You are currently browsing the monthly archive for جولای, 2008.
وسط نوشتنم برق رفت و بازهم به علت استفاده از ف–ي–ل–ت–ر– شكن توي پيش نويسهام هم ذخيره نشد، پس دوباره از اول!
—
تو اين مدتيي كه ملت فهميدن ما نانزد كرديم از در و ديواره كه نصيحت و اندرزهاي زندگي زناشويي وار به گوش ميرسه! همهاش هم از روي مهربوني و دلسوزيه، كه مثلاً حواست باشه بندو آب ندي، حواست باشه پررو نشه ديگه بيخيال شه، مواظب باش خونه مادرشوهرت كه ميري كارنكني كه بعداً توقع كنن، و…. منم عين گوسپند سر تكون ميدم و ميگم چشم! مخصوصاً حواسم به اون بند اولي هست!
—
آبي آسمون امروز يواشكي پيدا شده بود، از دستش دررفته بود گويا!
—
به اطلاع ميرساند كه ما امروز حوصله باشگاه نداريم هيچ رقمه! نميشود هم كه نرفت، ملت گوش تا گوش نشستهاند به انتظار شيريني كه ما قرار است بدهيم كه همانا يك كيلو شيريني موسوم به دانماركي گل محمدي ميباشد است.(سلام آقاي بهاري عزيز)ماهم كه سرمان برود قولمان هم ممكن است برود! پس ميرويم!
—
ببخشيد آقا / خانم يا هرچيزي كه هستي جناب خدا، من دلم شمال ميخواد… صدا مياد؟…….
بله ديگه…. اون نوازش حضوري تبديل شد به يه مريضداري اساسي، من از اداره كه رفتم خونه يه راست چپيدم زير يه پتوي گرمو خوابيدم، زنگ زده بود حالمو بپرسه منم يهكم ننه من غريبم بازي درآوردم، كه اي واي چه نشستهاي كه من دارم ميميرم، زود بيا! حالا واقعاً هي تبم رفت بالا، هي اومد پايين هي رفت بالا هي اومد پايين، خلاصه كه مرد مربوطه مجبور شد عن جغد بشينه بالا سرم و نازم كنه! تا خود ساعت 9:30 شب! آخرش ديگه يه كم از درد استخوانام گريه كردم (شما بخونيد لوس كردم خودمو!) بازم نازم كرد و من يواشيواش خوب شدم، الان ديگه خوبم، فقط يه كمي اون تهتهاي دهنم درد ميكنه كه اونم با يهكم ناز ديگه خوب ميشه، قول ميدم!
اَه اَه اَه …. ! خودم حالم بههم خورد! چه لوس شده بودم ديروز!
دندون عقل پدر در آرم رو كشيدم بالاخره، حالا از ديشب فقط زمين گاز نزدم از دردش، چيز خاصي هم بهجز نهار امروز نتونستم بخورم، چون دهنم خيلي باز نميشه، خونريزياش هم بند نيومده، الان يواشيواش متوجه شدم كه دارم تب ميكنم، هي ديدم از صبح حالت شل و ولي آدماي سرماخورده رو دارما، گفتم اشتباه ميكنم، ديگه الان ديدم پوستم حساس شده و يواسيواشم داره سردم ميشه زنگ زدم به "كوهنورد" و به خاطر تجربهاي كه داره ازش پرسيدم اينا چيه همه باهم اومده سراغم؟ گفت عزيزم طبيعيه، تب كردي، مال دندونهاس:( الان دلم ميخواد سريعاً برم خونه و زير يه پتوي گرم بخوابم، گور باباي كار!
—
زنگ زدم بهش، يه كمي كه حرف زديم گفتم خب برو به كارت برس، زنگ زده بودم يه كمي از پاي تلفن نازم كني خوب شم، حالا قرارشده بياد حضوري نازم كنه كه ببينيم اين جواب ميده يا نه!
اول:
ممنون از تبريك همهگي.
بعد:
اين خانم (همچنان لينك نمي شود داد، اميرحسين بشتاب!)safzav.wordpress.com منو برد به اون آرزوي هميشگيام، سفر به هند.
به نظرم حتماً برين اين پستاي مربوط به سفر هندش رو بخونيد، نگاهش به اطرافش فوقالعادهاس، بسيار لذت بردم از خوندنشون، خصوصاً اون قسمت بغل كردن توله ببر! من عاشق اينم كه يه توله ببر يا توله شير (يا چه فرقي ميكنه؟ توله پلنگ!) بغل كنم و بچلونمش! لعنتي مقل گربهاس اما در مقياس بزرگتر و باهوشتر و زيباتر!
بعدتر از بعد:
بارون اومددددددد، دلم واسه صداي خوردن قطرهها روي زمين لك زده بود، ممنون خداجون، عجب عيش كاملي بود…
ديشب شب مهمي بود برام، بالاخره رسمياش كرديم… حالا ديگه لازم نيست سركار يواشكي با تلفن حرف بزنم، ديگه از اينكه تو خيابون يكي بهمون گير بده نميترسم، ديگه حالا "همراه ابديام" واقعاً وجود داره… ديشب نامزد كرديم، من و بهترين و همراهترين دوست زندگيم…
* اين "همراه ابدي" يادگار يه دوران نه چندان خوبه برام، ولي نفس اين كلمه رو دوست دارم.
—
پ.ن: ديروز اتفاقي فيلمي رو كه شبكه تپش درباره خسرو شكيبايي ساخته بود ديدم، داشتم با همراه مهربان حرف ميزدم و بياختيار گريه ميكردم، بيصدا اشك ميريختم، باورش هنوز برام سخته، من تمام نوجوونيام با عشق به شكيبايي (يا به زبون اون موقع ما دختراي تازه بالغ: "خسرو") گذشت، اون موقع حتي فكر مردنش از سرمم نميگذشت… نميدونستم اينقدر مريضه، ديابت، كبد خراب، مشكل قلبي… به جرات ميگم هيچكس نميتونه مثل اون شعر بخونه، با اون احساس، "علي كوچيكه" فروغ بدون صداي شكيبايي يه چيز بزرگي كم داره.
جمعهها از ساعت 5 بعدازظهر به بعد نحس ميشن… عين گه! هركاري ميكنم از اين ساعتاي مزخرف عصرجمعهاي به سلامت بگذرم آخرش نميشه، بالاخره يكي به زخم تير من گرفتار ميشه، حالا بدو بيا ازشون عذرخواهي كن كه بابا بهخدا تقصير اين ثانيههاي لامذهب گه جمعه است، حق دارن باور نكنن!
—
حالا با اين اوصافي كه نوشتم اين جمعه اتفاقي افتاد كه كل فرداش روهم به گند كشيد، خواهر جان ما كه معرف حضور هستن؟! همون كوهنورده، آره ديگه قبلاً گفتم دربارهاش، اين كه هربار ميره كوه و برميگرده ما تو خونه جون به لب ميشيم و اينا.
حالا اين بار اينا 4 شنبه راه افتادن به سمت علمكوه، قراربود كه جمعه شب تهران باشن، ما توي خونه از حدود 7 و 8 شب شروع كرديم به زنگ زدن به موبايل "كوهنورد" (اينم اسم جديدشه!) و تنها صدايي كه ميشنيديم "دستگاه مشترك موردنظر خاموش ميباشد" بود، ديگه يواشيواش من و مامان داشتيم نگران ميشديم و هركدوم هم سعي ميكرديم به اون يكي دلداري بديم كه يعني مثلاً هيچي نشده، ساعت شده بود حدود 12 و من هنوز بيدار بودم، به تنها موبايل ديگهاي هم كه از گروهشون داشتيم زنگ ميزديم ولي اونم خاموش، كمكمك اون "همزن" معروف توي دلم به كار افتاده بود، دلشوره و دلپيچه و خشكي دهنو و خلاصه هرچي علامت اضطراب بود دچارش شده بودم، حدود ساعت يك با اين اميد كه صبح كه بلندشم كوهنورد كنارم خوابيده رفتم كه بخوابم، به زور خوابم برد و دوباره ساعت 3:30 با يه خواب بد بيدارشدم، آهسته بغل دستمو نگاه كردم، خالي بود، دم در و ديدم، هنوز كفشاي كوهش اونجا نبودن، مامان بيدار بود داشت قدم ميزد توي اتاق،دراز كشيدم، اون "همزن" كثافت با تمام قوا داشت دل و رودهام رو بههم ميزد، توي اون يك ساعت و نيم كه بيدار بودم بدترين فكراي ممكن از ذهنم گذشت، ديگه آخراش به گريه افتاده بودم، مطمئن بودم يه اتفاقي افتاده، وگرنه دليلي نداشت بدون خبر اينهمه تأخير داشته باشن، تو خيالم ميديدم كه با ماشين از جاده سقوط كردن و حالا به خاطر همين موبايلاشون خاموشه…
…
صبح تو خواب و بيداري اول روشنايي آسمون خواب ديدم كوهنورد اومده خونه و همهچي به خير و خوشي تموم شده… بيدار شدم، هنوز نيومده بود، با بدبختي لباس پوشيدم، در اون شرايط ميخواستم هرچي دارم بدم ولي كوهنورد سالم باشه، مامان تازه خوابيده بود، نوك پا از خونه اومدم بيرون، قيافهام ديدني بود، چشماي گود رفته از كم خوابي و صورت بيرنگ، اومدم سركار، تنها كاري كه تو 1 ساعت اول كردم تلفن زدن به هرجايي بود كه به ذهنم ميرسيد بتونه كاري بكنه، از فدراسون كوهنوردي و هيئت استان تهران تا هلالاحمر و اطلاعات راهها و خود باشگاهشون بود، تا نه و نيم كه عملاً با هيچ جا تماس برقرار نشد، بعد از اونم فقط نااميدي بود و بيخبري، هيئت كوهنوردي كه گفت تا بيستوچهار ساعت نشه هيچ تيم امدادي رو اعزام نميكنن، و بيستوچهار ساعت براي من يه عمر بود…
پاشدم رفتم دم باشگاه خودشون، هيچ كس نبود، نيم ساعتي كه گذشت كمكم دونفر ديگه هم اومدن، هيچكس هيچ خبري نداشت، بالاخره ساعت 11 مدير اداري باشگاه اومد و شروع كرد به زنگ زدن به هرجايي كه ممكن بود كمك كنه، از پناهگاه رودبارك بگير تا مخابرات و پليس راه و بقيه. ساعت 12 و نيم از اونجا اومدم بيرون و همونشكلي خسته و افسرده و نگران اومدم سركار، نه ميتونستم غذا بخورم نه كار كنم، فقط آب ميخوردمو سعي ميكردم فكرم طرف چيزاي احمقانه نره، هربار كه تلفنم زنگ ميزد يا SMS مياومد خداخدا ميكردم كه كوهنورد باشه….
ساعت 1:15 بالاخره اون SMS فوقالعاده اومد: …. سلام، ما گم شده بوديم، داريم ميايم پايين، تو خوبي خره؟!
… كم مونده بود همون جا وسط سالن اداره بزنم زيرگريه، از خوشحالي بال درآورده بودم… زندهاس… سلامته… داره مياد…
—
روز بدي بود، تجربه بدي بود، ديگه داشتم مطمئن ميشدم كه كوهنورد برنميگرده…
اون "همزن" لعنتي از همون لحظه خوندن اون SMS از كار افتاد، تازه گرسنه شدم، زنده شدم…
—
پ.ن: ميدونم كوهنورد جان كه بهنظرت اين همه دلنگراني ما بيخودي بوده و همه اين چيزا تو كوه طبيعيه و بيستوچهار ساعت كه تو كوه چيزي نيست.
—
اين پي نوشت نيست، ولي هيچ ربطي هم به مطلب بالا نداره…
رضا: قهري؟
عاطفه:….
رضا: ميگم قهري؟
عاطفه:……. آره.
رضا: خب حرف كه ميزني؟
عاطفه: آره!
رضا: خب عيبي نداره قهر باش!
… شكيبايي بت نوجووني من بود، تنها كسي بود كه يك بار ديدمش و گريه كردم، حميدهامون تنها قهرمان زميني بود كه عاشقانه تمام ديالوگاي ماندگارشو از روي فيلمنامه با فيلم تطبيق داده بودم …. خبر رو كه شنيدم همون جوري با دستكشاي لاستيكي آشپزخونه نشستم… سنگين شدم، حميد هامون رفت…
نه واقعا، "اين" چرا بايد قيل تر باشه؟! " اين" قرار بود بشه http://pixdaus.com، چون از اين "چيز شكن" يا همون "فيل تر چيز كن" استفاده ميكنم امكان لينك دادن ندارم! برين يه سري بزنين بهش ببينين عجب چيزيه، توشم پر از اون عكسايي كه در پست قبلي گفتم ميشنم نگاه ميكنم و آه ميكشم!
درضمن ما عاشق دريوريهاي اين عزيز دليم! : www.falsely.blogspot.com اينم نميشه لينك بديم ديگه، شرمنده!
ا! بازش كردم بالاخره! بعد از 20 روز بالاخره داشبورد وردپرسم باز شد، داشتم دق مي آوردم! البته جناب وب ساز عزيز راهنمايي كرد وگرنه عمراً به فكرم نميرسيد كه اينو با فيل ت ر ش ك ن باز كنم، قبلاً امتحان كرده بودم ولي به خاطر Java script هاي بلاك شده اين "چيز شكن" نشده بود، حالا اين بار كه اجازه داد بيام تا بعد ببينم چي كار بايد كرد.
خب جناب اميرحسين وب ساز من شما رو از گوگل ريدرم دنبال ميكردم، حالا لينكتونم گذاشتم اون بغل، دست شما بسيار بسيار درد نكنه.
—
من يه جور مرضي دارم كه اگه بشه واسهاش اسم گذاشت بايد بهش گفت "غم فراق شمال" يا " افسردگي ناشي از عدم رويت درخت" يا بهتر از اون "خل وضع شدگي منتج از دريا نرفتگي" ! الان چندين و چندين مامه (از بهمن پارسال) كه من نرفتم شمال و تهران ديگه به طرز حال به همزني داره ديوونهام ميكنه، اونقدر دوز اين مرض زده بالا كه عكس منظره و دريا و جنگل از اينترنت ميگيرم ميشينم به نگاه كردن، بعد هي آه ميكشم، هي دلم سكوت جنگل و نم دريا ميخواد، هي اين دل بيصاحاب لامذهب بهونه ميگيره، منم هي ميشينم نصيحتش ميكنم كه بابا بيخيال دل ديوونه، آخه الان شمال از كجا برات بيارم؟:(
—
ما دلمان بغل گنده گرم ميخواهد، گفتيم كه نگفته از دنيا نريم…
—
موهاي نازنينمو از ته زدم، حالا هم دپرسم سر كوتاه شدنشون، هم از لج خودم ميرم جلوي آينه هي قربون صدقه خودم ميرم، هي ميگم بهبه! اينجوريام قشنگه ها، ولي اون ته تهاي دلم خودم ميگم زر نزن الاغ! خودتم ميدوني اون جوري چقدر قشنگتر بود:(
