You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2007.
نوشتنم نمي اد، سه بار اديتور رو باز كردم ولي ننوشتمو بستمش، اصلاًكلاًاين هفته خيلي رو فرم نبودم،خداروشكر فردا تعطيلم….
تا هفته ديگه كه اميدوارم باز بارون بياد و من حالي به حالي بشم و بنويسم….
—-
پ.ن: واقعاًمن در آي كيو اين علمايي كه تو مثلاً گوگل سرچ مي كنن “سوزنو كردم توش!!!”و مي رسن اينجا موندم! جالب تر از اون اينه كه روزي نيست كه من تو ليست كلمه هايي كه رسوندنتشون به اينجا اين ” ب زن توش” و “ز د م توش”و “ك رد م توش” و اينا رو نبينم،چه پرطرفدارم هست!!!! تازگيا ياد گرفتن مي نويسن “صكص”! بهد مي رسن به اينجا دوگانه سوز ميشن!
–
دوگانه سوز كه مي دونين چيه؟ ميگن اونايي كه به …….!راي دادن دوگانه سوز شدن، هم دماغشون سوخته ، هم ك و ن شون!
يادم نمي اد كه اين چندمين باره كه جداً احساس مي كنم به يه روانشناس احتياج دارم، يه نفر كه بتونه راه بذاره جلوي پام، هي نگه به اين فكرنكن،به اون فكرنكن،نگه سعي كن آروم باشي، دوست دارم يادم بده كه چطور از پس مديريت كردن ذهنم بربيام… خسته ام، خسته و ازهم پاشيده، تمام اعتمادبه نفسم رو از دست دادم، حتي توي باشگاه -كه تا قبل از اين تنها جايي بود كه دوساعت خوش و خوشحال بودم-احساس” ازهمه بدتر بودن” مي كنم، ديروز وقتي داشتم تست مي زدم و از حدود 60 تا ديدم هنوز 15 تا غلط دارم نتونستم گريه نكنم،عين احمقا گريه كردم، اونم چه گريه اي! امروزم حالم زياد خوش نيست،هم چشمام مي سوزه،هم خوابم مياد،از همه بدتر حوصله كار كردن ندارم…
هوا برخلاف حال من خيلي دونفره شده….
—
دلم مي خواد بتونم راحت و بدون رويا بخوابم، يه جوري كه خستگي امروز تا فردا كش نياد…
به قولي اين روزها در فلان جايمان عروسي منعقد گرديده است!به يمن بارون و برگهاي زرد و نارنجي كه هنوز روي شاخه ها جاخوش كردن پاييز امسال خيلي خوشرنگ و تميز شده، يه كمي بيشتر اين روزها اطرافتونو نگاه كنين، مطمئن باشين كلي صحنه هاي ناب مي بينين، از يه كوچه باريك با درختاي بلند كه رنگشون به طرز عجيبي نارنجي و زرد و سبز هست، و زمينش پرشده از برگ و شاخه و آب بگير تا پاي درختا،بين پياده رو و جوي آب كه پر برگهاي رنگارنگ و خيسه،چه دلبري مي كنن!فقط كافيه يه كم بيشتر ببينيم…
—–
ما از اين سريال شهريار بسي خوشمون اومد، اين آقاي كمال تبريزي كه خب گفتن نداره، واسه تلويزيونم كه كار بسازه حتماًبهترينه، ديگه داستان شهريارم باشه كه باعث مي شه ما همچنان جشن عروسي رو ادامه بديم!! اين خانومه كه احتمالاًميشه مادر شهريار حسابي حال مبسوطي داد به ما و روي اين آقاي فرهاد قائميان كه روزبه روز داره بازيش افتضاح تر ميشه كم كرد! آقاجان شما بي زحمت همون تركي حرف بزني به خدا خيلي بهتره، فارسي كه حرف مي زني انگار داري جان به جان آفرين تسليم ميكني!
—-
ديشب قاطي همه دري وري هايي كه ديدم، يادمه خواب ديدم يه نفر داره مجبورم ميكنه وقتي ميرم بيرون برقع بپوشم!چقدر سرش داد زدم!داشتم از سنگيني وزن برقع خفه مي شدم،با داد و فرياد خودم از خواب بيدار شدم!موندم زير پتو و به اين فكر كردم اگه يه روز مجبور بشيم چي؟ ياد هزار خورشيد تابان افتادم،همون خوش خيالي كه اون زنها داشتن كه طالبان نمي تونه مجبورشون كنه برقع بپوشن،انگاري ما هم دچار همون خوش خيالي هستيم….
—
وقتي بارون مياد،صندلي من رو به پنجره اس،پرده ها رو مي زنم كنار، هي سرك مي كشم كه نكنه بارون بند اومده باشه!بعد كه مي خوام برم خونه، زير بارون،بدون ماشين كه موندم، تازه جدوآبادمو ملاقات مي كنم و به خودم لعنت مي فرستم كه چرا لباس بهتري نپوشيدم، مثل امروز كه عين احمقا نه چتر برداشتم نه كاپشن كلاه دار پوشيدم نه كفش مناسب، امروز بعد از مدتها كفش خانومي هام پامه! الان دارم از اداره مي رم بيرون، سعي ميكنم به بلايي كه تا چند دقيقه ديگه سرم مياد فكر نكنم!
گاهي زمان اگر همون جايي كه هست بايسته چي ميشه؟
….. يه جايي ميون صداي بارون كه مي كوبه رو سقف ماشين، تماشاي منظره تهران از اون بالا زير بارون، بوي ملايم سيگار تو كه سعي مي كني از لاي پنجره ماشين بديش بيرون، آهنگ محبوب من، قلبهاي طلايي، كه انگاري واسه همين لحظه و مخصوص من ساخته شده… و گاهي نگاهي دزدكي به صورتت وقتي داري پك مي زني و چشمهات ريز شدن و احساس كردن سنگيني نگاه تو كه مي دونم داري نگاهم ميكني…. همين جاها بايد بايسته، گاهي به احترام اون چيزي كه بين تو و من هست بايد بايسته،كه اون بالا (اگه واقعاًفرشته اي هست واسه ثبت كردن) ثبتش كنه، اين گناهه يا ثواب؟
—–
تو راه برگشت از شمال،5 كيلومتر مونده به تهران، يه تصادف ديدم، يه تاكسي آنچنان با سرعت كوبيده بود به گاردريل كه گارد از شيشه جلوي سمت راننده اومده بود تو و از پشت ماشين حدود 5 متر زده بود بيرون…. دوست داشتم نمي ديدمش،چون نمي تونم به اونچه كه ممكنه سر راننده و مسافراي احتمالي اش اومده فكر نكنم،حالا همش اون صحنه جلوي چشمم هست،نمي دونم زنده مونده بودن يا رفته بودن…
—
ديرو تو اخبار شنيدم كه فرمانده نمي دونم چي چي بسيج از يه مانور خبر مي داد كه قراره همين روزا برگزار بشه، واسه مقابله با حمله احتمالي آمريكا… خدا هركسي كه باعث جنگ ميشه لعنت كنه، من دلم نمي خواد همين خاك كثافت هم دوباره جنگ زده بشه، ميهن پرست نيستم ولي نمي خوام به اين روزايي نكبت حسرت بخورم، به اين آرامش خيالي، به اين هرماه كار كردن و حقوق گرفتن، به همين وجود داشتن غذا،كه مي دونم اگه جنگ بشه ما مردم به سر هم چي مياريم، من جنگ نمي خوام….
خب نهارم خوردم اومدم خدمتتون، اول بگم كه سفر خيلي عالي و به جا بود، بهش واقعاًاحتياج داشتم، آرامش وصف ناپذير جايي كه اقامت داشتيم و سكوت عجيب دريا (تو اين فصل يه كم عجيب بود اين همه بي موج بودنش)، البته من بازم نتونستم خوب بخوابم،انقدر خواب احمقانه ديدم كه خيلي فرق نداشت با اينجا بودنم،غير از اين يه مورد بقيه اش عالي بود،برخلاف هميشه رطوبت هم انگولك نكرد و فقط تو راه برگشتن باز درد داشتم، سفر خوبي بود،الان كه بهش فكر ميكنم ميبينم واقعاًلازمش داشتم.
الان متاسفانه بايد برم به كاراي ناتمام اداره برسم، دوباره آي پي كانفليكت وSERVERو اين بازيا، يكي ميزنم تو سر خودم يكي تو سر سرور! الان نوبت اونه، مي رم كه بزنم تو سرش!
اينترنت نداشتم…. فعلاًاينو داشته باشين تا برم نهار بخورم برگردم سر صبر بنويسم….
اینم یه شاهکار توپ از خواب دیشبم! نه که همیشه میدیدم یا بلیطمو گم کردم یا راهو، یا اینکه رفتم سوارقطار یا اتوبوس شدم ولی از یه جای عجیب غریب (قدما بهش می گن ناکجاآباد!!)سر در آوردم، دیشب دیگه تیر خلاص تو خوابم زده شد، این دفعه کفشامو پیدا نمی کردم!!!!!! این دفعه انگار واسه اینکه مطمئن بشه من هیچ جوری از اون جهنمی که توشم نمی تونم فرار کنم هم فرودگاهمو برده بود امام خمینی(!) هم کفشامو پیدا نمی کردم! صبح که از خواب بیدار شدم هم از یه طرف به خاطر کشمکش های تو خواب خسته و کوفته بودم هم خنده ام گرفته بود!
—
یه خواب تکرار شونده هم دارم که خیلی باحاله، طبق معمول یه جایی هست که توش گیرافتادم، ولی این یه جا دوحالت داره، یا یه حموم کثیف عمومیه یا یه دستشویی به شدت افتضاح، بعد فکرشو بکنید من با چه حالی صبح بیدار میشم!
—
شنبه و یکشنبه مسافرتم، امیدوارم هوا همین شکلی بمونه تا ما بریم و برگردیم، بعد هرچی خواست بباره!
تو آسمون اول صبح دیروز یه ردیف رنگارنگ درست شده بود، یه رنگین کمان نصفه کاره، چندتا رنگم بیشتر نداشت، طلایی، زرد، آجری، نارنجی… تمام طول راه رو تا رسیدن به اداره با نگاهم دنبالش کردم، انگار یه فرشته ای چیزی یه تیکه آینه یا شیشه شکسته رو گرفته بود جلوی خورشید، بعد رنگین کمون وسط تشکیلش منصرف شده بود و همون جوری نصفه نیمه حیرون مونده بود وسط آسمون!
هیچ کس دیگه ای تو سرویس نگاهش نمی کرد، اصلاً کسی آسمونو نمی دید…
—-
دوتا وبلاگ خیلی خوب کشف کردم، یکیش اینه و اون پست آخرشو از دست ندین که درباره چت و ایناس، یکی دیگه هم اینه که نسبتاً آی تی نویس هست و قلم خوبی هم داره، برین بخونید که خیلی خوبن.
—-
صبح ها از خواب (خوابها!!) که بیدار میشم توی کله ام هنوز صدای درگیری های خوابم میاد، عین یه راهروی شلوغ! به خاطر همین بدخوابی ها این دایره تیره دور چشمام هرروز داره بزرگتر میشه….
—-
امروز سه شنبه اس، باشگاه و استخر و درس!
ذهن من مثل یه آپارات می مونه، همیشه درحال پخش کردن فیلمه، تمام 24 ساعت دارم مرور می کنم، خواب و بیداری هم نداره، اصلاً یادم نمیاد آخرین بار کی بود که خوابیدم و خواب ندیدم!یا یادم نمیاد آخرین بار کی بود که فقط یه خواب دیدم، اونقدر داستانهای بی سر و ته مزخرف تو خواب میبینم که وقتی بیدار میشم ازته دل خداروشکر میکنم که همش خواب بوده! فکرشو بکنید، تمام طول شب رو در حال دویدن یا دنبال چیزی گشتن (معمولاً بلیط اتوبوس یا قطار یا هواپیما، یعنی چیزی که منو از اونجا نجات میده!) یا طی کردن یه تونل تاریک تنگ نفس برباشین چقدر خستگیتون درمیره؟! اون وقت از اینکه بیدار بشین خوشحال نمی شین؟! این داستان هرشب منه، گاهی حتی بعدازظهرهایی که تو روزای تعطیل می خوابم هم وضع همینه، اینه که از خوابیدن بیزارم و همیشه هم خواب آلودم!
—-
راستی گفته بودم دارم به مقام الهی “خاله” شدن ارتقا پیدا میکنم؟!
