ا! بازش كردم بالاخره! بعد از 20 روز بالاخره داشبورد وردپرسم باز شد، داشتم دق مي آوردم! البته جناب وب ساز عزيز راهنمايي كرد وگرنه عمراً به فكرم نمي‌رسيد كه اينو با فيل ت ر ش ك ن باز كنم، قبلاً امتحان كرده بودم ولي به خاطر Java script هاي بلاك شده اين "چيز شكن" نشده بود، حالا اين بار كه اجازه داد بيام تا بعد ببينم چي كار بايد كرد.

خب جناب اميرحسين وب ساز من شما رو از گوگل ريدرم دنبال مي‌كردم، حالا لينكتونم گذاشتم اون بغل، دست شما بسيار بسيار درد نكنه.

من يه جور مرضي دارم كه اگه بشه واسه‌اش اسم گذاشت بايد بهش گفت "غم فراق شمال" يا " افسردگي ناشي از عدم رويت درخت" يا بهتر از اون "خل وضع شدگي منتج از دريا نرفتگي" ! الان چندين و چندين مامه (از بهمن پارسال) كه من نرفتم شمال و تهران ديگه به طرز حال به هم‌زني داره ديوونه‌ام مي‌كنه، اونقدر دوز اين مرض زده بالا كه عكس منظره و دريا و جنگل از اينترنت مي‌گيرم مي‌شينم به نگاه كردن، بعد هي آه مي‌كشم، هي دلم سكوت جنگل و نم دريا مي‌خواد، هي اين دل بي‌صاحاب لامذهب بهونه مي‌گيره، منم هي مي‌شينم نصيحتش مي‌كنم كه بابا بي‌خيال دل ديوونه، آخه الان شمال از كجا برات بيارم؟:(

ما دلمان بغل گنده گرم مي‌خواهد، گفتيم كه نگفته از دنيا نريم…

موهاي نازنينمو از ته زدم، حالا هم دپرسم سر كوتاه شدنشون، هم از لج خودم مي‌رم جلوي آينه هي قربون صدقه خودم مي‌رم، هي مي‌گم به‌به! اينجوري‌ام قشنگه ها، ولي اون ته تهاي دلم خودم ميگم زر نزن الاغ! خودتم مي‌دوني اون ‌جوري چقدر قشنگ‌تر بود:(