You are currently browsing the monthly archive for آگوست 2008.

باز افتادم رو دور ننوشتن(درحقيقت نمي‌تونم بنويسم)، اديتورمو هرروز باز مي‌كنم و بي‌نتيجه باز مي‌بندمش، امروزم زورزروكي دارم مي‌‌نويسم!

فردا يا پس‌فردا اول ماه‌رمضانه، هنوز تصميم نگرفتم كه امسال روزه بگيرم يا نه، با اين گرما و روزهاي طولاني و ورزش اجباري كه تو اين يك ماه ‌هم نبايد ترك بشه نمي‌دونم چي‌كار كنم، از يه‌طرف تو اداره ما روزه گرفتن با نگرفتن تفاوت زيادي با هم نداره، چون كلاً نمي‌توني چيزي بخوري، حالا يواشكي يه قلپ آبم كه مي‌خواي بخوري بايد بري تو دستشويي هي در رو بپايي كه كسي نبيندت، يه ذره آب بخوري، گرسنگي واسه من مهم نيست، تحملشو دارم ولي تشنگي خيلي بيچاره‌ام مي‌كنه (درضمن اصلاً معتقد نيستم كه تشنگي هم مثل گرسنگي واسه بدن مفيده، تاحالا هم جايي نخوندم يا نشنيدم كه مثلاً پزشكا بيان بگن كه تشنگي اونم تو اين روزاي طولاني و گرم واسه بدن ضرر نداره) از طرف ديگه روزه گرفتنو دوست دارم، هميشه گفتم اون حال موقع افطارو خيلي خيلي دوست دارم، خلاصه كه هنوز نمي‌دونم چي‌كار كنم.

ديروز مسابقه انتخابي تيم داشتيم، طبق معمول دوم شدم، اين آروزي اولي موند به دلم!

داريم با همسر مهربان دنبال جا و مكان مي‌گرديم واسه شمال رفتن، هردوتا درحال مرگيم از بي‌مسافرتي، كسي ويلاي ارزوني چيزي سراغ نداره كه دونفر دلبر برن توش يه چند روزي لهو ولعب كنن؟! قول مي‌ديم زياد آتيش نسوزونيم! دوست ندارم همين‌جوري پاشيم بريم تازه دنبال جا بگرديم، از هتلم خوشم نمي‌ياد، يه كاري بكنين ديگه!

بالاخره رفتم پيش متخصص پوست كه ببينم مي‌شه واسه اين جوشاي سمج كاري كرد يا نه، دقيقاً تو PMS هم بودم حسابي داغون ديگه، برام راكوتان نوشت، حالا يهو پريود شدم تمام اون جوشا غيب شدن، مي‌خوام برم تأييديه دارو بگيرم كه بتونم از هلال‌احمر داروهارو بگيرم، موندم كه با اين صورتي كه فقط يه هفته از ماه وضعيتش خوبه، و الانم دقيقاً تو همون يه هفته‌ام چي‌كار كنم! اين جوري برم به احتمال زياد تأييدم نمي‌كنه! اين اولين باره كه دلم مي‌خواد صورتم يه‌ذره بدتر شه!

خدایا به داده و نداده ات شکر! قربونت, این گوگل ریدر را از ما نگیر!

حالا همه چی اش به کنار (این نیم فاصله من کجا رفته؟!!!) آخ اینقدر خوشم میاد وقتی وبلاگای ف ی ل شده رو از تو ریدر می خونم بی اختیار به بعضی جاهای خاص بعضی انسانهای خیرخواه (خصوصاً متخصصین در امور آخرت!) می خندم!

شما بگین اسم اینو چی می ذارین؟! شب اولی که رفتین پیش دلبرتون که خوش خوشان بخوابین, n دفعه مجبور شین شال و کلاه کنین از اتاق بیاین بیرون که بریین خودتونو از ترکیدن نجات بدین؟! نه واقعاً من می خوام بدونم یه لیوان شیر و یه استکان چایی چقدر فیدبک داره که تا صبح بیچاره کنه آدمو؟!

یه تابلوسازی از اینا که تابلوی سردر اتاق و پلاک میسازن هست که من امروز یه شاهکاری توش دیدم هنوز دارم می خندم یه تابلو به عنوان نمونه کار زده بود توش با این جمله ها:

نمایندگی رسمی پژو

زیرشم مثلاً به انگلیسی نوشته بود:

Peugeot Rasmi Namayandegi

!!!!!!

1- pls يكي اين ظرف پسته تازه رو از جلوي من برداره!

2- اون نمكم بردارين، با پسته خيلي حال مي‌ده!

3- من پنجشنبه نيم‌ترم زبان دارم و هيچي محض رضاي خدا نخوندم، فكر كنم اصلاً نرم بهتره، خودمو سبك نكنم حداقل! حالا شايد Teacher  محترم دلش برام سوخت از پايان‌ترمم ميانگين گرفت، بالاخره يه فرجي مي‌شه ديگه!

4- از ديروز تا حالا من كلي با اين خبر احضار پرستويي و انتظامي و پوراحمد به دادسرا خنديدم، بله ديگه آقايون چي فكر كردين؟ مگه الكيه شما از سر حقه بازي بياين سعي در”تلطيف”احساسات عمومي كنين براي كمك به يه جاني و قاتل خطرناك ديوونه زنجيري كه كلي آدمو كشته و مي‌خواسته بقيه ملت ايرانم بكشه؟! مي‌دونين اين “سعي در تلطيف احساسات عمومي” چه جرم وحشتناكيه؟ كلي آدم به‌خاطر همين جرم كه امثال شماها كه معلوم نيست با كدوم استكباري دستتون تو يه كاسه‌اس(فكر كردين ملت هميشه در صحنه نمي‌فهمن اينو كه به خاطر همين ارتباطات شماست كه عنصر معلوم‌الحالي مثل گل‌شيفته فراهاني قراره بره تو فيلم ضاله اون مرتيكه بي‌فرهنگ رايدلي اسكات بازي كنه، صدالبته زهي خيال باطل، ملت هميشه درصحنه نذاشتن اين جرثومه فساد از فرودگاه بره بيرون!) انجام دادين؟ به خودتون بياين، تا دير نشده و بيشتر از اين ضايع نشدين برين يه فكري به حال دنيا و آخرتتون بكنيد… آهان درضمن آقاي پرستويي عمراً هم راهاي رسيدن به خدا اون‌قدرام كه شما مي‌گفتين نيستا، حالا فوقش دوتا، سه‌تا، آخر آخرش چهارتا بيشتر نيستا، اونم طبق ضوابط، متوجهين كه؟!

-من برم همون پسته‌امو بخورم سنگين تره!

پ.ن*: شنبه عقدمون رو رسمي كرديم، تو يه محضر نزديك خونه، آقاي شيخ آخونده اونقدر دوست داشت سخنراني كنه كه نيم ساعت درباب فضيلت ماه شعبان حرف زد، آخرش ديگه به ….. (چي صداش كنم؟! كمك!) گفتم با اين جديتي كه اين داره حرف مي‌زنه بعد ازعقد ازمون درس مي‌پرسه!

پ.ن2: حال عجيبي بود اون موقع، تا فرداش دقيقاً نمي‌دونستم چه مرگمه!

يه سيب گنده خوردم به زور! زياد بود يا من ديگه يه سيب نمي‌تونم كامل بخورم؟! مزه پاييز مي‌داد، مثل باد خنكي كه اين روزها اول صبح مياد، آ دم تكليف خوشو نمي‌دونه، گاهي دلم مي‌خواد يه كت نازك باهام بود تنم مي‌كردم! گاهي‌ام بادبزن دستمه دارم خودمو باد مي‌زنم!

 

 

 

* پ.ن: پيش نوشت!

خب خب خب چه خبرا؟! شنبه رو مرخصي گرفته بودم، امام الان بازم از خواب چشام باز نمي‌شه! مي‌گم حالا امروزم تعطيل مي‌شد خوب بودا! مي‌شد بعدالتعطيلين!

جداً اين همه كشور كوچول موچول تو دنيا داريم؟!!!! من اسمشونم نشنيده بودم تاحالا! خدا پدر يونانيا رو بيامرزه كه المپيكو اختراع كردن كه ما بدونيم تو دنيا به غير از “جمهوري اسلامي ايران” چيزاي ديگه‌اي هم وجود دارن!

چه عجب به جاي خاكستري و فيلي يه كم سليقه به خرج دادن سبز پوشيدن، قشنگ بود، ولي نه به اون اندازه كه بشه خوشرنگ ترين لباس رژه المپيك، اگه اون خوشرنگ بود پس لباساي توپ اسپانيايي‌ها (نارنجي و سبز) چي بود؟!

—-

ديروز كه شبكه RAI II داشت افتتاحيه رو مي‌داد بارها و بارها موهاي تنم از هيجان سيخ شد، بعد اون وسطا دلم خواست اي كاش منم وقتي پرچم خودمون رو مي‌بينم يه‌جوريم شه، خوشم بياد حداقل! البته واضح و مبرهن است كه من غلط بكنم اگه منظور بدي داشته باشم! همين‌جوري گفتم…

تمام تبليغات تلويزيوني اين روزها در تمام جهان تغيير كرده، غير از همين يه جاي بخصوص… بازم رجوع شود به خط بالا!

—-

من دلم شمال مي‌خواد همچنان….

يه بيت شعر بود ديروز تو ذهنم كه امروز اينجا بنويسمش، هرچي فكر مي‌كنم يادم نمي‌ياد، حالا دقيقاً وصف حال ديروز ما بودا…

دلم نمي‌خواد برم خونه… از يه طزفم دوست ندارم بيرون الكي بچرخم، گه گيجه گرفتم… ديروز ساعت 5 بعد از اداره رفتم خونه (كاري كه هيچ وقت نمي‌كنم چون هميشه باشگاهم) و خب مامان خونه بود، هيچي ديگه، باز الان چشام باز نمي‌شه از فرط كم‌خوابي و آبغوره گرفتن تو رختخواب، تو بد مخمصه‌اي گير افتادم…

اين‌طور وقتها شهر چه دلگير مي‌شه، از سنگيني سينه‌ام نمي تونم نفس بكشم… ديشب تو اون بغض بي‌صاحاب  و سط آبغوره گرفتنم فكر مي‌كردم كه مادر شدن عجب چيز مزخرفيه، وقتي تو يه بچه به دنيا مياري و به جاي اينكه اون رو آدم مستقلي بدوني يه تيكه از اموالت محسوبش مي‌كني، تمام بچه‌گيش رو با انتخاب و ازدواج اشتباهت خراب مي‌كني، وقتي فقط 13 سالشه بايد نبودن تو رو تحمل كنه، بايد حرف بشنوه كه نبودن مامانت تقصير شماهاس، شما چرا گذاشتين بره؟ هربار كه با بابا از دم محل كارت رد مي‌شه  گريه مي‌كنه چون دلش مي‌خواد تو برگردي خونه…. حرفام تكراريه… ولش كن…

اي كساني كه در ورود به وردپرس مثل من مشكل داشتيد، از اين پس يك عدد M ناقابل بذارين قبل از wordpress.com و وارد وردپرس گجت بشين(m.wordpress.com) و به قول اون خواننده درپيت: برو حالشو ببر! اينم از يه بنده‌خدايي يادگرفتم كه تازگي مشتري وبلاگش شدم، ولي خب ديگه مي‌شه اين‌بار لينك گذاشت:) ناتالي

آخ جون آخ جون من مي تونم لينك بذارم!

مادر گرامي همچنان دركار پيچيدن به پر و پاي بنده است، البته تا آنجايي كه بتواند سعي مي‌كند با من حرف نزند!!! اينم يه جورشه!

فن‌هاي اداره ما از صبح فقط نقش پنكه رو بازي مي‌كنن، به آقايون تاسيساتي ميگيم ميگن خب حتماً لباس زياد پوشيدين گرمتونه! حيف كه نمي‌شه عملاً بهشون نشون بدم كه نه‌خير اين‌طورام نيست! ولي من غلط بكنم خودمو با گ ز ي ن ش طرف كنم!

مي‌گن مامانا حسودن…. گمونم راست مي‌گن…

اگه اينـطوري باشه دلم ‌نمي‌خواد هيچ‌وقت مامان شم…

تمام ديروز گه خورد به حالم از دست لج‌بازي و (نمي‌دونم چه اسمي روش بذارم) مامان. دوست ندارم جوركش تنهايي كسي باشم، حتي آگه اون مامانم باشه…

 

آگوست 2008
ش ی د س چ پ ج
« Jul   Sep »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

Blog Stats

  • 19,647 hits