You are currently browsing the monthly archive for اکتبر, 2008.

اون روزي كه داشتم قوانين مورفي* رو برات توضيح مي‌دادم فكر نمي‌كردم روز تولدت اين شكلي بشه، حالا فكر نكنين اتفاق خاص و بدي افتاده ها، نه، فقط از اول صبح كه پاشدم خير سرم شروع كردم برات sms هاي عشقولانه فرستادن و هرچي صبر كردم ديدم نه‌خير، جواب نمي‌دي كه نمي‌دي، فكر كنم 6تايي شد، اداره هم نبودم كه زنگ بزنم بهت، كم‌كم شصتم خبردار شد كه حتماً گوشيتو خونه جاگذاشتي، خب ديگه، اينم از اون همه مسيج عشقولانه، تا شب تو گوشيت بمونن فاسد مي‌شن خب، بي‌خيال، رفتي خونه همه‌رو پاك‌كن، ديگه مزه نداره خوندنشون كه، حالا همه‌چي به كنار، اونقدر حالم گرفته شده‌بود كه نتونستم وقتي زنگ‌زدم بهت بگم تولدت مبارك:(

حالا به قول خودت Sorry ديگه، آخه چي‌كار كنم؟ همه مسيج قشنگايي كه فرستادم خورد به ديوار، مثل اين بود كه دوساعت بايكي حرف بزني بعد ببيني اصلاً به‌تو گوش نمي‌ده داره يه‌كار ديگه مي‌كنه، يا يه‌همچين چيزايي.

قسمت افتضاحشم اون جايي بود كه من اومدم دنبالت كه مثلاً سورپرايز بشي و با يه لحظه غفلت تو از كوچه رد شدي و رفتي و من نفهميدم! جات گذاشتم! بعد نشستم عين احمقا تو ماشين اشك ريختم و گاز دادم كه تو شهرك برسم بهت! فك كن! اين همه مدت زحمت بكش برنامه بريز بعد همه چي گند بخوره بهش! يعني وقتي رسيدم شهرك داشتم از عصبانيت از دست خودم مي‌تركيدم، حالا هرچي تو مي‌گي بابا بي‌خيال، من نشستم تو ماشين بلندترعر مي‌زنم! من برنامه ريخته بودم كه يواشكي بيام دم كلاست و با هم بريم يه كافه خوب بشينيم، كادوتو بدم و بخنديم و كيف كنيم بعدم بريم ريحون كباب بخوريم، بعد اون شكلي رفتنتو نديدم! عر زدن نداشت خدايي؟!

*همون قوانين احمقانه كه معمولاً هم درست از كار درميان، كه مثلاً بدترين چيزا تو حساس‌ترين وقتايي كه اصلاً انتظارشو نداريم اتفاق مي‌افتن.

پ.ن: تولدت مبارك!

بعد هي مي‌خوام بيام بنويسم، هي فكر مي‌كنم به اين همه كلمه كه وول‌وول مي‌خورن تو ذهنم، هي با خودم كه راه مي‌رم جمله مي‌سازم براشون، … ولي به نوشتنشون كه مي‌رسم نمي‌شه…جمله ‌هاغيب مي‌شن، كلمه‌ها مي‌تركن، حرفا يادم مي‌ره…

هوا نسبتاً سرده ولي سر صبح كه ميام گوشه پنجره‌ رو باز مي‌كنم، باد و سر و صدا و دود و هوار هوار ملتي كه سر اون كوچه پايين اداره هميشه دعواشون مي‌شه واسه راه‌گرفتن از همديگه مياد تو… ولي من هيچ‌كدومو نمي‌شنوم، همراه همه اينا يه بوي خوش زمين نم‌خورده و برگ خيس شده مي‌پيچه تو اتاقم، هوا تاريك شده از ابر، مي‌رم لوردراپه‌هاي نفرت‌انگيز بدرنگ گل‌بهي رو مي‌كشم تا ته، آفتاب خانوم سمجم امروز نيست… حالا تازه مي‌شينم سركارم…انگاري انرژي دارم تا آخر ساعت فول شارژ كار كنم! اين تيكه دوم هيجان‌انگيز سال منو مي‌سازه…

مي‌شه اونوقت يه چيزي بپرسم؟

چرا يه مرد كه تازه بچه‌دار شده و با عشق ازدواج كرده و به‌نظر مياد زندگي خوبي داره همش چشمش دنبال زنهاي ديگه باشه؟ چرا تو همه اين 6 ماهي كه بچه‌دار شدن فقط 3 بار با همسرش س ك ث داشته؟ يه مرد جوون با يه همسر زيبا تو 6 ماه و فقط سه بار س ك ث! چي به سر يه زندگي مياد وقتي خيالمون از به‌دست آوردن همديگه راحت مي‌شه؟! چي به سر هم مي‌ياريم؟ چي به سر اون بچه‌ مياد اگه اين رابطه به جدايي برسه؟!

تو كه حرف مي‌زني و من بي‌خود بهانه مي‌گيرم يه چيزي توي اون ته‌ته‌هاي دلم مي‌گه اينقدر اذيتش نكن، ولي وقتي بهانه مي‌گيرمو تو بازم مهربوني خب چي‌كار كنم؟ مي‌شه به يكي كه نازكش داره بگي ناز نكن؟ بعدش تو نمي‌دوني هربار كه شب پيشتم و كنار تنت گرم مي‌شمو مي‌خوابم و با تماس دستت بيدار مي‌شم يا وقتي پشتم به‌تواه و خوابم و ناغافل بغلم مي‌كني چه حالي مي‌شم، خودمو همچنان به خواب مي‌زنم و اجازه مي‌دم تو آروم آروم نوازشم كني، بعد بي‌اختيار مي‌خندم (نه اونجوري كه تو بفهمي بيدارم، جوري كه خودم فقط لذت ببرم از اين همه مهربوني بي‌چشمداشت تو) بعد بازم يه‌جوري كه تو نفهمي آروم آروم خودمو مي‌چسبونم به تنت كه محكم‌تر بغلم كني…

نمي‌دونم اگه “بغل” وجود نداشت دنيا واسه‌ام چه شكلي مي‌شد…بغل گرم بزرگ مهربون…. ديگه اگه زمستون باشه و هوا سرد و تن تو گرم كه ديگه خدا داند چه بهشتي مي‌سازي واسه تن هميشه سرد من…

اشكال كار اينه كه آرزوهام كوچيكن… خيلي كوچيك… عين بچه‌ها كاراي به ظاهر معمولي به‌نظرم بزرگ ميان، اونقدر بزرگ كه واسه‌شون خيلي تلاش مي‌‌كنم، بعد يا بهش مي‌رسم يا نمي‌رسم، اگه برسم كه انگار شق‌القمر كردم، سرمو مي‌گيرم بالا مغرور مي‌شم، بعد مي‌بينم همچين كار خاصي‌‌ام نكردم بسكه به‌نظر بقيه آدماي دور و برم عادي مياد، و واي اگه بهش نرسم، انگار دنيا خراب شده روسرم، غصه مي‌خورم، هي به خودم فحش مي‌دم، سرزنش مي‌كنم، بعد مي‌شينم نگاه مي‌كنم به آدماي ديگه كه چقدر اين كار واسه‌اشون عاديه، هي به خودم مي‌گم پس چرا واسه من اينقدر سخت بود؟! چرا من نتونستم انجامش بدم پس؟ بعد هي دنيا تيره‌تر مي‌شه، هي گندتر مي‌شه، هي من هربار كه سوار مترو و اتوبوس و تاكسي مي‌شم به‌نظرم مياد همه‌اشون از من بهترن، همه‌اشون مي‌تونن اون كاراي نكرده منو انجام بدن… فوق‌ليسانس قبول شن، واسه خودشون پس‌انداز كنن، زيبا به‌نظر بيان، زبانشونو تموم كنن، ساز بزنن…

گفتم كه اشكالش اينه كه آزروهام كوچيكن… خيلي كوچيك…

خيلي خسته‌ام…

ديشب آخرين مسيجت زنده‌ام كرد، ممنون به‌خاطر همراهي‌ات مرد من…

انگار هيچ‌چيز روشني وجود نداره، يا نكنه من كور شدم كه چيزي نمي‌بينم؟…

صبح ساعت 4 راه افتاديم به سمت شمال، از ترس اينكه جاده شلوغ باشه حتي بنزين هم نزديم توي شهر، ساعت شش و نيم رسيديم لوشان و ترافيك احمقانه هميشگي لوشان نزديك دو ساعت معطلمون كرد، ولي بعدش هوا ابري شد و يه كوچولو هم مه‌آلود، بعدش همش خوشي بود و لذت، بارون گرفت، نزديك امامزاده هاشم يه دسته مرغابي درحال مهاجرت ديديم، عين همون شكلي كه هميشه تو فيلما مي‌بينيم، دوتا V بودن، راز بقاي واقعي ديديم واسه اولين بار در عمرمون! خيلي هم پايين پرواز مي‌كردن، گردي زير سينه‌هاشون پيدا بود، من دستمو كرده بودم بيرون از پنجره و داشتم از خوشي مي‌مردم! ديگه هم ميخنديدم هم داد مي‌زدم! چندماه بود بارون نديده بودم؟! چندماه بود جنگل نديده بودم؟! جداً داشتم تو اين خراب‌شده مي‌پوسيدم!

اين اولين مسافرت دوتايي‌مون بود، و فوق‌العاده بود، آرامش و سكوت و تنهايي، به اضافه بارون و گرماي بخاري و شب توي ايوون نشستن و كباب خوردن و مست شدن…

ممنون همراه ابدي بزرگوار من …..

كنعان رو باهم رفتيم ديديم، هم خوشم اومد و هم حرصم گرفت ازاين همه بي‌دقتي و سوتي، از گريم ساختگي مثلاً آدم پيركن كه خطهاش پيدا بودن، از اون خون اومدن الكي بيني مينا كه جاي خونريزي‌اش عوض شد، از شخصيتاي تو هوا ول شده و….

اما اون اشك توي چشماي ترانه وقتي دنده عقب مي‌گرفت (سلام اميرحسين خان) فضاي خونه دلگيرشون يه جورايي دوستشون داشتم، بازي ترانه چشمگير و عالي بود مثل هميشه ولي حيف كه فيلم اونقدر كه بايد خوب نبود، من خيلي منتظر اكران كنعان بودم ولي خب به سنت اين سالهاي اخير خورد تو ذوقم، فكر كنم ديگه بايد عادت كنم به منتظر نبودن و سينما نرفتن…. همون دي‌وي‌دي‌هاي آقاي فيلمي ما را بس…

صورتم داره روز‌به‌روز صافتر و بهتر مي‌شه، هردو منتظريم ببينيم بعداز 4 ماه من از دست اين جوشاي مزاحم راحت مي‌شم يانه، يعني مي‌شه من بتونم بدون نگراني از تحريك شدن يا كنده شدن اين مزاحما به صوتم كرم بزنم؟ آرايش كنم؟ ميشه؟!

گل‌شيفته عزيزم، من از رفتنت غمگينم فقط به يه علت، چون به احتمال زياد ديگه صداي تورو در هيچ فيلم ديگري به زبان فارسي نخواهيم شنيد، چون گمون نكنم تو ديگه برگردي به اين خاك نكبت، حيف، من دلم برات تنگ مي‌شه…

پ.ن: به‌نظر من گل‌شيفته آزاده هرطور كه بخواد لباس بپوشه، حالا هي بياين بگين گل‌شيفته ناموس ايرانه!!! لابد به نظر شما بايد مي‌اومد از تك تك آقايون اجازه مي‌گرفت كجا بره چي بپوشه!

چهل‌وپنج دقيقه‌اي هست كه ملت تعطيل شدن رفتن، من بايد مي‌موندم هم چون كار داشتم و هم بايد مي‌موندم! هوا كم‌كم داره تاريك مي‌شه و غروب قشنگ پاييزي شروع، غروبهاي پاييز من معمولاً يه راست نمي‌رم خونه، يه بهانه‌اي جور مي‌كنم ميرم مي‌چرخم تو خيابونا، امروزم مي‌رم ونك، از تو خيابون دوست‌داشتني ولي‌عصر تو تاريك‌روشن خيابون مي‌رم بالا، لذت مي‌برم، بي‌اختيار لبخند مي‌زنم، اگه بارونم بياد كه ديگه مست‌مست مي‌شم:)

فردا صبح سعي‌مي‌كنم بيام شرح مسافرت رفتنمونو بنويسم، البته اگه باز كار بذاره…

اوه اوه اوه…. چه همه كار دارم! بذا ببينم بالاخره مي رسم بيام بنويسم يا نه؟!

برمي‌گردم….ها!

پي‌نوشت ضروري: من ديوونه اين هواي لعنتي دونفره‌ام، ميشه بارونم بياد لطفاً؟!

 

اکتبر 2008
ش ی د س چ پ ج
« Sep   Nov »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

Blog Stats

  • 19,460 hits