه پيدا كنم و البته موفق هم نميشم!)
خانومه:”خب حالا كجا پياده ميشي؟”
من (در كمال صداقت): خيابون ………
خانومه:”آهان! پس زود پياده ميشي، منو بگو، تا كرج بايد برم، چطوري برم!”
.
.
.
10 دقيقه بعد
خانومه:”خب حالا كدوم ايستگاه پياده ميشي؟!”
من(بازهم در كمال صداقت و يك لبخنداحمقانه روي لبم!): توي خيابون ………
خانومه:”خوش به حالت! پس زود پياده ميشي، اووووووووووهههههه، من تا كرج بايد برم، چطوري برم!”
.
.
.
5 دقيقه بعد (بعد از اينكه يهويي وسط حرف دوتا خانومي كه بغل دستمون ايستاده بودن كلي حرف زد و بهشون راهنمايي كرد كه دزد ماشينشونو ببخشن چون ممكنه نفرين كنه و يه بلايي سر اينا بياد!)
خانومه:”راستي تو كجا پياده ميشي؟”
من(!!!!!!!!ديگه ميدونستم كه گفتن اسم خيابون هيچتأثيري در كاهش سوالهاش نداره): يه كمي جلوتر! چند ايستگاه ديگه!
خانومه:”آهان! خوشبه حالت! پس زود پياده ميشي، واي! منو بگو، چطوري تا كرج برم!”
.
.
.
2 دقيقه بعد
خانومه:”راستي شما كجا پياده ميشي؟”
من(!!!!!!!! ديگه ميدونستم كه تا برسيم به ايستگاه موردنظر من كلاً به ف ا ك ميرم!) : يه ايستگاه ديگه!
خانومه:” اي وايييييييييييييي! منو بگو، تا كرج چطوري برم!”
.
.
.
5 دقيقه بعد
اتوبوس همچنان توي ترافيك ايستاده، تا ايستگاه من 4 تا ايستگاه مونده… خانومه با تمام آدمهايي كه دور و بر ما ايستادن يه تريپ حرف زده، نصيحت كرده، فضولي كرده…
خانومه:”حالا كجا بايد پياده شي؟!”
من(!!!!!!!!تند تند وسايلمو برميدارم، با بدبختي بلند ميشم) : من همين جا پياده ميشمممممممممممممم!
خانومه:” خوش به حالت! منو بگو، تا كرج چطوري برم!”
پ.ن. فرهنگي: ما اين فيلم “كتاب قانون” رو رفتيم ديديم، ديدنش رو به هيچ كس توصيه نميكنم، بسيار فيلم پا در هوايي بود، يه چيزي تو مايههاي سريالهاي تلويزيون، چهارتا ديالوگ خندهدار داشت با موضوعات تكراري و بازيهاي تيپيك تكراريتر از اون.