You are currently browsing the monthly archive for مارس, 2008.

ديروزسينما آزادي عزيزم رو بعد از 10 سال ديدم، ‌رفتم توش راه رفتم و تو سالن كوچولوي شهرفرنگ فيلم تماشا كردم، گرچه از اوني كه فكر مي‌كردم كوچيك تر و دلگيرتر بود ولي بازم يه حس خوب داشت، خصوصاً اون صفي كه قبل از شروع بليط فروشي گيشه وايساديم،‌ دوباره صف ايستاديم براي فيلم ديدن! باورش يه كم سخت بود بعد از اين همه سال سينما رفتن الكي. انگاري هنوزم صف وايسادن واسه سينما آزادي خودش يه Entertainment بود! اون همه آدماي عجيب غريب با لباساي رنگارنگ و عجيب غريب تر از خودشون! واسه تشريح اينكه مثلاً مانتوي اون دختره كه كفش برق برقي آبي پوشيده بود و شال سنتي بايد يه ده دقيقه اي با دقت نگاهش مي كردي تا تازه دستت بياد كه درزهاي مانتوش كجاست!

تصميم داشتيم «به همين سادگي» رو ببينيم ولي به خاطر سانسش كه به ساعتمون نمي خورد رفتيم «دايره زنگي»، دركل فيلم خوبي بود غير از آخرين صحنه اش، نمي دونم اينم ازگل افشاني هاي ارشاد بود يا خود فرهادي و بخت‌آور چپونده بودنش تو فيلم، يه فيلم پر شخصيت با داستانهاي موازي و تو مايه هاي تقاطع (كه اين سالها خيلي هم باب شده ساختشون)،‌ ديدنش لذتبخش بود البته اگه از ديدن اين همه ماجرا و شخصيت خسته نمي شين برين تا هنوز برش نداشتن ببينينش.

 

بدترين نوروزي كه تاحالا تجربه كردم… شما فقط حساب كنين كه نه فيلم ديدم نه كتاب خوندم نه جاي بخصوصي رفتم نه هيچ كار مفيد ديگه… به اضافه كلي بحث و دعواي الكي، يه عالمه بي حوصلگي و خواب عجيب غرييب و روزاي كشدار تنهايي من و مامان توخونه،‌(ديگه تا تهشو خودتون بخونين!) هيچ كس هم محض رضاي خدا نيومد خونمون،‌ ما هرسال ميريم ميوه و شيريني و آجيل مي خريم،‌ هر سال هم همه رو خودمون مي خوريم! باز سال ديگه مي ريم مي خريم به اين اميد كه كسي بياد و بازم همين بساطه!‌ بالاخره به قول مادر بزرگا آدميزاد به اميد زنده‌اس! 

ياوتونه قضيه اون پرتقالا رو كه از تو صندوق عقب ماشين ما دزديده شد؟‌ حالا داشته باشين كه يه چيزي شبيه به اون ماجرا پريشب اتفاق افتاد،‌ رفته بوديم تهرانپارس عيد يه بنده خدايي رو ببينيم! من ماشينو (آخرش يه اسم درست و حسابي واسه اين فلك‌زده پيدا نكردم كه صداش كنم!)پارك كردم سر كوچه روبرويي اون خونه اي كه بايد مي رفتيم برخلاف هميشه علاوه بر دستي كه بالا بود من گذاشتمش تو دنده كه يهو كار ديگه،‌شيب كوچه باعث نشه ماشينك راه بيفته بره!‌ از پشتم يه جوري تنظيم كردم كه جلوي پاركينگ خونه نباشه،‌ شب حدود ساعت 12 كه زديم بيرون،‌ رسيدم دم ماشين احساس كردم يه چيزي غلطه،‌ديدم ماشين اومده عقب درست جلوي در پاركينگ اون خونه هه! در ماشين بسته، دزدگير فعال، دستي كشيده،‌وتنها چيزي كه تغيير كرده بود دنده بود، خلاص شده بود!‌با ترس و لرز رفتم سراغ صندوق ديدم هم زاپاس سرجاشه هم چادر ماشين، ضبط و باند (كه هردوتاشون نوان و هلو واسه جماعت دزد!) هم هست، قفل پدال هم به قوت خودش باقيه!‌ هرچي فكر كردم نفهميدم اين چه دزدي بوده كه ماشينو خلاص كرده آورده عقب و نتونسته قفل پدالو باز كنه، ‌دوباره در و بسته و رفته! ‌شايدم به قول مامان اين پول زحمتكشي واسه ماشينك ما باعث ميشه هربار قسر (قصر؟‌غسر؟غصر؟!) دربريم، فعلاً كه خدارو شكر دوبار از دست آقا يا خانوم دزد جستيم!

روزهاي خوش من داره مياد…روزاي بي‌خيالي و كتاب و فيلم و پياده روي….

 اميدوارم سال خوبي رو شروع كنيد، دعا مي كنم سال ديگه سال صلح باشه و چشممون به هيچ جنگي تو هيچ جاي دنيا نيفته، خصوصاً تو اين مملكت گل و بلبل، شمام دعا كنيد، نوروزتون مبارك…

بعد از عمري رفتم “فرش ايراني” رو تو سينما فرهنگ ببينم، حالا بگذريم از افزايش ناگهاني 500 تومني قيمت بليط سينما (شده 2000 تومن)،‌اين وسط من موندم حيرون كه فهم و درك منه كه نم كشيده يا جداً جماعت كارگردان ميان يه سري تصوير طرح و نقش فرش و يه سري مزخرفات بي ربط رو به هم مي بافن،‌آخرشم مي نويسن: “نويسنده و كارگردان”! مثلاً ‌فلان كارگردان معروف، غير از چند اپيزود خوب ( از جمله كارعالي زرين كلك و بني اعتماد) بقيه واقعاً بد بودن،‌ من يك ساعت بيشتر نتونستم بمونم تو سالن، ‌با گوشهاي دراز شده و احساس خود خر بيني! زدم بيرون. حالا نياين باز بگين اين فيلمش سنگين بوده تو نفهميدي كه من جوش ميارم، اون همه شات هاي بي ربط سرهم بندي شده كجاش اسمش فيلم بود آخه؟!

 

يه مسير طولاني رو پياده راه افتادم ، قميشي هم پام مي اومد و مي خوند،‌ چه حال خوبي بود ديروز، با اون همه باد و درختاي تازه سبز كرده و خيابون خلوت… 

هواهواي بهار است و باده باده ناب

به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب.

.

.

.

.

.

مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد؟

بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب.

 

اينم يه تيكه بهاري از فريدون مشيري:)

نيم ساعت اول سوئيني تاد و ديدم،‌ بعد از اولين گردن زدنش پا شدم! آخه مامان دوقلوهام (خواهرجان من كه داره ني ني دار ميشه!) باهام نشسته بود به تماشا،‌ازش قول گرفتم نشينه ببينه،واسه ني ني هاش ضرر داره اون همه خشونت!‌ حالا خودم زودتر بايد سيستممو اسمبل كنم بشينم به ديدن آقامون جاني دپ عزيز كه بازيش جداً حرف نداره،‌خصوصاً‌در تركيب با تيم برتون (خداي خلاقيته اين بشر)،‌اين سيستم بستن منم شده قضيه قير و قيف! هربار كه ميشينم سرش يه چيزش نيست! ديشب بالاخره بعد از كلي كلنجار رفتن با Jumper هاي USB و پاور و اينا ديدم پيچ زير مادربرد و ندارم!!!!! هيچش ديگه مي زدمش به برق و روشنش مي كردم همش باهم مي تركيد! حالا امروز پيچا رو ببرم وقت ندارم ببندمش!‌مردم از بي كامپيوتري به خدا!‌ بعد كه بستمش مي تونم اجاره اش بدم واسه گيم! با اون گرافيكي كه من بستم روش الان روشنش كنم خودش سوئيچ ميشه رو گيم! (نه كه منم خيلي وقت دارم گيم بزنم آخه!)

 

يه چيزي بگم،‌ من از صداي محسن چاووشي بيزارم،‌ تو اين موندم مهرجويي چطور تونسته اين صدا رو چهره بينظير رادان تصور كنه كه نتيجه اينقدر خوب از كار دراومده، اينقدر خوب كه خودمم يه جاهايي از فيلم شكم مي برد كه اين صداي كدومشونه!‌ الانم دارم دوباره از اينترنت گوش مي كنم،‌داره يواش يواش ازش خوشم مياد! اين خوبي آهنگا داره شدت بيزاري منو ازش كم مي كنه! البته حتماً سنتور اردوان كامكار رو درنظر داشته باشين كه نيم بيشتر شاهكار شدن ترانه هاي فيلم مال كامكاره و نوازندگي ديوونه كننده اش.

 

پ.ن: خواننده هاي عزيز وطني، تشريف ببريد يه كم پست خوانندگي رو از آقامون بهرام جون ياد بگيرين،‌ كي موقع ديدن فيلم حتي به ذهنش رسيد اين آدم داره بازي مي كنه خواننده بودنو؟!

اين روزا نمي دونم چه مرگمه، همش تو خيابون خيال مي كنم قراره تو رو ببينم، ياد خونه شمام،‌ياد عيد ديدني رفتنامون، مسافرتاي دوروزه،‌….آخرشم ياد دروغاي ديوونه وارت مي افتم و اون دعواي مفصلي كه ريشه اش تو عيد اون سال گذاشته شد و تا مدتها من شكافي رو كه اون دعوا بينمون ايجاد كرده بود احساس مي كردم…نمي دونم چرا… شايد به خاطر ديدن سنتوري باشه كه تو رو دوباره يادم انداخت يا اين جابه جا شدن دوباره فصل كه هميشه بو و رنگش منو پرت مي كنه به سالهاي پيش، حالا اگه از شانس گه من،‌ توهم تو اون سالها حضور داري ديگه تقصير من نيست! علي سنتوري با اون لرزشاي هيستريكش كه خماري و نبودن مواد به سرش آورده بود اون شبو تو شمال يادم آورد كه تو مش.ر.و.ب خورده بودي -چيزي كه هميشه به بهانه اي مختلف ازش فرار مي كردي -و تا صبح لرزيدي از خماري،‌ صبحشم بلند شدي با آبريزشو عطسه كه آره سرما خوردم بايد برم داروخانه دارو بگيرم، زدي بيرون و وقتي برگشتي سرحال سرحال بودي، ‌بارون مي اومد، رفته بودي زير بارون و نمي دونستي از زور خوشي چي كار بكني،‌منم از ديدن اين تغييرات سريع تو ديوونه شده بودم،‌ بابا تو نگاهش يه چيزي بود اون روز كه بعدها فهميدم چون خيال مي كرده من مي دونم تو تو چه كثافتي افتادي و دارم باهات ادامه مي دم -درصورتي كه در كمال حماقت حتي بهت شك هم نكرده بودم- داشت به حالم حسرت مي خورد… حالا چرا اين روزا همش ياد اين خزعبلاتم، نمي دونم،‌ ولي انگاري هنوز نبخشيدمت،‌هنوزم ته تهاي دلم ازت عصباني ام، چقدر سخته بخشيدن تو…

يك عدد وبلاگ باحال كشفيدم، سركار نمي دونستم چطوري جلوي خنده امو بگيرم، منو ياد اون وقتاي كيوان از پشت يك سوم مي ندازه، يه سري بهش بزنيد.

فارنهايت چند بود؟ كتاب سوزي رو ميگم… ارشاد داره برميگرده به قرون وسطي، همه داريم برميگرديم به قرون وسطي، ديشب بعد از خوندن خبر جمع كردن كتابايي كه به گفته آقايون “ارزش منفي” دارن از كتابخانه هاي “سراسركشور” آتيش گرفتم… اين سيكل لعنتي داره كامل ميشه يواش يواش، فقط يه سري چيزاي جزئي مونده، برقع  واسه گام بعدي چطوره آقايون؟ يا نكنه مي خواين زنها رو خونه نشين كنين، چطوره؟! راضي ميشين؟

—-

يكي از همكارا داشت واسه اون يكي از سيستم سمنو پزون حرف ميزد، گفتش در تمام مدت بار گذاشتن و سبز كردن و خلاصه همه كاراي دم كردن و اينا هيچ مرد و آدم ناپاكي نبايد اونجا باشه!‌ (منظورشو از ناپاك مي فهمين كه!) حتي نگاه هم نبايد بكنه به سمنو! … نمي دونم اينا خرافاته يا اعتقادات ديني،‌ولي از نظر من جداً خيلي كوته فكرانه اس. اينكه آدم هرچيزي رو كه بهش ميگن بپذيره، بدون اينكه فكر كنه دليلش چيه، چرا اصلاً .

—-

آسمون جان هنوز تو تقويم زمستونه ها! چرا جوگير شدي آخه تو؟! 25 درجه؟!!! زوده قربونت برم، زوده باور كن!

 

زن نعره ميزد، جيغ مي كشيد،‌حرفهاش نامفهوم بود و بغض خورده… صداي شوهرش-شوهر عوضي حيوونش- مي اومد كه به پدر و مادر زن فحش هاي ناجور مي داد،‌مي زدش،‌مي زدش، مي زدش… بچه كوچلوي مظلوم تو بغل زن بود، حتماً گريه مي كرد،‌حتماً‌اون وسط كتكم خورده از باباش،‌ حتماً‌بعدها كه بزرگ شد اين چيزا رو يادش مي مونه،‌يه جايي اون ته هاي ذهنش، از باباش بدش مياد،‌از مامانش كه به دنياش آورده و حالا اره جيغ ميزنه و ميگه طلاق ميگيرم…

زن از آپارتمان بغلي پريد بيرون،‌سوار آسانسور شد، مرد با پاي برهنه پنج طبقه رو دويد پائين و با لگد برشون گردوند، صداي زن تبديل شده بود به يه هق‌هق يكنواخت رقت‌انگيز… بچه تو بغلش بود…گريه مي كرد…

 اينا چند صحنه از اون چيزايي بود كه ديروز تو واحد بغلي اتفاق افتاد و نمي دونم چرا از بين همه شون من فقط به اون بچه فكر مي كردم كه يه گوشه كز كرده و داره به تلخي گريه مي كنه، يه گريه ناتموم ابدي… ياد خودم افتاده بودم شايد…

مي دونستم اون زن بدبخت چه حالي داره،‌مي دونستم اگه الان بره بيرون به آدما به چشم آدماي خوشبخت نگاه مي كنه و از شدت غم و اندوه زندگي نكبتش نمي تونه جلوي اشكاشو بگبيره… نمي دونم چرا اون حالو اينقدر ملموس حس مي كردم، چرا مي دونستم كه از خونه كه بره بيرون دنيا براش ميشه اندازه يه قوطي كبريت كه از شدت كوچيكي خفه اش مي كنه؟دلم نمي خواد اين چيزا رو احساس كنم،‌دوست ندارم بفهممشون… 

ديروز روز جهاني زن بود… فراموشم شده بود كلاً‌،‌تبريك به همه زنهايي كه نمي خوان جنس دوم باشن،‌نمي خوان زيردست باقي بمونن.

گل فروشي روبروي پنجره من تو ادره هر سال اسفند كه مي شه كلي گل دلبرانه مي ذاره جلوي درش، امسال گير داده به لاله. لاله هاي تكي بلند سرخ و صورتي…

در راستاي تغييرات عيد،‌منم رفتم موهامو بادمجوني تيره كردم! تو آفتاب كه مي ايستم ميشه بنفش،‌تو سايه مي شه مشكي پركلاغي،‌خودم از جلوي آينه كه رد مي شم قربون صدقه خودم ميرم!

 

سنتوري رو ديدم (قابل توجه اميرحسين خان!) ،‌نمي دونم سليقه من نم كشيده يا فيلما اينقدر معمولي شدن! سنتوري معمولي بود، ‌با پاياني بد. آخرش واقعاً‌نچسب بود،‌ هپي اندي كه هيچ جوري به بقيه فيلم نمي چسبيد.

 

مارس 2008
ش ی د س چ پ ج
« Feb   Apr »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

Blog Stats

  • 19,460 hits