تو بودي،‌ … نه،‌تو نبودي،‌ مي دونستم خودتي ولي زن بودي، ‌س ي ن ه داشتي،‌ صورتت – صورتش- سرخ بود،‌انگار داشتي گريه ميكردي،‌ يا نميدونم بغض داشتي، صورت اون بود روي تنت،‌‌ من خوابيده بودم روي مبل،‌- به عادت هميشه- نگاهت مي كردم،‌ باورم نمي شد برگشته باشه،‌مي دونستم ديگه نبايد اينجا باشه،‌ولي بود،‌انگار وسط م ع ا ش ق ه بيدارشده بودم،‌ بعد يهو رفت، ‌دوباره تو بودي،‌ تو خونه گير افتاده بوديم،‌ همه بودن،‌ من و تو لباس تنمون نبود، ‌از احساس شرم داشتم خفه مي شدم،‌ اون وسط تو رو بردم تو دستشويي قايم كردم، م اومد گفت من از اول مي دونستم تو با اون پسره هستي، داشتم بالا مي آوردم، ‌بهش گفتم فقط بذار اين بره،‌ من مي گم بهت، ‌بعد دوباره همه چي عوض شد،‌ ما رفته بوديم شمال،‌ مامان هم بود، ‌تو راهرو يه آپارتمان (يا يه برج) ايستاده بوديم، ‌بارون مي اومد،‌مامان اصرار داشت كه من دارم يه چيزيو ازش مخفي مي كنم، ‌داشتم از نگراني خفه مي شدم….. ‌با تپش قلب بيدار شدم هنوز،تاريك بود،‌تمام تصاويري كه ديده بودم باهم قاتي شده بود،‌ بالاي چشم راستم دوباره درد گرفته بود،‌چشمام سرخ بود،‌سعي كردم بخوابم… ولي نتونستم.

گرسنه ام، نهار ماهي هست و مرغ، دير مي رم نهارخوري، چون همكار محترمم دير مياد بالا، مرغ ميگيرم با گوجه و خيارشور و پوره سيب زميني به اضافه يه سس سفيد كه تو تابلو اسمشونوشتن “سس تارتار”،‌آهان سوپ هم هست،‌ يه سوپ سفيد بيمزه،‌نمي تونم چيزي بيشتر از همن سوپ و ماست بخورم،‌گوجه فرنگي رو نمك مي زنم و فلفل،‌به زور قورت ميدم،‌به نظرم عين زهرمار مياد، ميام بالا،‌حوصله كار كردن ندارم.

ديشب مستند چهار داشت كاظم فريديان رو نشون مي داد،‌همون كه تنهايي K2 رو فتح كرده،‌خواهر جان نشسته همون جوري با لباس بيرون داره نگاه ميكنه،‌ دقيق كه نگاه كني مي توني تو چشماش اشتياق رفتن رو ببيني،‌حتماً داره نقشه مي ريزه كه چطور بره K2، پيش خودم فكر ميكنم اگه بره تا وقتي برگرده من و مامان چقدر نگران ميشيم،‌ آرزو ميكنم نره!

با همه اين حال و احوال تازه يادم ميفته تقويمم رو نگاه كنم… بايد امروز پ ر ي د شم،‌معلومه چرا اينقدر داغونم،‌امشبم احتمالاً‌خواب ندارم.

سه شنبه ها ولنتاين منند،‌ روزهاي ع ش ق و آرامش…

پ.ن: اون دوتا خط سياه مال قاتي كردن سيستم منه،‌هركاري كردم پاك نشدن.