… چه خوب كه مامان اينا تو خونه فكر مي كنن جوابا تازه از ساعت 6 ميره رو سايت، چه خوب كه از صبح تاحالا هيچ كس زنگ نزده بپرسه رتبهات چند شد… چه خوب كه تنهايي تونستم بشينم گريه كنم، نه به خاطر اينكه گند خورده به حالم با اين رتبه، بهخاطر اون همه روزها و ماههايي كه پارسال هدر دادم واسه اون شكلي خركي درس خوندن، واسه اونهمه برفي كه اومد و من تو خونه نشستم و از پشت پنجره نگاه كردم فقط، اونهمه هواي خوب عصرهاي پاييز كه از دست دادم، اونهمه كتابي كه نخوندم، اونهمه روز پنجشنبه و جمعه كه مي تمرگيدم تو خونه و اخر روز كه ميشد به مرز ديوونگي مي رسيدم از خستگي، واسه خودم دلم مي سوزه، واسه MAYA كه داشت بالاخره به يه جايي ميرسيد و به خاطر درس ولش كردم، بهخاطر 7 ماه درس خوندن الكي دلم ميسوزه…
—
پ.ن: آره اين آخر دنيا نيست، بايد الان خوشحال باشم كه تنم سالمه و امسال دوباره شركت مي كنمو و حتمن قبول ميشم، ولي من غمگينم به خدا، موعظه نكنيد… شمام جاي من بودين به خاطر اين همه بيهودگي اين ريختي ميشدين، نميشدين؟

4 comments
Comments feed for this article
می 20, 2008 روی 5:42 ب.ظ
esely
i dont know what to say but u also have right to be upsed (sad
می 21, 2008 روی 4:00 ق.ظ
اميرحسين
بابا بي خيال… حداقل امسالتو مثل پارسال نكن ديگه؛ كه سال ديگه اين موقع باز بياي همينا رو بگي !
می 21, 2008 روی 4:33 ق.ظ
mylightnight
به اميرحسين،
عزيزم تو اين شرايط كاري كه من دارم شايد تنها راه نجات و Stable شدنم همين ارشد باشه، علاوه براينكه من درس خوندنو دوست دارم، و براش زحمت كشيدم، خب امسالم مطمئن باش دوباره شركت مي كنم (خصوصاً حالا كه پايهام قوي شده!) اميدوارم سال ديگه اين موقع درحال شيريني دادن به شما باشيم!
می 23, 2008 روی 9:00 ب.ظ
اميرحسين
ايشالا !