You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2007.

بعضی روابط مثل زخمهای چرکی می مونن، بدیهاشون هیچ وقت خوب نمی شن، فقط گاهی از یاد می رن، بعد به هر بهانه ای سر باز می کنن و زندگیتو به گند می کشن، دوباره تو رو یاد اشتباهات می اندازن، یاد اینکه تو فقط چشم روی هم گذاشتی، درمانش نکردی، فقط سعی کردی فراموشش کنی…سعی کردی به خودت القا کنی که داری درست میری، و هر بار که سر باز می کنه وسط راهی که داشتی می ری متوقفت می کنه، نهیب می زنه و تو این وسط حیرون و سرگردون… حیرون و سرگردون…. حیرون و سرگردون…

 

 

—-

دسترسی به اینترنت نداشتم، ویندوزم رو هم عوض کردم، ویستا، هنوز تنظیماتش مونده.

گزارششو گمونم تو همشهري يا تهران امروز خونده بودم، خوب يادم نيست دقيقاً چه احساسي داشتم بعد از خوندنش، ولي الان به قطعيت مي تونم بگم ديروز از ديدنش لذت بردم، بعد از ميدون فردوسي ايستادم تو ايستگاه BRT كه برم به سمت آزادي و از اونجا ميون بر بزنم به ستارخان، از دور ديدم كه يكي از اين اتوبوس خوشگلا اومد تو ايستگاه، خالي بود، از اينا كه گاهي از وسط خط شروع مي كنن كه شلوغي ايستگاهها رو برطرف كنن، قدمامو تند كردم، رسيدم به اتوبوس، ديدم كمكهاي ماشينو خوابونده كه مردمن راحتتر سوار شن، همون خانومه بود، تنها راننده خط سريع اتوبوسراني (BRT)، همراه بقيه خانومهاي لبخند به لب و مردهاي متعجب سوار شدم، اولين صندلي اون جلوي جلو! (اينم تجربه ايه كه تاحالا نكرديم خب!) گفتن از دست فرمونش كه حرف تكراريه، خيلي قوي و با اعتماد به نفس تو هر ايستگاهي كه مسافر بود مي اومد دم در و از مردهاي همچنان متعجب مي خواست كه بليطشونو بدن و برن سوارشن، تجربه فوق العاده اي بود، تقريباً همه خانم هايي كه سوار ميشدن (و خيلي از آقايون هم البته) با خانم راننده سلام و احوالپرسي مي كردن و اون هم خيلي با حوصله جوابشونو مي داد، دوتا دختر كه بالاي سر من ايستاده بودن كلي احساساتشون به جوش اومده بود! هي پشت سر هم از خانوم راننده (كه متأسفانه اسمشو فراموش كردم) تعريف مي كردن: دمش گرم!!!

جداً هم دمش گرم، موندن و كاركردن تو همچين محيطي واقعاً كه خيلي استقامت مي خواد، ديروز با يه حس غرور از ماشينش پياده شدم، انگار كه منم تو اين پيروزي يه جورايي شريكم، انگار كه ديدن اون يه كمي از ناراحتي ام بابت تعطيلي ثالث (ويستار هم تعطيله؟ كسي خبر درست داره؟) كم كرد…

ما كه با سومي قرارداد داريم… سوم شدم!

اينترنت مون به سلامتي امروز به ف ا ك رفته بود، الانم كه وصل شده من هرچي فكر مي كنم يادم نمياد چي مي خواستم بنويسم!

پ.ن:آهان اين يكي از اونايي كه مي خواستم بنويسم!:  اگه واقعيت داشته باشه كه نشر ثالث و ويستار(نمي دونم كدومتون كافه اش رو تجربه كرده بودين، ولي جزو دوست داشتني ترين مكانهايي بود كه هميشه هوس مي كردم برم)رو بسته باشن بايد باز بشينيم باز به اوني كه باعث شد اين طرف نقشه چشم باز كنيم لعنت بفرستيم… (رگ گردني نشيد لطفاً … اين خداي منه، دلم مي خواد گاهي هم باهاش تندي كنم، ايرادي داره؟)

از شيرجه زدن مي ترسم! يكي بياد منو هل بده! من الان استرس متحركم!

ديشب فهميدم امروز مسابقه شنا داريم! خدا به خير بگذرونه، دو سه روزي هست كه همش گرفتگي عضله دارم، حالا عضلات ساق و دوسر كه كار مي كنن بالاخره ولي من مي خوام بدونم كشاله رونم واسه چي گرفته؟! يه عضله اي هم هست اون توي Hip كه نمي دونم چرا هي درد مي گيره! ديگه خلاصه اينجوري، من كه معروفم به شنا كردن خركي (بدون نفس گيري!) ببينيم امروز ميشه ركورد خوب بزنيم يا نه؟ اين كه ميگم خركي منظورم دقيقاً همينه ها! يعني به حدي دير به دير نفس ميگيرم كه اون تهش ديگه مرگو جلوي چشمام ميبينم! اگه مردم شما بياين برام حجله بذارين!

(آهان! يادم نبود، واسه حجله گذاشتن دوتا مشكل بزرگ هست، يكي اينكه من به لطف خدا اون عضو شريفو ندارم! بعدم كي بايد بياد ناكام بودن منو ثابت كنه؟؟!!)

ديروز (همون ديشب) تو ميدون كاج سعادت آباد يه كم شلوغ پلوغ شده بود، كلي پليس تو ميدون داشتن خودشونو مي نماياندن! از قضا – اين طور كه ما شنيديم!- به يه دختر و پسري گير داده بودن كه زن و شوهر از كار دراومده بودن -دلم خنك!- و همين موضوع باعث درگيري بين اون پسر و مأمورا ميشه، مردمم بي كار نميشينن و جناب آقاي مأمورو يه كم نوازش مي كنن، -ايضا،ً همون!- خلاصه ملت وايساده بودن دورميدون و حضرات پليسو نيگاه مي كردن -حالا گيريم كه بهشون مي خنديدن، به منو شما چه؟!!!!! منو شمام بايد بخندين؟!- كه دور ميدون هي چرخ مي زدن و به قول يكي از شاهدان عيني داشتن دنبال آقاي پسره مي گشتن! پس يعني اينكه طرف فلنگو بسته بوده! -ايضاً ، همون!- خلاصه كه ماجرايي بود، حالا شما چي كار دارين كه در اثر ديدن اين صحنه ها اون ته دلمون يه چيزي در حال آب شدن بود!!

- -

اي ملت غيور آخه بياين واسه من روشن كنين اين كلمات عالمانه اي كه شما تو سرچ باكس مثلاً گوگلتون تايپ مي كنيد و سر از اينجا درمياريد از كجاتون منشعب ميشه آخه؟!!! آهاي عزيز دلي كه زدي “كردم توش” -به جان بچه ام اگه دروغ بگم!- تو احتمالاً مي دوني اينترنت چيه؟! يكي ديگه زده بود مسيج بي ادبي! اون يكي نوشته بود دختر خفن دبي!!!!!!!

 

آهان راستي يادم رفت بگم، سه شنبه هاواسه من يعني بعد ازاداره و يك ساعت باشگاه، خيس از عرق، با يه ساك گنده برم باشگاه انقلاب، ل خ ت شم تند تند مايو بپوشم، با سر بپرم تو آب خنك استخر، فين* هامو بپوشم و تا سرحد مرگ شنا كنم، سعي كنم به همون خوبي كه مربي تيم قوس ميزنه (جدا در زيبايي كم از پري دريايي نداره!) قوس بزنم، عين دلفين، سعي كنم پرفكت باشه، شناي پروانه خيلي سخته و خيلي بهت احساس قدرت ميده، وصف نكردنيه، اين برنامه سه شنبه هاي دوست داشتني منه، امروز بعد از يك ماه و نيم مي رم، اميدوارم خيلي افت نكرده باشم، تازه پروانه هه داشت از پيله در مي اومد!

 

* همون پاهاي پلاستيكي اردكي كه غواصها مي پوشند واسه بهتر شنا كردن، ما به خاطرقوي شدن پاهامون ميپوشيم، تأثيرش اعجاب آوره! تبديل ميشي به قايق موتوري!

خوبم خوبم خوبم… ناگهان همه چيز بهتر شد… گرچه همچنان كم خوابي و كابوس و بد خوابي شبانه هست… گمونم علما به اينا ميگن دپرشن، افسردگي… يا نكنه مانيك دپرشن؟!

البته در اين سير بهبودي بايد از جناب آقاي فرامرزآصف خيلي ممنون باشم، با اين آهنگ شاهكار”كمر باريك من”!!! جان خودم اونقده اين آهنگه شاده كه مي تونه به عنوان يه داروي اساسي واسه دپرس ها استفاده بشه! من تو اين دو روز با آخرين ولوم در حال گوش دادنش بودم، لامصب (خب بنويسم “لامذهب” خودتون بهم مي خندين ديگه! نمي خندين؟!!) تو خيابون آبروي آدمو ميبرد! قره ديگه، نمي شه زياد مخفي اش كرد! فكر كنم از لحاظ پزشكي ام ضرر داشته باشه!

 —

“حلقه سبز”و ديدين؟ خب بايد بگم كه انتظار بيشتري از حاتمي كيا داشتم، ريتم يه مقداري كند بود، البته يادم نرفته كه داريم درباره تلويزيون حرف مي زنيم، و ما عادت داريم از حاتمي كيا فيلم سينمايي ببينيم، (تجربه خاك سرخ رو يادتون نرفته كه؟ يادتونه چقدرسكته مي زد يه جاهايي؟) تلويزيون مختصات خودشو داره، حتي براي فيلمسازي مثل حاتمي كيا. خب برسيم به خود مطلب: نمي دونم اشتباه مي كنم يا نه، منو ياد شهر فرشتگان انداخت، خانوم دكتر و فرشته و بيماستان، شما يادش نيفتادين؟ حالا ببينيم اين فرشته بدقيافه و بدلهجه چي كار قراره بكنه! اما اون چيزي كه در اصل مي خوام بگم اينه كه من تا حالا تو هيچ كار ايراني محيط بيمارستانو به اين خوبي نديده بودم، كاملاً واقعي و براي اولين بار اصطلاحات درست به كار برده ميشدن، (اون كلمه miss شدنو شنيدين كه اون آقاي دكتر موقع شرح حال خوندن گفت؟ جزئيات اين شكلي خيلي منو حال مياره!) غير از اون تنفس عجيب غريب مجروح تو ICU كه اهل فن بايد بيان بگن درست بوده يا نه؟ ونتيلاتور همچين تنفسي به ريه اون بدبخت ميده يعني؟ اهل فن د زود باشين ديگه! دكتر مزيدي با توام ها!

 

 

بدونين كه وقتي آريانا روزي دوتا پست مي نويسه حتماً يه مرگيش هست… يعني قاتي كرده… يعني عصبانيه….

همچنان اخلاقم گه مرغيه (همينه ديگه؟!)، به شدت دلم مي خواد بميرم و دوباره به دنيا بيام، ولي درست انتخاب كنم، من اين “من” رو دوست ندارم، مي فهمي خدا؟ دوستش ندارم…

ميشه من خونه نرم؟

مادرشدن معجزه فوق العاده ايه، گاهي دلم ميخواد تجربه اش كنم، نمي دونم هرگز فرصتشو به دست ميارم يا نه… تجربه پرورش دادن يه آدم زنده تو بطن آدم بايد وحشتناك باشه! ازدواج كردن يه معامله ناعادلانه اس، به قيمت از دست دادن خيلي چيزا تموم ميشه، تنها حسنش اون حس واقعي انسان/زن بودنه كه نمي دونم مي ارزه به تمام بديهاش يا نه!

پ.ن: وقتي روي شكم بالا اومده دوست نازنينم دست مي ذاشتم انگار باورش يه كم سخت بود كه اون تو يه موجود داره رشد ميكنه!

پ.ن: راست راستش حسودي ام شد!

آيا به نظر شما آدم چي مي تونه بگه به يه ليسانسه زبان كه به Favorite ميگه فاووريت(!!) و بهDesktop ميگه دكس تاپ(!!!!!)؟! تورو خدا اون قيافه رو نگيرين به خودتون، اينا كلمات رايج پيش پا افتاده اي هستن كه حتي آدماي زبان نخونده هم (كي الان ديگه هست كه لاي دوتا كتاب زبانو باز نكرده باشه؟ حالا ليسانس گرفتن كه جاي خود دارد) سعي ميكنن درست ادا كنن، پس بي خودي نگين همه كه نبايد درست حرف بزنن يا همه چيو بدونن، بله همه لازم نيست همه چيو بدونن ولي كسي كه ادعاي تدريس كردن و ترجمه كردن (راست و دروغش پاي خودش) داره كه نبايد اين شكلي غلط حرف بزنه كه!

 

پ.ن: فعلاً تا اونجايي كه يادم مي اومد سعي كردم افزونه ها(!!) رو دوباره نصب كنم. حالا ببينم دوباره نپره!

 

—–

پ.ن2: كاش بلد بودم ازت بپرسم اين روزها چرا اينقدر ناراحتي و بهانه ميگيري… كاش يادم داده بودي…

 

تازه نوشت ها

 

اکتبر 2007
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر   نوامبر »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

Blog Stats

  • 20,920 hits