You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2008.
واقعاً راسته ميگن آدم اگه زحمت بكشه نتيجه زحمتشو ميبينه؟ پس چرا من ديروز نديدم؟ چرا همشو خراب كردم؟….
مجله زنان لغو امتياز شد…. مبارك باشه واقعاً.
تقريباً اول شدم! حالا بايد صبر كنم ببينم انتخاب مي شم واسه سري بعد مسابقات يا نه.
—
خواهر جان مي گفت من فيل شدم، آره؟! شماها مي تونين منو ببينين راحت؟
مريم منو به يه بازي جديد دعوتيده كرده! نمرديم يكي مارو دعوت كرد! قضيه كتابهايي است كه رهايشان كرده ايم، درميانه راه، خب اول بايد بگم من يه اخلاق گندي دارم كه اگه يه كتابو شروع كردم غيرممكنه تمومش نكنم! حتي كتاب بي خود و اعصاب چرخ كني مثل “از شيطان آموخت و سوزاند” كه با همه گندي كه به اعصابم زد نذاشتمش زمين، فقط فقط الان كه نصف بيشتر مخم تعطيل شده يه چندتايي كتاب نخونده دارم،كه درحد يكي دوصفحه خوندم گذاشتم اونجا كه بعداًبرم سراغشون، آهان يه كتاب بود تو دوران بچگي كه ازكتاباي مامانم يواشكي كش مي رفتم و مي خوندمو نمي فهميدم كه يادمه نتونستم تمومش كنم كه اسمش “زنداني قلعه قهقه” بود! جقدرم بيخود بود، اونقدر بي مزه بود كه اصلاً دلم نخواست دوباره وقتي بزرگتر شدم برم سراغش. يادمه اون دوران خوره كتاب بودمو چقدر كتاب يواشكي خوندم،كتابايي كه نمي فهميدمشون ولي زمين نمي ذاشتمشون، مثل خرمگس، كه خوندنش تجربه بدي بود چون واقعاً كناراومدن با اون فضاي عجيب غريب خيلي سخت بود. البته الانم يه جور ديگه خوره كتاب دارما،اخلاق بديه كه نمي ذاره درست و حسابي لذت ببرم از خوندن كتاب،اونم اينه كه وقتي شروعش مي كنم،انقدر سريع مي خونمش كه شايد يه كتاب معمولي رو تو دو سه ساعت بخونم، اين سرعت نمي ذاره خيلي درگير زمان و مكان كتاب بشم و اون حال خوبي رو كه بايد ببرم. عادت بديه،بايد يه جوري بذارمش كنار، خصوصاًتو اين وانفساي بي كتابي حيفه آدم به اون سرعت كتابشو تموم كنه!
—
من خيلي پرروام! امروز به ضرب و زور مسكن و چسب ضد درد و كمربند طبي مي رم مسابقه بدم، تازه اميدوارم هستم! چه مي دونين،شايدم تونستم اول بشم!
فردا معلوم ميشه….
—
تا يادم نرفته بگم كه منم دكتر جان مزيدي رو به اين بازي جديد دعوت مي كنم.
—
آخ آخ آخ الان يادم اومد، من فراني و زويي رو هم سالها قبل شروع كردم ولي هنوز داره تو كتابخونه خاك مي خوره!
سوين باره كه اديتورمو بدون نوشتن مي بندم… حرف دارم ولي نمي تونم بيارمشون روي كاغذ…انگار بلد نيستم.
—
انگار جدي جدي دارم مسابقه يكشنبه رو كه يك سال تمام واسه اش زحمت كشيده بودم از دست مي دم…
هفته پيش تو باشگاه زدم يكي از دنده هاي آخرمو داغون كردم،ديروزم به خيال اينكه يه گرفتگي ساده عضلانيهبا همون وزنه سنگيني كه باعث شده بود به اون روز بيفتم وزنه زدم، باشگاه كه تموم شد كج كج راه مي رفتم،بعدش رفتم دكتر كه بگم همه اون دارويي كه داده بود خوردم ولي فايده اي نداشته، نتيجه اين شد كه معلوم شد دنده بدبخت جا خورده و بنده بايد دوهفته استراحت كنم،حالا هفته ديگه ام مسابقه داريم، منم يك سال زحمت كشيدم كه برسم به اين آمادگي،هنوز نتونستم تصميم بگيرم كه چي كار بايد بكنم،كلاًبذارمش كنار برسم به درسم يا با همه دردي كه داره بي خيال آسيبش بشمو مسابقه بدم،نمي دونم چي كار بكنم بهتره. حالم گرفته شد واقعاً. فكر كنم ورزشكاراي جهاني كه دم مسابقه آسيب ميبينن هم همين احساس منو دارن!
اين عزاداران محترم حسيني عجب هواري مي زدن سر ظهر عاشورا، حالا اين هوار زدن (كه البته الان همه ميان مي گن بابا فقط يه روزه،يه روز كه هزار روز نمي شه و … از همين دست اراجيف) چقدر با خدا و پيغمبر و مسلموني سازگاري داره ديگه به سختي پيدا كردن پرتقال فروش معروفه. حدوداً هفت هشت تا دسته عزاداران محترم حسيني بودن كه از قضا باهم مسابقه “كي محكمتر طبل مي زنه؟” گذاشته بودن! خواننده هاشونم همه احساس مي كردن هرچي بيشتر داد بزنن بيشتر مقبول مي افته،آدم سالمم رواني ميشد ديگه واي به روزگار اوني كه از بخت بد مريض بود و خونه اش هم نزديك خونه ما كه محل نهار خوردن عزاداران محترم حسيني بود و همه شون ناگزير مي اومدن اونجا زنجير مي زدن!
—
ما كه درس مي خونيمو ارتباطي با جهان متمدن بيرون نداريم،شما خبر تازه ندارين؟!
خيلي وقته هيچي درباره سينما و كتاب ننوشتم، ديروز داشتم بهش فكر مي كردم، ديدم خب خيلي وقته كه نه كتاب خوب خوندم نه فيلم خوب ديدم،آخرين بار كه رفتم سينما فيلم ايراني ديدم پارسال بود،كافه ستاره، باورش يه كم واسه خودم سخته، من تا سالها روتين ماهي يك بار حداقل تو سينما فيلم ميديدم،كتاب كه سرهرماه وقتي حقوق مي گرفتم يه راست مي رفتم تو نشر چشمه عزيزم و حتماً حتماً ماهي دوتا كتابو مي خوندم،حالا چي به سرمون داره مياد نمي دونم،پريشب حدود 45 دقيقه تو شهر كتاب ابن سينا (كه خيلي دنج و عاليه و همون آقاي معروف نشر چشمه هم اونجاست) گشتم ولي فقط يه مجموعه داستان جديد از بلقيس سليماني (نويسنده بازي آخر بانو) خريدم، دلم سوخت، هيچ كتابي چاپ نمي شه ديگه، هيچي كه قابل خوندن باشه، دلت بتپه براش، شب از خوابت بزني و بشيني بخوني، سركار يواشكي زير ميزت بازش كني و مست بشي از دنياي مخفي داستان، نه ديگه مدتهاست چيزي نخوندم كه مو به تنم راست كنه، حيف، حيف،حيف.
داستان سينما هم همين طور، دوهفته پيش بالاخره با اصرار خواهر جان كه رفته بود Jacket رو ديده بود و خوشش هم اومده بود رفتيم سينما فرهنگ، خيلي معمولي بود، يه فيلم مثلاًسرگرم كننده و بسيار معمولي، بگذريم از تيغ برنده مميزي احتمالي،كه حالا اگر اونم نبود خيلي كمكي به بهتر شده فيلم نمي كرد. نمي دونم سليقه فيلم ديدن من خيلي بالا رفته (كه بعيد مي دونم) يا فيلما دارن خيلي عادي ميشن،يا اينكه اينايي كه ما اينجا ميبينيم اينجورين،اصلاًيادم نمياد آخرين فيلمي كه ديدم و واقعاً روم تأثير گذاشت چي بود! شايد ارباب حلقه ها،يا قبل تر،آبي كيسلوفسكي كه مال خيلي وقت پيشه. دلم فيلم خوب مي خواد،و البته قبل از اون خيال راحت مي خوام واسه فيلم ديدن و از اون مهمتر مي خوام يكي باشه كه كنارش دراز بكشمو فيلم ببينمو گاهي لبي تركنمو يه شيطوني كوچولو… به قول بلوط چقدر دلخوشيهاي ما پيش پا افتاده و دست نيافتني شده اند….
—
تا اسفند همه چي تعطيله برام،نه مايا،نه فيلم، نه كتاب.فقط ورزش هست كه اونم داره مسابقات شروع ميشه و ديگه تفريحي نمي شه بهش نگاه كرد،بيشتر مسؤليته و استرس مسابقه و ترس از باخت.
—
اين تهران هم شهر خوشگلي بود تاحالا ما نمي دونستيم، با اين همه برف و يخ رو درختا و قنديلاي آويزون خواستني تره!
دل آدم گاهي فقط شعر مي خواد،بعدش ميره تو قفسه كتاباي شعرو مي گرده،فروغ، سهراب،شاملو … نه،هيچ كدوم مال حال الانم نيستن… دلم چندتا از اون غزلاي ناب عاشقانه شهريارو مي خواد، حيف كه اينجا ندارم وگرنه مي شستم حسابي حال مي كردم…
—
چون دوست ندارم غر بزنم نمي نويسم.
—
ممنون از تبريك هاي تولد،هميشه تبريك شنيدن يه انرژي فوق العاده مي ده به آدم،كادو گرفتن كه ديگه جاي خود داره!
مردان سياهپوش رو يادتونه؟ دلم از اون پاك كننده هاي حافظه مي خواد،همونا كه يه فلاش مي زدو طرف يادش مي رفت چي ديده،منم يه دونه از اونا لازم دارم،كسي جايي سراغ نداره كه از اونا داشته باشن؟ قرضم بدن خوبه، فقط يه بار مي خوامش…
