از اون قيافه هايي بود كه نه ميشد بگي جوونه نه پير، چروك خورده، دستاي ترك ترك حنا بسته، نميشد سنشو حدس بزني، يه چادر از اينا كه نقش و نگار داره سرش بود، ديدم يه پيرمردم همراهش بود وقتي مي خواست سوار بشه، اومد رو صندلي كناري من نشست، چسبيده به من، خودمو آروم كشيدم به طرف پنجره، از اون دسته آدمهايي هستم كه به شدت از اينكه تو اتوبوس و تاكسي و مترو لمس بشم يا بچسبن بهم بدم مياد، گوشيهامو گذاشتم و سرمو تكيه دادم به شيشه، 3 تا ايستگاه مونده بود كه برسم خونه، يهو ديدم يه پلاستيك از كيفش درآورد چادرشو انداخت رو صورتش و…. بالا آورد! خيلي عادي، انگار كه اصلاً چيز عجيبي نيست تو اون اتوبوس پر از آدم، من صداشو نمي شنيدم خوشبختانه، كم كم بيني ام پر شد از بوي استفراغش، معلوم بود حالش خوب نيست، نمي دونم شايد حامله بود، خيلي عادي با چادرش دهنشو پاك كرد، احساس خيلي بدي داشتم، دلم مي خواست زودتر برسم خونه، حالا وزنشم كم كم انداخته بود روي شونه من، دستشو گذاشته بود رو كيفم، داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه الان ممكنه تو بغل من غش كنه، يه ايستگاه مونده به جايي كه من پياده ميشم همون مرد كه همراهش بود صداش كرد، زن خيلي عادي بلند شد با يه دست كيفشو گرفته بود با يه دست اون پلاستيكو، پياده شد، با نگاهم دنبالش كردم، انگار نه انگار كه ده دقيقه پيش چي شده، بازوي مردو گرفت و همراهش رفت….
بعد ياد خوابگاه افتادم، يه هم اتاقي داشتم كه كار دو ماه آخرش كلاً بالا آوردن بود! البته اين خودش داستاني داره، اين دخترك مال يكي از روستاهاي اطراف سبزوار بود و متاسفانه دانشجوي علوم اجتماعي شاخه پژوهشگري اجتماعي بود، مي گم متاسفانه چون به شدت بي اطلاعات بود، ساخته شده بود كه فقط درس بخونه، كل كامپيوتري هم كه سعي كرده بود ياد بگيره خلاصه ميشد در ورود اطلاعات آماري در SPSS ، اين خانوم محترم علاقه عجيبي به من داشت، از اون علاقه ها كه حال آدمو به هم مي زنه، بدون من غذا نميخورد، بيرون نميرفت، چايي نميخورد، و… هيچ كاري بدون من نميكرد، و انتظار هم داشت كه منم بدون اون هيچ كاري نكنم، منم كه عمراً! خب نتيجه چي شد؟ اين بنده خدا شروع كرد به مريض شدن و دكتر رفتن وخوردن قرص ضد افسردگي و خلاصه چون نميتونست غذا بخوره هر چي ميخورد معده ضعيفش برش ميگردوند، بساطي داشتيم ترم آخر! از يه طرف من به شدت از اين مدل شخصيتها بدم مياد، از طرف ديگه دلم براش ميسوخت، اون ترم به هر زور و زحمتي بود تمومشد، من ديگه هيچ وقت خبري از نگرفتم، بعدها شنيدم تا مدتها دنبال من ميگشته!
– راستي تا حالا دقت كردين آريانا وقتي خيلي غمگينه از اين چرت و پرتا زياد مي نويسه؟!

4 comments
Comments feed for this article
آگوست 20, 2007 روی 6:58 ق.ظ
اميرحسين
اتفاقاً من از اين نوشتهات خيلي خوشم اومد. بخصوص از شكل شروع كردنت
آگوست 20, 2007 روی 7:02 ق.ظ
اميرحسين
راستي اون پيتزاي 8mm كه نوشته بودي كجاست !؟
آگوست 20, 2007 روی 12:06 ب.ظ
mylightnight
به اميرحسين
اون تو سعادت آباده، خيابون 23. من واقعاً مي گم پيتزاش عاليه، با يه قيمت خيلي خوب.
سپتامبر 2, 2007 روی 9:21 ب.ظ
badragheh
سلام بهترین پست شما به بهترین پست ها اضافه شد
لطفا در صورت تمایل به بهترین پست ها لینک دهید
http://bestblogpost.blogspot.com/