اين روزا نمي دونم چه مرگمه، همش تو خيابون خيال مي كنم قراره تو رو ببينم، ياد خونه شمام،‌ياد عيد ديدني رفتنامون، مسافرتاي دوروزه،‌….آخرشم ياد دروغاي ديوونه وارت مي افتم و اون دعواي مفصلي كه ريشه اش تو عيد اون سال گذاشته شد و تا مدتها من شكافي رو كه اون دعوا بينمون ايجاد كرده بود احساس مي كردم…نمي دونم چرا… شايد به خاطر ديدن سنتوري باشه كه تو رو دوباره يادم انداخت يا اين جابه جا شدن دوباره فصل كه هميشه بو و رنگش منو پرت مي كنه به سالهاي پيش، حالا اگه از شانس گه من،‌ توهم تو اون سالها حضور داري ديگه تقصير من نيست! علي سنتوري با اون لرزشاي هيستريكش كه خماري و نبودن مواد به سرش آورده بود اون شبو تو شمال يادم آورد كه تو مش.ر.و.ب خورده بودي -چيزي كه هميشه به بهانه اي مختلف ازش فرار مي كردي -و تا صبح لرزيدي از خماري،‌ صبحشم بلند شدي با آبريزشو عطسه كه آره سرما خوردم بايد برم داروخانه دارو بگيرم، زدي بيرون و وقتي برگشتي سرحال سرحال بودي، ‌بارون مي اومد، رفته بودي زير بارون و نمي دونستي از زور خوشي چي كار بكني،‌منم از ديدن اين تغييرات سريع تو ديوونه شده بودم،‌ بابا تو نگاهش يه چيزي بود اون روز كه بعدها فهميدم چون خيال مي كرده من مي دونم تو تو چه كثافتي افتادي و دارم باهات ادامه مي دم -درصورتي كه در كمال حماقت حتي بهت شك هم نكرده بودم- داشت به حالم حسرت مي خورد… حالا چرا اين روزا همش ياد اين خزعبلاتم، نمي دونم،‌ ولي انگاري هنوز نبخشيدمت،‌هنوزم ته تهاي دلم ازت عصباني ام، چقدر سخته بخشيدن تو…

يك عدد وبلاگ باحال كشفيدم، سركار نمي دونستم چطوري جلوي خنده امو بگيرم، منو ياد اون وقتاي كيوان از پشت يك سوم مي ندازه، يه سري بهش بزنيد.