You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2007.

salam , be dashbordam dastresi nadaram, daram say mikonam ye juri befahmam eshkal az kojas, alanam ba «,,,ilter chiz kon» daram minevisam , sharmande… omidvaram dorost she:(

درباره اون مطلب جنجالي خواهم نوشت،‌بايد به همه كامنها فكر كنم،‌فقط يه چيزي واسه من مثل ايمان به خدا قويه: دنيا عادله،‌ كفه هاي ترازوش خيلي دقيقن،‌اگه قرار باشه كاري درحق كسي بكنم كه دلم نخواد در حق من انجام بشه،‌اون كارو قطعاً‌نمي كنم… اينو داشته باشين تا بيام سرفرصت يه جواب درست و حسابي بدم.

خب اين مزيدي عزيز كه بالاخره مجبور به كوچش كردن دوباره حال اساسي به اين وبلاگ فراموش شده داد!‌امروز من با كمخوابي از ديشبو و سنگيني سر (از سكر شراب سرخ خانگي! و البته پرخوري شب يلدا! ) با بدبختي اومدم سر كار نشستم به چك كردن ايميل ها و باز شوكه شدم!‌اين دفعه ديگه تركوندي مارو دكتر جان!‌ كي باشه بريم برات زن بستونيم!‌

هيچ دقت كردين كه انگار امسال ديگه اينا -ديگه بگيرين خودتون منظورمو از «اينا» چون به جان شما اصلاً‌دلم نمي خواد از عنفوان جواني «فيل» شم- نتونستن بي خيال شب يلدا بشن؟ ما بسي حال برديم و در دلمان به «اينا»خنديديم!‌كه فكر مي كردن مي تونن با بي محلي يلدا رو كمرنگ كنن.

 

ما ديشب داشتيم مي رفتيم مهماني،‌با اون تيپاي سانتي مانتال اولين خيابونو كه رد كرديم،‌ماشينمون زرتش قمصور شد!‌هرچي استارت زديم نشد كه نشد،‌نگو كه آمپر بنزينمون خراب تشريف داشتن و ما نمي دونستيم،‌و هي حال مي كرديم كه باريكلا! ‌مصرفمون چه پايينه!‌ خلاصه در يك سربالايي خفن خاموش كرديم مونديم تو سرما!‌ خدا پدر اين رفقاي عزيزتر از جان مارو بيامرزه كه به دادمون رسيدن وگرنه نمي دنم چطوري بايد از اونجا خلاص ميشديم!‌ ديگه كم كم داشتم فكر مي كردم با يه ترفند كثيف چندتا آقاي خوش تيپو اجير كنم بهمون بنزين بدن!‌فوقش باخودمون مي برديمشون مهموني!‌ خلاصه كه ماشين آوردند و ما با ماشين قرضي ساعت هشت و نيم رسيدديم مهماني،‌تا يك و نيم هم مشغول اجراي موسيقي بودن و سرها گرمو …. گور باباي سركار اول صبح!‌ كي مي خواد شش و نيم صبح تو اون سرما از خواب بيدار شه؟!‌ همين شد كه ما امروز دير اومديم ديگه،‌خيلي شيك ساعت هشت و نيم بيدار شديم آسه آسه اومديم اداره!‌الانم كه مي بينين چقدر كار داريم!‌

مزيدي مورد غضب آقايون _شايدم خانوما!_ قرار گرفته، ‌اين متن ايميل هايي كه زده به مخابراتو بخونيد،‌انگار اوني كه اونور نشسته داره جواب مي ده – و به طرز عجيبي فينگليش هم مي نويسه!- خيلي از بسته شدن امثال مزيدي حال مي كنه، اونقدر كه نتونسته جلوي اين خوشحالي اش رو بگيره و به آسوني ميشه اين حسو از وسط جمله هاش حس كرد.

دلم بازم برف مي خواد،‌ميشه لطفاً؟

Yahoo Wether  رو مي بينم ، واسه 10 روز آينده رو هم،‌همش آفتابي،‌از دست خدا عصباني ام…

اينو هرگز فراموش نكنيد،‌ يه همكار هرقدر هم باهاش صميمي باشين بالاخره يه همكاره،‌اون هرگز منافع كاريش رو به خاطر دوستيش كنار نمي‌ذاره،‌ اينو يه جا بنويسين كه هيچ وقت يادتون نره.

مزيدي فيل شد،‌ كاش يه روزي اينا تموم شه.

يه چيزي هست كه گاهي خيلي فكرمو مشغول مي كنه‌(البته به اضافه اون چيزاي ديگه اي كه بقيه وقتا باعث ميشه ذهنم مشغول باشه!)، يه سوالي هست كه تاحالا از خيلي‌ها پرسيدم ولي هركس جواب خاص خودش رو داده بهم،‌حالا مي خوام اينجا مطرحش كنم بلكه دوتا جواب مشابه به هم بشنوم يه نتيجه‌اي بگيرم لااقل:

تصور كنيد كه جفتي داريد(‌همسر، دوست دخ ت ر، دوست پ س ر، نامزد) ،‌با ايشون هيچ مشكلي ندارين،‌هم از نظر عاطفي به هم نزديكين هم از نظر فرهنگي،‌مشكل مالي ندارين،‌عاشقانه همديگه رو دوست دارين،‌ در صكص (زبانم لال!)ازهمديگه كاملاً‌راضي هستين،‌تصوير ذهني تون كاملاً (حالا فرض مي كنيم 90%) با اون كسي كه انتخابش كردين همخواني داره و… همه چيز در حد عالي است،‌حالا تصور كنيد اين جفت نازنين چند روزي دركنار شما نيست (بله بله ، مي دونم دلتون حتماً‌براش تنگ ميشه) و شما تنها هستيد،‌ حالا شرايط اينه: جفتتون به شما اعتماد كامل داره (منظورمو كه مي فهمين،اعتماد زياد، يه چيزي در حد خريت!)، راه به راه زنگ ميزنه/ميزنين حال همو مي پرسين،‌تو اين چندروزكه تنها هستين هركاري بكنين اون نخواهد فهميد،‌حالا اتفاقي با خانوم/آقايي بسيار زيبا و خواستني روبرو ميشين،‌شرايط براي يه خلوت واقعي و ل ذ ت بخش مهياست،‌(تكرار مي كنم كه فرض رو بر اين بگذارين كه جفتتون در هيچ حالتي نخواد فهميد كه شما درنبودش چه كار كرده ايد)منظورم از  اين زيبا و خواستني يه چيزي مثل جذابيت ديوانه كننده جرج كلوني يا آن جلينا جولي ها!‌(حالا شما اگه خوشتون نمياد مي تونين هركس دلتون خواست جاشون بذارين)، هم شما و هم اون شخص جديد مي دونين كه فقط همين يك بار با هم خواهيد بود (پس فرض يه رابطه بلندمدت رو ندارين،‌عذاب وجدان هم نخواهيد داشت)و هرگز دوباره همديگه رو ملاقات نميكنين، حالا خوب فكر كنيد و قاطعانه به اين سوال جواب بدين: آيا با اين شخص جديد يك شب به يادماندني رو تجربه مي كنيد؟ اگر ميكنيد چرا و اگر منتظر بازگشت جفتتون ميشيد چرا، نسبي جواب ندين اين چيزا نسبيت بردار نيست،‌من اون دليله برام مهمه، لطف كنيد و با دقت جواب بدين.

اينم يه سوال بود به سبك گوشزد،‌ فقط اميدوارم يه چندتايي كامنت ببينم اينجا كه احساس نكنم دارم با ديوار حرف مي زنم!‌

ما رفته بيديم عينك جديد سفارش داده بيديم،‌گفتيم كه لال از دنيا نريم يه وقت!‌

ببار اي بارون ببار…

والله عرضم به حضورتون كه من الان چشمام داره از كاسه درمياد،فكر كنم شماره چشمم رفته بالا و اين كم خوابي ها و هرروز دستكم 7 ساعت كار با كامپيوتر و تازگي ها هم مطالعه مستمر دوباره دكتر لازمم كرده،‌نتيجه اش سردرد دائميه و قرمزي چشم و يه دايره سياه كه جاخوش كرده زير چشمام. البته بد هم نمي شه، از شكل اين عينكم خسته شدم،‌بدم نمياد عوضش كنم!

رفتم بالاخره يه كول ديسك خريدم،‌اينقدر خوشگله خودم كيف مي كنم نيگاش مي كنم!‌يه تنه نقره اي داره،‌آنتي شوك *وضدآب، با سرعت نجومي د خوندن و نوشتن اطلاعات،‌الان ديگه هرچي بخوام از خونه به اداره جابجا كنم منت رايترو نمي كشم!

* حوصله تغيير زبانو نداشتم،‌مي دونم فارسي نوشتنش احمقانه اس!‌

به به جناب مزيدي گل! چه عجب از اين ورا؟! ‌شنيدم قيلتر شدي؟! ببخشين چرا اونوقت؟ صكصي بود يا صياصي؟ يا نكنه زيادي خوب مي نوشتي كه مورد غضب قرار گرفتي؟

البته واسه من قيلتر نيستي خداروشكر.

* لينك نمي تونم بذارم!

 

شما اگه بعد از يك سال ورزش مستمر و كلي زحمت كشيدن واسه ساختن عضله و ماهيچه فقط يك كيلو وزن كم مي كردين (البته من كاملاً‌وزن متعادلي دارم،‌قصدمم كم كردن وزن نبوده) بعد به فاصله حدود 15 روز در حالي كه همچنان باشگاه ميرين و ورزشتون هم به خاطر نزديك شدن به مسابقات حسابي سنگينه يهو ببينين به خاطر اينكه توي خونه چون همش نشستين و دارين درس مي خونين يه جاهاييتون پهن شده چه حالي ميشين؟! خداييش سر خودتونو نمي كوبين به ديوار كه يهو همون يك كيلو رو دوباره اضافه كردين؟ بعد ديگه غذا ميشه خورد با اين وضعيت؟! نه خداييش من حق دارم حالم گرفته بشه يا نه؟ آخه من بايد يه فرقي بايد بكنم با بقيه كه از يك كيلومتري باشگاهم رد نميشن يا نه؟ اي خدا من كلي زحمت كشيده بودم واسه اين تنم آخه!‌

ديشب گرسنه بودم ولي از ترسم شام نخوردم، ‌آخر شبي يه پاچه اي از ملت گرفتم كه بيا و ببين!‌ شامم كه ميگم منظورم يه چيز سبكه معموليه ها!‌وگرنه اگه قرار بود پلو خورش بخورم كه الان بايد قل قل مي خوردم به جاي راه رفتن!‌

پ.ن: نگفتم مارك فلشمو؟! AXTROM با گارانتي آواژنگ. متاسفانه چون نمي تونم لينك بدم عكسشو نميشه ببينين،‌درست كه شد مي ذارم حتماً .

پ.ن2: تيتر مطلب مربوط به آلبوم دوست داشتني فرامرز اصلانيه كه بعد از مدتها پيداش كردم دوباره و دارم گوش مي دم. گرچه خودمم چندان تعريفي ندارم.

.

/

.

اينا رو مي خواستم بنويسم ولي يادم نيومد چي مي خواستم بگم!

به نظر شما به ديوونه اي كه وقتي ميره دستشويي هم اولش كه هنوز كارشو نكرده سيفونو ميكشه هم وقتي كارشو كرد بازم سيفونو ميكشه چيزي ميشه گفت؟!

پيرو بند بالايي به نظرتون اون آدم وسواس نداره؟

 پيرو همين بند بالا ميگم به نظر من وسواس داره!

ديشب از بساط آقا فيلميه با ذوق و شوق تمام در حالي كه نمي خواستم فيلم بخرم 4تا خريدم، يكيش فيلم L’Aventura بود مال آنتونيوني (حالا الان دپرس نشين كه اسم فيلمه رو نمي دونين چون خودمم نمي دونم ترجمه درستش به فارسي كدوم فيلمشه!) زودي اومدم خونه گذاشتمش تو دستگاه كه چكش كنم،‌ديدم اصلاًload نشد كه نشد!‌الان دماغم سوخته!

اي عاليجنابان بانك تجارت، ‌اين سوتي بزرگي كه دادينو يه كاريش بكنين، ‌اگه شما مي خواين اسم بانكو به انگليسي واسه انگليسي زبونها بنويسين كه خب علما بايد بنويسين Tejarat Bank نه Bank Tejarat! اگه واسه فارسي زبانها نوشتين كه مگه دارين مسيج ميزنين كه فينگيليش مي نويسين؟!

خب پس هستين!

فرموده اند كه شلواري كه برود در چكمه باعث نمي دونم چي چي كه ترجمه فارسيش ميشه خوش تيپ شدن ميشه،‌پس از آن هم فرموده اند كه ميگيريم،‌البته ما هم ميدونيم شما برهر كاري تواناييد ولي گفتيم الان كه تابستون نيست كه يقه مارو بگيريد،‌ديدم خودتون بهانه اش رو جور كرديد،‌پس بي زحمت خودتونو راحت كنيد از اين به بعد بفرمائيد هركي مثل آدميزاد بياد بيرون ميگيريم، خوش تيپ باشه كه ديگه خودش قبر خودشو كنده!‌تا حالا مي فرمودين كه موها نبايد پيدا باشه، امروز ميگين كلاه و شال سرتون نكنيد،‌تا ديروز مي فرمودين كه شلوارتون كوتاه نباشه امروز ميگين چكمه تون بلند نباشه،‌خب حق بدين به ملت كه ندونن با كدوم ساز شما حركات موزون از خودشون صادر كنن!‌بي زحمت ما ملت گوش دراز را روشن بفرمائيد تا مدل حركات موزون خودمون رو انتخاب كنيم تا به محض فرمايش شما استارت بزنيم!‌

دوستي دارم كه اگه با مقياس مسعود كيميايي رفاقتشو بسنجي حتماً‌رفيق رفيق واسه ام!‌حدوداً‌4 ساله كه ميشناسيم همديگه رو،‌5 سال از من كوچيكتره ولي تا امروز بيشتر از هركس ديگري ازش چيز ياد گرفتم،‌يه بحثي كه  هميشه  حرفش بينمون بود رفتن از ايران بود كه من موافق بودم و اون كاملاً‌مخالف،‌ديشب يهو وسط غرغر زدنهام درباره اوضاع و احوال اين روزها گفت اينجا ديگه جاي موندن نيست…دارم فكر مي كنم چطوري از اينجا برم كه ديگه تحملم تموم شده…

اين خاك نفرين شده داره تمام آينده شو از دست ميده،‌همه دارن مي رن…

 

اين روزها كه مي گذرد…

 

پ.ن: فرموده اند كه اون نمي دونم چي چي يعني «تبرج»!‌خودنمايي در چشم نامحرم!‌ خب اينا روهم به سلامتي داريم ياد ميگيريم ديگه،‌فردا لابد»تفرج»هم ميشه يه بامبول واسه يقه گيري!

راستي هيچ نظري ندارين درباره اين تغييراتي كه دارم تو اين صفحه ميدم؟! بابا يه نظري بدين آدم نااميد نشه خب!

به نظر شما اين خوابهاي دري وري من با اين همه اين طرف و اون طرف رفتن مي تونه باعث بشه من صبح با كمر درد از خواب پاشم؟!

آخه من  هرچي فكر مي كنم دليل ديكه اي براش پيدا نمي كنم!

تمام ديرزو و ديشب خونه ما تو مه بود!‌مه!‌مي گيرين كه؟!‌ هيچي پيدا نبود،‌حدود ساعت 5 صبح هم كه با اون صداي توفان شديد از خواب پريدم،‌ديگه نتونستم بخوابم، عوضش همش منتظر بودم يه چيزي يه جا كنده بشه بخوره تو پنجره اتاق!‌مازوخيستم،‌نه؟

باز دارم چرت و پرت مي بافم…

تازه نوشت ها

اينا رو بيشتر خوندن

دسامبر 2007
ش ی د س چ پ ج
« نوامبر   ژانویه »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

Blog Stats

  • 26,394 hits
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.