ديروز درست و دقيق در لحظهاي كه روي Publish كليك كردم، اينترنت مزخرف Share شركت قطع شد(شركت به اين گندگي نكرده Dedicate بگيره، گدا!)، نتيجه اينكه پست نسبتاً طولاني نازنينم پريد! منم كه بيزار از دوباره انجام دادن هركاري، خصوصاً نوشتنم، الان ديگه حوصلهام نمياد بنويسمش. حيف شد وقتي نوشتمش كلي به نظرم خوب اومد!
—
من آدم مذهبي نيستم، يعني الان ديگه نمي تونم بگم به چي اعتقاد كامل دارم، خصوصاً تو اين دوسال اخير كه تكليفمو با خيلي چيزاي مذهبي روشن كردم،(حالا بماند كه مادر گرامي چقدر نگران من بود! دائماً ميگفت تو به چي اعتقاد داري؟! راهت چيه؟! احتمالاً الانم نمي دونه من كلاً به خيلي چيزا اعتقاد ندارم!) اما ماهرمضونو دوست دارم، بهش كه فكر ميكنم ميبينم خب دوست داشتنيام هست، اول و مهمتر از همه اينكه تمام اون زماني كه به ياد ميارم ماه رمضون تو پاييز و زمستون بوده، و اين دوفصل براي من خارق االعادهان، بوي تنه درختا، بوي برگاي خشك، صداي باد كه ميپيچه تو درز پنجره، رنگ ابرا و هواي دائم گرفته صبحها، تاريكي هوا وقتي عصرها از سركار برميگردم، صداي اذان كه ميپيچه تو خيابون، بوي برف، سكوت شبها، و…. ميبينيد؟ اينا همش نوستالژيه، و ماه رمضون هم مستثني از اين تقارن نيست، چون هميشه همراه لحظه هاي دوست داشتني بوده برام، غير ازاينا، مگه ميشه اذان موذنزاده و ربناي شجريانو بشنوي و دلت نلرزه؟ ممكنه واقعاً؟! من ميگم نه، مگه اينكه هيچ پيش زمينهاي از ماه رمضون و روزه گرفتن تو بچگي نداشته باشي. الان خوشحالم كه دوباره داره اون لحظهها ميرسه، منم روزه ميگيرم البته، اون حال دم افطارشو خيلي دوست دارم، بي نهايت آرام بخشه برام، فقط از اينكه كل كارهام به حالت نيمه تعطيل درمياد (مثل استخر هرهفته كه ميرفتم) و برنامه هام به هم ميريزه دلخورميشم هميشه. باشگاه رفتنو تاحالا تو ماه رمضون تجربه نكردم، نمي دونم چطوري خواهدبود، فقط اميدوارم از فرم نيفتم، چون تو آذر ماه يه مسابقه خيلي جدي دارم كه برخلاف اين مسابقه ديروز كه اندكي گند زدم توش (چه انتظاري داشتين؟! منس كه بودم، نهارم نخورده بودم خب ازاين بهترم ميشه مگه؟!!)، تو اون مي خوام اول بشم. حالا اگه دوباره سر صبح اون مسابقهام اين ريختي نشم!
–
اين بعدازظهرها همه بوي سرما ميدهند، انگار ته آسمان جايي در دوردستها باران ميبارد… من مست همين بوي ناكجاآباد… مست همين آسمان كبود غمگين.

1 comment
Comments feed for this article
سپتامبر 13, 2007 در 7:30 ب.ظ
esely
تو این چند روزی که بهت سر نزده بودم کولی اتفاقهای جید و خوب افتاده اینجا، خیلی عالیه. نوشتهات هم قویتر از گذشته شده ها. تصویر تمام اون چیزها از ذهنم گذشت ، سکوت شبها و بوی برف و صدای اذان… راستی این صدای اذان توی این ماه واقعا یه حال دیگه ای میده ها!.