You are currently browsing the monthly archive for می, 2008.
من الان از ديدار كوچولوها ميام! ديدمشون! عين ميمون بودن!!!! سرخ سرخ! اصلاً هم معلوم نبود شبيه كي هستن:)
به عرض مي رسانم كه تا چند دقيقه ديگه من رسماً به مقام رفيع خالهگي ارتقا مييابم! خواهر جان رفته اتاق عمل كه نيني هاي گوگولي ما رو به دنيا بياره!
ما اعلام مي كنيم كه بسي خوشحال ميباشيم:)
اگه تونستم ميام ميگم چه شكليان! ولي از ته قلبم اميدوارم سفيد باشن و بور ، عين خودم!
… چه خوب كه مامان اينا تو خونه فكر مي كنن جوابا تازه از ساعت 6 ميره رو سايت، چه خوب كه از صبح تاحالا هيچ كس زنگ نزده بپرسه رتبهات چند شد… چه خوب كه تنهايي تونستم بشينم گريه كنم، نه به خاطر اينكه گند خورده به حالم با اين رتبه، بهخاطر اون همه روزها و ماههايي كه پارسال هدر دادم واسه اون شكلي خركي درس خوندن، واسه اونهمه برفي كه اومد و من تو خونه نشستم و از پشت پنجره نگاه كردم فقط، اونهمه هواي خوب عصرهاي پاييز كه از دست دادم، اونهمه كتابي كه نخوندم، اونهمه روز پنجشنبه و جمعه كه مي تمرگيدم تو خونه و اخر روز كه ميشد به مرز ديوونگي مي رسيدم از خستگي، واسه خودم دلم مي سوزه، واسه MAYA كه داشت بالاخره به يه جايي ميرسيد و به خاطر درس ولش كردم، بهخاطر 7 ماه درس خوندن الكي دلم ميسوزه…
—
پ.ن: آره اين آخر دنيا نيست، بايد الان خوشحال باشم كه تنم سالمه و امسال دوباره شركت مي كنمو و حتمن قبول ميشم، ولي من غمگينم به خدا، موعظه نكنيد… شمام جاي من بودين به خاطر اين همه بيهودگي اين ريختي ميشدين، نميشدين؟
ميگن فردا نتيجه هاي اوليه كنكور ارشد و اعلام ميكنن، از الان دارم خل ميشم، بهش كه فكر ميكنم دلپيچه ميگيرم! اگه ديدن فردا اومد و آريانا ناپديد شده بود بدونين نابود شده… اگه اومدمو اعلام قبولي كردم كه هيچي ديگه، همتون مهمون ميشين به شام، اونم البرز!
—
پ.ن: البته اينم مثل مهريهاس، درنتيجه، كي داده كي گرفته؟!!
پ.ن2: خل و چل شديم رفت!
هفته پيش سركلاس زبان (مستحضر هستين كه من همچنان دارم مي رم كلاس زبان، اينو گفتم كه اگه يادتون رفته بود يادتون بياد!!) استاد محرتم با لهجه سوپر امريكايياش داشت يه چندتايي ضرب المثل انگليسي ميگفت و همسنگشونو تو فارسي، رسيد به اين:
That’s like butterfly in my stomach
و همانطور كه مستحضرين اين معنياش يه چيزي ميشه مثل “قند تو دل آب شدن، شادي و خوشخوشان شدن و…” قبل از اينكه خودش معنياش رو بگه همه شروع كردن به حدس زدن كه اين تو فارسي دقيقاً چه برگرداني داره، منم يهو دهنمو بازكردم… بعد تندي بستمش! البته ميدونم شما هم تنها و تنها يه معني به ذهنتون رسيده كه اون همانا منعقد شدن مجلس عروسي در يكي از اعضاي مبارك آدميان مي باشد والسلام! خب منم ميخواستم معني دقيقشو بگم خب!
خودم تا دوروز يادم مي افتاد ميخنديدم:)
—
پينوشت: همشهري جوان اين شماره يه مصاحبه داره با هومن سيدي (بازيگر فوقالعادهاي كه اميدوارم زود به زود فيلم بازي كنه!) اگه دوستش دارين از دستش ندين، من كه حتي از ديدن عكساشم كيف مي كنم! (سلام اميرحسين خان!)
ديروز براي هيچكسي بهاندازه افشين قطبي خوشحال نشدم، بردن جام حقش بود، حتي اگه خيليها خوششون نياد ازش، من دوستش دارم، ولي موندنش تو ايران يهكم خريته!
درضمن ما ديرزو بعد از مدتها توانستيم يك عدد بازي جذاب فوتبال تماشا كنيم! اونم در انظار ملت! ديگه خودتون تصور كنين وقتي دقيقه 96 اون گل توپو زدن چه اتفاقي افتاد! (و چقدر سخته وقتي تو جمع داري فوتبال ميبيني جلوي خودتو بگيري كه يه وقت داد نزني يا از اون بدتر حرف ناجور از دهنت درنياد_حالا اين كه ميگم توجمع فكر نكنين يه جاي راحت منظورمه ها، نه، يه چيزي رو تصور كنين درحد مطب باكلاس يه دكتر با كلي مريض كه تلويزيون مطب روشنه و همه هم دارن مثلا! يواشكي فوتبال ميبينن!) ما همينجا تشكر مي كنيم كه ديروز مايه شادماني مارو فراهم كردين عزيزان پرسپوليسي (حالا الان حالتون خوبه؟ بالاخره رفتين خونه هاتون يا هنوز دارين تو خيابون افعال ضاله انجام ميدين؟!)
—
اينم بخونيد تا بفهميد چقدر ما كلاً نازيم:
سردار رادان: از هواداران پرسپولیس شکایت می کنم
از دست اين “شأن” نمي دونيم چه گلي به سرمون بگيريم! بابا يكي بياد بگه اين اصلاً چي هست كه ما هرچند وقت يك بار بهخاطر اينكه درحد و اندازه و شكلش نيستيم مورد لطف و عنايت اين عزيزان قرار ميگيريم!
ديرم شده بود، سر چهارراه فاطمي نرسيده به بلوار كشاورز پياده شدم، ترافيك احمقانه از سر فاطمي ادامه داشت تا نمي دونم كجا، پياده راه افتادم به سمت بلوار، بعد يهو ياد يه روز آفتابي شبيه امروز افتادم، يه روز حدود شايد 14 سال پيش، ايستادم دم موزه فرش، بعد آروم راهمو عوض كردم به سمت پارك، از در خ فاطمي وارد شدم، درختا همون طوري بودن فقط يادمه اينقسمت پارك يه كم خاليتر بود، راه افتادم به سمت پايين، مسيرمو يه جوري انتخاب مي كردم كه از توي بولوار دربيام، دوباره تصويراي اون روز نه چندان بهخصوص اومد جلوي چشمم؛ من بودم و بابا و مامان – يكي ز معدود روزايي كه يادمه باهم بوديم و بحثي هم نبود، يادم نيست براي چه كاري اون موقع صبح اونجا بوديم، تنها چيزي كه يادمه اينه كه اون روز خيلي خوشحال بودم چون احساس مي كردم خانواده دارم، دست همو گرفته بوديم و توي پارك مي اومديم به سمت خيابون فاطمي، من داشتم يه چيزي ميخوردم، شايد شكلات، يه چيز شيرين، چقدر خوب حال اون روز رو يادمه…
قدمهامو تندتر مي كنم ساعت نزديك 9 شده، بوي چمن كوتاه شده مياد و گل نسترن (همون گل كوچيكاي خوش بو كه شبيه گل رزن نسترنن ديگه؟) زنها و مردهايي كه دارن تو هواي فوقالعاده مي دون، دختراي پشت كنكوري كه نشستن به درس خودنو آخر سر هم پيرمردهاي باغبان هميشه خسته هميشه بيحوصله… يهويي دلم خواست اون ساعت از روز بيرون باشم، نه مثل روزاي پنجشنبه و جمعه، نه، مثل اين روزاي عادي كه همه مردم تو خيابون هستن، برم بشينم يه جا مثل همين پارك لاله و تماشاشون كنم…
—
حال خوبي داشتم ديروز وقتي از وسط پارك داشتم مي دويدم كه زودتر برسم سركار، اينا حال ديروز منه!
—
پرسپوليس رو ديدم بالاخره، اصلاً هم هيچ جاش دروغ نبود، حقيقت محض بود، حالا يه كم گاهي غلوآميز ولي من لمسشون كرده بودم، شما يادتون نيست؟ مهمونياي يواشكي و اون ناظماي بداخلاق احمق مدرسه رو؟
—
ما دلمان مسافرت مي خواهد خفن! بي زحمت يكي به داد برسه!
روزه سكوتم… بي حوصلهِ نوشتنم، هرروز (هرروز!) اديتور باز رو جلوم مي بينم و نمي نويسم، بدون فكر روي “خروج” كليك مي كنم، حرفي براي گفتن ندارم، نه براي گفتن دارم براي نوشتن ندارم، دستهام نمي تونن كلماتي رو كه مي خوام تايپ كنن، فعلاً دارم سعي مي كنم دوباره بتونم بنويسم…
