صبح كه بيدار شدم طرف چپ گلوم و گوشم درد مي كرد… اصلاًفكرشم نكنين كه مي رم به مربي محترم ميگم ممكنه سرما بخورم، چون رسماً منو جر ميده! فعلاً كه با پيشنهادات دكتر جان مزيدي دارم خود درماني (از نوع مثبتش) مي كنم.
ديشب باز خواب خوابگاهو ميديدم،رفته بودم واسه مسابقات ولي جامون اونجا بود،اتاقي كه توش بودم بدترين اتاق خوابگاه بود،تمام وسايلمم جا گذاشته بودم تهران!
حوصله نوشتن ندارم.
—
پ .ن: دلم فيلم مي خواد و كتاب، ولي با خيال راحت،اين ماراتن ديگه به دوراي آخرش رسيده، ولي من دارم ادامه مي دم،نصفه كاره ولش نمي كنم.

No comments yet
خروجي خام اطلاعات براي نظرات اين مطلب