… چه خوب كه مامان اينا تو خونه فكر مي كنن جوابا تازه از ساعت 6 ميره رو سايت، چه خوب كه از صبح تاحالا هيچ كس زنگ نزده بپرسه رتبه‌ات چند شد… چه خوب كه تنهايي تونستم بشينم گريه كنم، نه به خاطر اينكه گند خورده به حالم با اين رتبه، به‌خاطر اون همه روزها و ماه‌هايي كه پارسال هدر دادم واسه اون شكلي خركي درس خوندن، واسه اون‌همه برفي كه اومد و من تو خونه نشستم و از پشت پنجره نگاه كردم فقط، اون‌همه هواي خوب عصرهاي پاييز كه از دست دادم، اون‌همه كتابي كه نخوندم، اون‌همه روز پنجشنبه و جمعه كه مي تمرگيدم تو خونه و اخر روز كه ميشد به مرز ديوونگي مي رسيدم از خستگي، واسه خودم دلم مي سوزه، واسه MAYA كه داشت بالاخره به يه جايي مي‌رسيد و به خاطر درس ولش كردم، به‌خاطر 7 ماه درس خوندن الكي دلم مي‌سوزه…

پ.ن: آره اين آخر دنيا نيست، بايد الان خوشحال باشم كه تنم سالمه و امسال دوباره شركت مي كنمو و حتمن قبول مي‌شم، ولي من غمگينم به خدا، موعظه نكنيد… شمام جاي من بودين به خاطر اين همه بيهودگي اين ريختي ميشدين، نمي‌شدين؟