You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر, 2008.

امروز بالاخره دارم مي‌رم شمال اگه خدا بخواد… بي‌زحمت بعد از ما راه بيفتين كه زياد شلوغ نشه… :)

توي سرم هي تكرار ميشن، كارمند رسمي، كارمند قراردادي، كارمند بدبخت پيمانكاري…

درجه بندي شأن انساني از اون اوله، رسمي‌ها (دقيقا با همين اسم ميشناسنشون تو شركت) موقع بن گرفتن و پاداش گرفتن و استفاده از امكانات رفاهي و هزارجور كوفت و زهرمار ديگه هميشه اولن، به هزار قانون ننوشته خيلي چيزا كه بايد به همه تعلق بگيره فقط مال اوناس، از همه هم كمتر كار مي‌كنن، بهترينا به اونا ميرسه هميشه، بعدش كارمنداي قراردادي ان، كه منم جزوشون باشم، ما چوب دوسر طلاييم(همون چوب دوسر …. منظورمه، عفت كلام اجازه نميده بنويسمش!) موقع پاداش و بن و اين چيزا مثل رسمي ها نيستيم ولي موقع افزايش حقوق كه ميشه واسه مون همون يه ذره كه مال اوناست اضافه ميشه نه اوني كه واقعاً بايد بشه، طبقه بعد از ماهم پيمانكارها هستن، طبقه‌اي كه سنگين‌ترين و مهم‌ترين كارهاي شركت رو دوششونه، مثل بخشاي مالي و حسابداري، به بدترين شكل ممكن ازشون كاركشيده مي‌شه ولي حقوقشون درحد يه كارگر ساده‌اس بيرون شركت، حقوقشونو دير مي‌گيرن معمولاً، پاداش ندارن، كارفرماي مجازي(مي‌گم مجازي چون اين مدل كارفرماهاشون يه چيزي‌ان درحد شركتاي الكي بيرون كه فقط يه جايي ثبت شدن) واسه مرخصي اذيتشون مي‌كنه، سنوات درست و حسابي و عيدي تمام و كمال ندارن، يه زماني حتي يادمه كه كارگراي خدماتي ما توي نهارخوري شركت حق نداشتن دسر (معمولاً ميوه بود) بردارن با غذاشون…

ما اينجا توي شركت نه‌چندان بزرگمون يه جامعه بزرگ داريم با اختلافات طبقاتي فجيع، هربار كه حرف دادن پاداشي چيزي ميشه سعي مي‌كنم خيلي به اين ‌توجه نكنم كه يه سري كارمند ديگه هم واسه اينجا زحمت كشيدن و حقشونه كه اونام پول بگيرن ولي نمي تونم… ته قلبم تير مي‌كشه، مثل وقتايي كه از جلوي اسباب و اثاثيه اون خونواده بدبخت كه تو خيابون چاد زدن رد مي‌شم و باز اون حس عذاب وجدان مياد سراغم، انگار منم مقصرم…

عصرها كه برمي‌گردم خونه اون باد خنك كه ميزنه تو صورتم به جاي هرم گرماي خورشيد، تمام خستگيام درمياد، نمي‌تونيد تصور كنيد اين چه لذتيه توي پاييز و زمستون از سرما كيف كردن، وقتي بيروني و از شدت سرما دندونات مي‌خوره به‌هم كافيه فقط به به ماگ گنده پر از هات چاكلت فكر كني و ….. واي كه چه خوشي ببي حد و حصريه!

پ.ن: شما جاي من بودين و هر روز كه داشبورد وبلاگتونو باز مي‌كردين ميديدين كه اون مطلبتون با عنوان س ك س از همه مطالبتون تاحا بيشتر مورد جستجو قرار گرفته و خونده شده چه حالي مي‌شدين؟!

بالاخره اين صبح خنك ابري (الان ديگه آفتابيه) پاييزي منو به حرف آورد، صبح وقتي مي‌خواستم از رختخواب بيام بيرون و هوا ابري بود (نه مثل تمام اين چندماه گذشته آفتابي) با اينكه ديشب اصلا خوب نخوابيده بودم ولي با انرژي پاشدم، آسمون ابري عزيزم ممنونم بابت اين صبح پرانرژي كه بهم دادي (گرچه دوست داشتم همون‌جور ابري باقي بموني!) ولي خب اينقدر هر روز عادتمون دادي به اون آفتاب بيخودي كه الان به همين يه ذره ابرم راضييم! درضمن اون باد خنكي هم كه صبح مي‌اومد خيلي كيف داد، ايضاً ممنون!

خب، خبر خوب ديگه اينكه ماشينو نمي‌فروشيم، اون مشكل يه كم حل شد، حداقل ديگه الان مجبور نيستيم بفروشيمش، تازه مي‌فهمم كه چقدر به داشتنش عادت كرده بودم، چون تمام هفته پيش يك كيلو ميوه هم نخريديم! نه كه نمي تونستيم ماشين ببريم بيرون! فهميديم تنبل هم شديم اساسي!

دوتا وبلاگ خوب به اونايي كه هر روز مي‌خوندم اضافه شده هنوز لينكشون اون بغل نذاشتم، يكي اينه و يكي هم اين . يه سري بزنين، خصوصاً اگه زن هستين و دغدغه مادر شدن دارين.

دعا كردنو فراموش كردم….

اين روزها همش عين احمق‌ها يا درحال آبغوره گرفتنم يا درحال آه كشيدن، پاك خل شدم. مي‌خوام ماشينو بفروشم، مشكلي پيش‌اومده كه جز با اين كار درست نمي‌شه، نمي‌دونم شايد اين خودش باعث بشه يه ماشين بهتر بخريم، ولي من خيلي عادت كرده‌بودم بهش، ديگه حول و ولاي ديراومدن و تو خيابون موندن و خيلي جاهايي كه نمي‌شد برم به خاطر مسافتو نداشتم، حالا دوباره همه اونا برمي‌گردن، دوباره مجبورم تو خيابون شب كه مي‌شه همش نگران و مواظب اطرافم باشم، دوست ندارم غربزنم ولي واقعاً واسه ما (من و كوهنورد) اين ماشين عصاي دسته.

صبح‌ها دوست ندارم بيام سركار، با اين حقوق كم شده و اضافه‌كاري اجباري هيچ انگيزه‌اي واسه كاركردن ندارم.

همين ديگه، اين روزا دق متحركم.

خيلي خيلي خيلي خسته‌ام، تكراريه حرفم ولي از اين همه بي‌عدالتي دور و برم دارم به مرز جنون مي‌رسم.

پ.ن: جون من نياين بگين تحمل‌كن همه‌جا همين‌طوريه، دارم تمام سعي خودمو مي‌كنم كه از پسش بربيام ولي نمي‌شه.

پ.ن2: حقوقمون از اوني كه من فكر مي‌كردم بيشتر كم مي‌شه.

روزه نمي‌گيرم، به‌خاطر داروهايي كه براي پوستم بايد بخورم (همون راكوتان معروف) و احتياج به آب فراوان دارم، نمي‌تونم روزه بگيرم، امسال برخلاف هرسال كه وقتي روزه نمي‌گرفتم عذاب وجدان داشتم هيچ نوع احساس ناراحتي هم ندارم از نگرفتش! روز دوم ماه رمضون رو روزه بودم و پوستم كنده شد، از ظهربه‌بعد رسماً تبديل شدم به جنازه، از صبحش رفته بودم دنبال يه سري كار اداري و توي گرما و بدبختي و اتوبوس و سرظهر كارمو ساخت، تا خود افطار دراز به دراز افتاده بودم،

يه بخشنامه جديد اومده كه براساسش حقوقمون از دوسال پيش هم كمتر مي‌شه، فعلاً از صبح تاحالا ر….ده شده به حالمون:(

حوصله كاركردن ندارم، با اين وضعيت گه…

 

سپتامبر 2008
ش ی د س چ پ ج
« Aug   Oct »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

Blog Stats

  • 19,460 hits