گاهي زمان اگر همون جايي كه هست بايسته چي ميشه؟
….. يه جايي ميون صداي بارون كه مي كوبه رو سقف ماشين، تماشاي منظره تهران از اون بالا زير بارون، بوي ملايم سيگار تو كه سعي مي كني از لاي پنجره ماشين بديش بيرون، آهنگ محبوب من، قلبهاي طلايي، كه انگاري واسه همين لحظه و مخصوص من ساخته شده… و گاهي نگاهي دزدكي به صورتت وقتي داري پك مي زني و چشمهات ريز شدن و احساس كردن سنگيني نگاه تو كه مي دونم داري نگاهم ميكني…. همين جاها بايد بايسته، گاهي به احترام اون چيزي كه بين تو و من هست بايد بايسته،كه اون بالا (اگه واقعاًفرشته اي هست واسه ثبت كردن) ثبتش كنه، اين گناهه يا ثواب؟
—–
تو راه برگشت از شمال،5 كيلومتر مونده به تهران، يه تصادف ديدم، يه تاكسي آنچنان با سرعت كوبيده بود به گاردريل كه گارد از شيشه جلوي سمت راننده اومده بود تو و از پشت ماشين حدود 5 متر زده بود بيرون…. دوست داشتم نمي ديدمش،چون نمي تونم به اونچه كه ممكنه سر راننده و مسافراي احتمالي اش اومده فكر نكنم،حالا همش اون صحنه جلوي چشمم هست،نمي دونم زنده مونده بودن يا رفته بودن…
—
ديرو تو اخبار شنيدم كه فرمانده نمي دونم چي چي بسيج از يه مانور خبر مي داد كه قراره همين روزا برگزار بشه، واسه مقابله با حمله احتمالي آمريكا… خدا هركسي كه باعث جنگ ميشه لعنت كنه، من دلم نمي خواد همين خاك كثافت هم دوباره جنگ زده بشه، ميهن پرست نيستم ولي نمي خوام به اين روزايي نكبت حسرت بخورم، به اين آرامش خيالي، به اين هرماه كار كردن و حقوق گرفتن، به همين وجود داشتن غذا،كه مي دونم اگه جنگ بشه ما مردم به سر هم چي مياريم، من جنگ نمي خوام….

1 comment
Comments feed for this article
نوامبر 28, 2007 روی 12:37 ب.ظ
esely
زندگی پر از این لحظه های کوتاه و دوست داشتنیه.I will show u baby(: