You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2008.

كار كار كار….. هنوز نه وقت كردم فيلم ببينم نه هيچ كار خاصي توي خونه واسه عيد كردم! اينم اون آزادي كه اينهمه منتظرش بودم!

بعضي كتابا هست كه آدم از ديدن جلدشونم خوشحال ميشه،‌مثل مستطاب آشپزي حضرت دريا بندري نازنين، اين روزها به خاطر يه كاري همش جلوي چشممه،‌به يه چيز جالب رو جلدش برخوردم، داشتم دنبال شماره جلد يك و دو رو عطفش مي گشتم، ديدم به جاي” يك” يه بته سير گذاشته، به جاي “دو” دوتا پياز!عاشق اين طنازي هاي ريزبينانه ام، حيف كه همه كس متوجهشون نمي شه،‌بيشتر اطرافيانم به چشم يه كتاب آشپزي بهش نگاه مي كنن.

يادمه اون وقتا (حدود 10 سال پيش) يه روز تو مجله داشتيم نهار مي خورديم(اين نهار خوردنم واسه خودش اونجا مراسمي داشتا،‌هر بخشي تو يه ساعت خاص مي اومد تو آشپزخونه آقا نبي مهربون نهارشونو گرم مي كرد و مي نشستن به خوردن غذاهاي همديگه!) شاهين بود و منصور و رامك و اميرحسين و بقيه بچه ها،‌ اون وسط منصور كه از همه طنازتر (به معني طنزپرداز باباجان!) بود و هميشه هم موقع نهار درباره مهوع ترين چيزاي ممكن بحث مي كرد (مثلاً طرز نمونه گيري براي تشخيص سرطان پروستات!!و اينكه چقدر درد داره و اينا) ويرش گرفت با شاهين شروع گردين به آناليز كلمه “گه گيجه”! شاهين مي گفت گو گيجه منصور مي گفت نه اين درستش گه گيجه اس! حالا بماند كه اين بحث شيرين تا كي ادامه پيدا كرد و منصور با چه غلظتي اين تيكه اول كلمه مورد نظرو تكرار مي كرد و آخرشم نتيجه نگرفتن و رامك آخرش بلند شد رفت از سر ميز غذا كه بابا حالمو به هم زدين شما دوتا و …حالا چرا امروز ياد اين افتادم؟ آخه از صبح خودمم از شدت كار به همين وضع افتادم! منتهي هرچي فكر كردم كدوم كلمه درست تره نتيجه نداد، اون ته ته هاي ذهنم ميگه حق با منصور بوده!

خلاصه اينكه بابا ما تو اين اسفند از شدت كار گه گيجه گرفتيم رفت! هوام كه تكليفش معلوم نيست، صبح مي پوشي مياي سركار ، عصري خيس عرق مياي بيرون تا برسي خونه مي لرزي!

—-

نيم ساعت ديگه مي رم باشگاه، اون اولين باره تو اين يك سال و خرده اي كه اصلاً‌دوست ندارم برم، اصلاً دوست ندارم باز چشمم بيفته به مربي عزيزم،‌اين جدي بودا.

خب، تموم شد بالاخره… دوست ندارم خيلي درباره اش حرف بزنم،‌چون اصلاً‌خوب نبود،‌خيلي سخت و غيراستاندارد،‌ الان هم عصباني ام هم احساس مي كنم اون همه وقت گذاشتن روش شايد بي فايده بوده، نمي دونم واقعاً‌،‌ فعلاً‌كه گيجم.

اسفند دوست داشتني شروع شده دوباره، آفتاب حالا زاويه اشو مستقيم تر كرده،‌ هوا گرم تره‌،‌زمين داره نفس ميكشه، و… من عاشق اسفندم، و احتمالاً‌اين حرفايي كه الان مي زنم هم هرسال تو اسفند تكرار مي كنم!‌ولي چيزي از خوشي ام كم نمي كنه، روزاي باقي مونده از سال عين روزاي چهارشنبه ان برام،‌چهارشنبه اي كه بعدش دو روز تعطيلم،‌ از حالا هر روز منتظر فروردينم، گرچه از خود تطعيلات نوروز خيلي خوشم نمياد،‌ ولي تو اسفند تو خيابون كه راه مي رم كلي صحنه قشنگ واسه ديدن و لبخند زدن پيدا ميشه،‌ تازه هنوز ماهي و سبزه عيد نيومده، اونا بياد ديگه عيش من كامل ميشه!‌

بعد از بيرون اومدن از امتحان فكر مي كنين اولين كاري كه كردم چي بود؟‌ يه راست رفتم كتابفروشي كه هواي كاغذ و بوي جلد كتابا به سرم بخوره زنده شم! رفتم شهركتاب،‌ شهركتاب ابن سينا رو خيلي دوست دارم، يه حال خوبي داره توش،‌غرفه موسيقي اش فوق العاده اس،‌ با هومن آقاهه معروف نشر چشمه كه هربار مي بينمش لبخند رو لباشه، يه طبقه بالا هم داره كه پره كارت پستال و جينگيلي هاي باحاله،‌يه كافه نصفه نيمه هم كنار همون غرفه كارت پستالا هست كه ديوارش پر تابلوهاي بي نظيره، رفتم يه كم قاتي كتابا چرخيدم، كتاب خريدم و اومدم بيرون، كلي بهتر شده بودم،‌نمي دونم اگه كارم طوري بود كه اينهمه با كتاب سروكار نداشتم چطوري بايد سر مي كردم!

بعدش نوبت فيلم بود،‌بدو بدو رفتم سراغ فيلميايي كه مي شناختم،‌لعنتيا هيچ كدوم نبودن،‌فقط تونستم يكيشون پيدا كنم كه 4 فيلم خريدم ازش،‌ دوتاشون خراب بود!‌ The Brave One كه با دوبله روسي (يا يه همچين چيزي) و زيرنويس افتضاح فارسي بود و مايكل كلايتون كه به طرز وحشتناكي خش داشت،‌No Country for Old Men هم بود، دوتا صحنه اولشو ديدم گذاشتمش براي بعد،‌حوصله اون همه خشونتو نداشتم،‌مي مونه فقط قطب نماي طلايي كه چون هنوز كتابش دستمه نمي خوام ببينمش،‌ در نتيجه هيچي فيلم نشد ببينم:(

اين سريال شهريار چرا اين طوري شده؟!!!‌ اين همه تكه تكه تدوين كردن جداً‌با نظر كمال تبريزي بوده؟!‌حالا از اشتباه فاحش قسمت پيشش بگذريم،‌انگار مونتور كلي سكانس درهم و برهم داشته كه همه رو به سليقه خودش سرهم بندي كرده،‌ قسمت ديشب ديگه خيلي فاجعه بود.

به عرض شما برسانم كه من با اين “يك مشت پر عقاب” خيلي دارم حال مي كنم،‌از دست تلويزيون در رفته؟!‌

مام كه اصلاً‌نمي فهميم هر جا اسم “غزاله” مياد زرتي يه “نامزد” مي چسبونن تنگش ديگه،‌هان؟!‌

من: مريض كه ميشي با نمك ميشيا!

–: دوست داري؟!

من: آره خب باحاله!

–: تو كه باشي تندتند مريض ميشم!

من: !

گفته بودم درباره مسابقاتم حرف مي زنم،‌الان ديگه وقت ندارم بشينم بنويسم،‌فقط همين قدر بدونين كه غيرحرفه اي ترين رفتارا رو از مربي گرامي ديدم،‌وقت داشتم ميام كامل مي نويسم.

هفته ديگه مرخصي ام،‌تو خونه بست(بسط؟!) ميشينم واسه درس خوندن،‌ اميدوارم اين يكي نتيجه خوب بده… كلي حرف داشتم واسه زدنا،‌انقدر كار پيش اومد امروز كه نشد بنويسم. ايشالله كنكورو كه دادم ميام تعريف مي كنم داستان مسابقه رفتنمونو.

چهارم شديم… يعني هيچي… اين سرما خوردگيه آخرش كار داد دستم، تمام مدت مسابقاتم تب داشتم و گلودرد…حيف.

جمعه صبح زود عازميم براي مسابقات،‌نمي دونم اميدوار باشم يا نه! خيلي براش زحمت كشيدم،‌بيش از يك ساله،‌ماه رمضون، بعد از ساعت اداره،‌بعد از اونهمه خستگي، دوست دارم نتيجه اش رو ببينم،‌واقعاً دوست دارم، دعا كنيد دوشنبه كه برگشتم تهران يه پست خوشحال بذارم! اميدوارم…

صبح كه بيدار شدم طرف چپ گلوم و گوشم درد مي كرد… اصلاً‌فكرشم نكنين كه مي رم به مربي محترم ميگم ممكنه سرما بخورم،‌ چون رسماً‌ منو جر ميده! فعلاً كه با پيشنهادات دكتر جان مزيدي دارم خود درماني (از نوع مثبتش) مي كنم.

ديشب باز خواب خوابگاهو ميديدم،‌رفته بودم واسه مسابقات ولي جامون اونجا بود،‌اتاقي كه توش بودم بدترين اتاق خوابگاه بود،‌تمام وسايلمم جا گذاشته بودم تهران!

حوصله نوشتن ندارم.

پ .ن: دلم فيلم مي خواد و كتاب، ولي با خيال راحت،‌اين ماراتن ديگه به دوراي آخرش رسيده،‌ ولي من دارم ادامه مي دم،‌نصفه كاره ولش نمي كنم.

چه بيتابانه مي خواهمت،

 اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري…

پ ن: تاحالا دقت كردين چقدر اين بيت عجيب و عاشقانه اس؟…. اينو علي يادم انداخت…

 

پ .ن 2: آخر هفته ميرم واسه مسابقات سراسري مون… هم مسئوليت داره هم استرس،‌اميدوارم بتونم نتيجه اون همه زحمتو بگيرم.

بعد از اين همه سال شيدايي و شيفتگي توي جشنواره، اين بهمن و جشنواره برام بي معني شده… حتي سراغ برنامه هم نرفتم، اصلاً‌ نمي دونم چه فيلمايي هست امسال….چندروز پيش كه از كنار سينما فلسطين رد شدم و ديدم جلوي درش شلوغه خيلي تعجب زده نگاه كردم ببينم چرا! حتي يادم نبود دارن بليط پيش فروش مي كنن… فكر كنم اين بيماري همونيه كه بارها از دهن بقيه درموردش شنيده بودم… دارم بزرگ ميشم… 

 

فوریه 2008
ش ی د س چ پ ج
« Jan   Mar »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829

Blog Stats

  • 19,647 hits