—–

پاكش كردم.

—-

خواب ديدم، كنار دريا بودم، آروم و خواستني بود، قدم مي زدم، گرماي شن‌ها رو ميتونستم كف پاهام حس كنم، نگاهم به آب بود، نمي دونم چرا همه چي به‌هم ريخت، همه چيز به هم پيچيد، اون آب آروم تبديل شد به موجهايي بي نهايت بلند، رنگش شد رنگ آب گل آلودي كه هر وقت بارون مي اومد از جوي آب پهن خيابون دربند سرازيرميشد پايين، مي‌دونستم قرارنيست بميرم، ولي خيس عرق شده بودم از ترس، مي‌دونستم بايد بيدارشم ولي بلد نبودم، يادته هميشه مي گفتي خب تو كه مي‌دوني خوابي، هروقت ديدي اين طوريه، بيدارشو! و من از اون نگاهاي عاقل اندرسفيه بهت مي كردم كه خب اگه مي‌تونستم كه بيدارمي‌شدم! ولي باز دفعه بعد كه خوابمو برات تعريف مي‌كردم تو همينو مي‌گفتي بهم؟! …بيدارشدم، دلم ميپيچيد به‌هم، سعي كردم بخوابم، ولي نتونستم، صداي يه كاميون مي‌اومد كه داشتن نمي دونم با چي پرش مي كردن، دستمو گذاشتم رو گوشام، خوابم برد…

—-

فاجعه نيست در ميانه 27 سالگي پشت سرتو كه نگاه كني ببيني همه چي رو باختي؟

… باختم؟ واقعاً؟ من اينجا چي كار مي كنم؟ تو اين خاك كثيف؟ به هواي چي موندم اينجا؟ نوستالژي كوچه هاي باريكش؟