—–
پاكش كردم.
—-
خواب ديدم، كنار دريا بودم، آروم و خواستني بود، قدم مي زدم، گرماي شنها رو ميتونستم كف پاهام حس كنم، نگاهم به آب بود، نمي دونم چرا همه چي بههم ريخت، همه چيز به هم پيچيد، اون آب آروم تبديل شد به موجهايي بي نهايت بلند، رنگش شد رنگ آب گل آلودي كه هر وقت بارون مي اومد از جوي آب پهن خيابون دربند سرازيرميشد پايين، ميدونستم قرارنيست بميرم، ولي خيس عرق شده بودم از ترس، ميدونستم بايد بيدارشم ولي بلد نبودم، يادته هميشه مي گفتي خب تو كه ميدوني خوابي، هروقت ديدي اين طوريه، بيدارشو! و من از اون نگاهاي عاقل اندرسفيه بهت مي كردم كه خب اگه ميتونستم كه بيدارميشدم! ولي باز دفعه بعد كه خوابمو برات تعريف ميكردم تو همينو ميگفتي بهم؟! …بيدارشدم، دلم ميپيچيد بههم، سعي كردم بخوابم، ولي نتونستم، صداي يه كاميون مياومد كه داشتن نمي دونم با چي پرش مي كردن، دستمو گذاشتم رو گوشام، خوابم برد…
—-
فاجعه نيست در ميانه 27 سالگي پشت سرتو كه نگاه كني ببيني همه چي رو باختي؟
… باختم؟ واقعاً؟ من اينجا چي كار مي كنم؟ تو اين خاك كثيف؟ به هواي چي موندم اينجا؟ نوستالژي كوچه هاي باريكش؟

4 comments
Comments feed for this article
آگوست 21, 2007 روی 10:53 ق.ظ
esely
تو چت شده؟؟؟!!! این حرفا چیه میزنی؟! میخوای خودتو داغون کنی؟؟؟؟!!!!! حالا بقیه به درک.
آگوست 21, 2007 روی 10:56 ق.ظ
esely
منظورت چیه از پاکش کردم؟!
آگوست 21, 2007 روی 11:52 ق.ظ
mylightnight
esely عزيز يعني اون بالا مطلبي نوشته بودم كه پاكش كردم، مگه معلوم نيست؟!
آگوست 24, 2007 روی 2:11 ب.ظ
اميرحسين
آخ گفتي…
منم چند وقتيه دقيقاً همين حال و هوا رو دارم و همون چيزايي رو با خودم ميگم كه تو پست قبلي و جديدت نوشتي. كتاب نفرين شدگان (سيامك گلشيري) رو خوندي؟ همهاش تو يكي دو خط آخرش خلاصه ميشه كه ميگه انگار بعضي از ما نفرينشدهايم؛ گريزي هم ازش نيست…
منم خسته شدم ديگه از اين زندگي لعنتي. هر چي كه ميگذره، بيشتر و بيشتر ميتونم با هم وجودم درك كنم حس و حالي كه مسعود بهاري اون اواخر داشت و اينكه چطور همه چيز دور و برش دست به دست هم داد تا به اون نقطه برسه. نميدونم من كي ميرسم…؟