You are currently browsing the monthly archive for نوامبر, 2008.
ده بار از صبح تا حالا اديتورمو بازكردم… دوباره بستمش…
از سرويس كه پياده شدم حرفاي بچهها عين زنگ تو گوشم صداميكرد… دلم نميخواست اينقدر زود تأثير بذاره روم ولي تمام طول راه وقتي داشتيم درباره شكلات و پاستيل و بستني و اينا فك ميزديم من فكرم با اين مشغول بود كه تقريباً تمام اين آدماي دور و برم يه جورايي پيشرفت كردن، همهشون فوقليسانسشونو گرفتن، دارن ميرن سراغ اون چيزي كه دوست دارن و چندتاشون از منم سنشون كمتره…بعدش من چه گهي دارم ميخورم؟ هيچي… مطلقاً هيچي… اصلاً از اونجايي شروعشد كه فهميدم يكي از بچهها كه هم رشته منه داره فوقليسانس معماري ميخونه، سه سال از من كوچيكتره و فقط پاياننامهاش مونده، اون حس خزنده لعنتي دوباره اومد و هوارشد رو دلم، بغض كردم تا خونه، فحش دادم به خودم، لعنت كردم خودمو كه دارم وقت تلف ميكنم… اون حس كثافتي كه دائم بهم ميگه از زندگي عقبم، وقت كافي ندارم واسه چيزايي كه يه عمر دوست داشتم انجامشون بدم، موسيقي، نقاشي، درس… بعدش كه تو زنگ زدي كه دارم ميام پيشت ميدونستم وقتي ببينمت دوباره سر درددلم باز ميشه، و همينطورم شد، دوباره غرزدم، گفتم از خودم بدممياد كه دارم اينشكلي زندگي ميكنم، چرا من هيچ غلطي نميكنم پس؟ چرا من هيچي ندارم كه از خودم باشه؟ خودم بهوجودش آورده باشم؟ چرا ديگه مايا كار نميكنم؟ چرا درس نميخونم؟ چرا مجبورم خرج خونه بدم؟ چرا هنوز نميدونم ميخوام اينجا بمونم يا برم؟ اصلاً اگه رفتيم چه كاري واسه من هست كه انجام بدم؟چرا اونجوري كه دلم ميخواد نيستم؟….. غر زدم، غر زدم، غر زدم… آخرشم اين اشكاي لعنتي سرازيرشدن، سرمو چرخوندهبودم كه تو نبينيشون ولي مثل هميشه فهميدي، عصباني شدي كه چرا خودمو دستكم ميگيرم، چرا خداي بدبختي و نااميديام…
دلخورشدم از دستت، دوست نداشتم سرزنشم كني بهخاطر چيزايي كه خودمم از بودنشون ناراحتم، دلمميخواست فقط به حرفام گوش بدي تا همه اون بغضي كه از بعدازظهر تو دلم بود بريزه بيرون، ولي عجلهكردي…
هنوز قيافهام به خاطر هجوم اونهمه اشك داغونه، ديشب چقدر به همه دروغ گفتم كه اين قرمزي وتورم مال كامپيوتره و سرماخوردگي…
پ.ن: ميدونم كه دوست نداري منو اين شكلي ببيني ولي عزيزم من از زندگيم ناراضيم، حضور تو بهترش كرده ولي هنوزم باخودم مشكل دارم…
باوركن هنوزم ميگم با اين شرايط كثافت چيزي براي اميدوار بودن وجود نداره، مطلقاً هيچي…
مممممممنننننننن خخخخخوووواااااابببببببمممممم مممميييياااااددددددددد!!!!!! اااااييييييي خداااااااااا!
خب ديشب همش تو رختخواب غلت زدم، هي التماس كردم كه خوابم ببره، هي از پنجره بيرونو نگاه كردم، هي ساعتو ديدم (من نصف شب اگه بيدارشم، بميرمم ساعتو نميبينم، نه كه اگه ساعتو ببيبنم بعدش ميرم تو مود محاسبه اينكه چقدر مونده تا صبح شه!)، هرچي منتظرشدم ديدم ساعتم زنگنميزنه، خودم ديگه بيدارشدم، الانم دارم از خواب ميميرم، هي اشك ميد از چشمام! خميازه ميكشم، خلاصه ولو شدم رو صندلي، حال ندارم تكون بخورم!
—
پنجشنبه شب دومين مهماني دونفره رو باهم رفتيم و بسي خوش گذشت، از بس رقصيديم آخرش من كفشامو درآوردم گذاشتم زير صندليم چون همهجاي پاهام تاول زده بود! ولي تركونديما! حالا اين صاحاب مجلسام (!!) داستاني دارن واسه خودشون، مهموني مجلس سالگرد ازذواجشون بود، اين دوتا زن و شوهر جزو بهترين و انسانترين آدمهايي هستن كه من تابهحال ديدم، چهارساله كه ازدواج كردن و اونقدر عاشق بهنظر مياومدن كه آقاي اركستري (چه كلمات نابي من اختراع ميكنما!) ميخواست مثلاً لاو بتركونه ميگفته حالا فكركنين دوباره برگشتين به يك سال قبل و دوباره پاي سفره عقد نشستين! ملتم داد ميزدن كه بابا يك سال چيه؟ چهارسال! حالا اين خانوم و آقا رو اگه بيرون ببينين باورتون نميشه بسكه انسانهاي اتوكشيده و مرتبي هستن، اينقدر كه اينا رقصيدن و جيغ كشيدن و مسخره بازي درآوردن، من كه رسماً با دهن باز نگاشون ميكردم!
—
يه همسرويسي دارم كه لهنتي (لعنتي!) خيلي خوشتيپه، هر روز يه رنگ ميپوشه، از سرتاپا مثلاً سرمهاي، قهوهاي، طوسي و… با تناليتههاي مختلف، من اولا برام مهم نبود، ولي الان يه چند وقتيه كه صبحها كه دارم لباس ميپوشم تو اون تاريك روشن هي دنبال اينم كه ببينم چي به چي بيشتر مياد! كدوم شلوارمو با كدوم مانتو ست كنم! و…. ولي مشكل اينجاست كه من زياد لباس ندارم كلاً يعني دارما ولي نه اونقدر، مثلاً اگه برم كفش بخرم خب يه جفت ميخرم و همون يه جفتم يه جوري ميخرم كه با بقيه لباسام ست شه، در نتيجه هميشه يهجور هستم ولي اين رفيق ما وقتي ميره مانتو بخره از هر رنگي خوشش بياد ميخره، كفش به رنگهاي مختلف، پالتو و مانتو و مقنعه هم همچنين، نتيجه اين ميشه كه من وقتي ميام سوار سرويس ميشم و با يه رنگ و مدل جديد از طرف ايشون مواجه ميشم دچار “خودعملهبيني” ميشم خب! چيكار كنم آيا؟!
از اون پالتوهاي كوتاه هست كه دامنش يهكم فونه و رنگشم طوسي روشنه و كمرش يه كمربند داره ميخوام، از پالتوي خودم خسته شدم آخه!
آهان بيزحمت پارچهاش هم پشم كشمير باشه كه من يخ نكنم تو اين سياه زمستون، خدا رو خوش نميياد:)
—
پ.ن: خودم پول ندارم بخرم آخه! گفتم شما زحمتشو بكشين!
پ.ن2: جالا كه زحمت ميكشين يه دوتا مغازه اونورترم سربزنين يه شال پشمي (نازك باشه بهتره، شال كلفت روسر آدم جفت و جور نميشه!) ترجيحاً تو مايه هاي ياسي و بنفش و طوسي قاتي پاتي هم بخرين كه ديگه عيش من كامل شه!
پ.ن3: نه بابا اونقدرام پررو نيستم كه!
پ.ن يك روز بعد از اين!: يه شال قرمز قرمز قرمزم ميخوام! قرمز گوجهاي تك رنگ:) بيزحمت هيچ نوع زينگول پينگولم نداشته باشه!
از خونه ميلاگم… سرماخوردم، درعرض دوساعت آنچنان سرمايي خوردم كه بيا و ببين، بازم احتمالاً از بركات سينوزيت مزمنه، دوتا باد خورد به صورتم ناك اوتم كرد! منم ديدم امروز بمونم خونه بهتره تا برم سركار و همش فرت فرت دماغمو بكشم بالا!
—
آخه من چطوري بگم بهت كه من يه هيولايي دارم تو وجودم كه يه وقتايي بيدار ميشه، يكي از همون وقتام وقتيه كه مريض ميشم ولي تو پيشم نيستي، حالا تو بهجاي اينكه يهراست از سركارت بياي پيشم برو خونه وقت تلف كن كه مثلاً غذاي خونگي واسه من بياري، هي زنگ بزن كه اين برات بيارم؟ اونو برات بيارم؟ وايسا ماشين ندارم الان، يه ربع ديگه ميام، هي اون هيولاي لجباز بي چاك دهنو انگولك كن كه آخرش بپره بهت، بعدم هي من بگم نه ديگه الان نميخوام بياي، الان ديره، ميخواي يه دقيقه بشيني بري،(حالا با همه سلولهاي بدنم دلم ميخواست پيشم بودي و نازم ميكرديا ولي اين ديو دوسر كه بيدارشده نميذاره حرف بزنم!) توام سكوت كن اونور خط و آخرشم نيا، تا بشه ساعت ده ونيم تازه بفهمي كه بياي مثل اينكه بهتره، خري ديگه، وگرنه ميفهميدي كه همون هيولاي گنده با دوتا نازكردن و بوسكردن تو بهخاك ميافته!قرمهسبزي ميخواد چيكار؟ اون هيولائه گشنه بود ولي بيشتر از غذا تو رو ميخواست خره!
پ.ن: اون آبميوههه خوشمزه بودا!
ميگم كه تا دير نشده برم يه Wish List (سلام آلوچه خانوم و همخونه عزيز!) درست كنم كه ملت بدونن واسه تولدم چي بخرن!
فعلاً بدانيد و آگاه باشيد كه من از اون هدفونايي هست(واسه mp3 Player) كه ميره پشت گوش آدم خوب چفت و بست ميشه (سلام اميرحسين!) كه موقع گوش دادن و دويدن از تو گوش آدم نيفته، از اونا ميخوام!
عرضم بهحضورتون كه ما بالاخره ديروز اين امنيت و آرامش رو كه خيلي تعريف و اينا ازش تو اين چند روزه شنيده بوديم ولي به چشم نديده بوديم، خيلي خيلي از نزديك و ملموس هم ديديم و هم حسكرديم… يه مسير مستقيم 10 دقيقهاي رو در 2 ساعت اومديم و به باعث و بانياش درود فرستاديم، اميدواريم كه بهشون برسه! خيلي از ته دل فرستاديم و خلوص ازش ميريخت، چون امروز ديگه تموم ميشه و اين اسطورههاي ايجاد امنيت و آرامش ميرن همون جايي كه تاحالا بودن نميتونم بهتون آدرس بدم خودتونم برين از نزديك مزهاشو بچشين، مخصوصاً اون آرامشش كه عالي بود، همچين احساس آرامشي مارا در بر گرفته بود ديگه داشتيم از زيادياش بالا ميآورديم… ايشالا دفعه بعد آدرس ميدم خدمتتون…
—
نشستم تست زدم، بعد اونقدر قاتي كردم كه عين بچهها اشك توي چشمام جمع شد، چون آخرشم نتونستم يه ريدينگ درست و حسابي جواب بدم، فكر ميكردم از پارسال تاحالا كه اين همه زبان خوندم بايد خيلي بهتر جواب بدم ولي اساسي خورد تو ذوقم، مرد مهربونم اومده كلي دلداريام داده كه ابا بذار يه بيست سي تايي تست بزني بعد بشين گريه كن! اون موقع دلم ميخواست بگيرم بزنمش! ولي بعدش خشممو قورت دادم بهش خنديدم! (در تمام اين مدت هم اون اشك بيصاحاب گوشه چشمم برق ميزدا!)
—
راستي كلاهقرمزي رو ديدن اون هفتهاي داشت ميداد؟! من نشسته بودم هرچند دقيقه يك بار ميگفتم آخي! نازي! يادش بخير!
— پ.ن: درباره سينما جمهوري و زوج دوستداشتنيام چيزي نمينويسم، عكساي سوختنشو كه ديدم انگار آدمها روي صندليهاش نشسته بودن…انگار هنوز داشتن تو كافه آنتراكت چايي ميخوردن…
—
پ.ن2: مامان من گاهي عين بچهها ميشه، دوست داره بره تو نقش ‹هيشكي منو دوست نداره › … من سعي ميكنم مهربون باشم، جواب نميگيرم، بعد ديوونه ميشم از دستش…گريه ميكنم…
وقتي دوقلوهاي كوكولينازنازي خواهرم رو ميبينم تو دلم بهشون التماس ميكنم كه وقتي بزرگ شدن به همين شيريني و مهربوني (و البته خوشگلي) باقي بمونن… ميدونم آرزوي احمقانهايه، مخصوصاً تو اين زمونه كه بچهها يهجور ديگه با پدر و مادرشون تا ميكنن… ديگه حالا تا وقتي اونا بزرگ شن كه معلوم نيست اصلاً با خانوادههاشون زندگي بكنن يا از همون موقع بچهگي برن يه خونه بگيرن تنها زندگي كنن، يه جوري باهاشون بازي ميكنم كه انگاري قراره وقتي بزرگ شدن هيچي يادشون نياد، منو نشناسن، من پيرشده باشمو حوصلهامو نداشته باشن (احتمالاً اين به واقعيت نزديكتره)، انگار همه اين خاطرههاي قشنگ قراره كلاً از يادبرن، اون تهتهاي دلم يه چيزي ميگه اينام قراره چند سال بعد تبديل بشن به دوتا پسر مثل اين پسراي بيچاك و دهني كه هر روز تو خيابون و مدرسه و اتوبوس ميبينم، حالا تو خودتو بكش نذار فحش دادن واسهاشون عين نقل و نبات بشه، تو مدرسه كه نميتوني جلوي بقيه رو بگيري، ميتوني؟ يعني اينام بزرگ شن تا يه دختر ميبينن تنها فكري كه از ذهنشون ميگذره اينه كه يهجوري ترتيب اون دختره رو بدن، يا حداقل يه متلك آبدار حوالهاش كنن؟… نميدونم…
——-
هنوز نتونستم شروع كنم به خوندن دوباره درسهام… ميترسم، ميترسم شروع كنم و هيچي از پارسال يادم نمونده باشه، ميترسم شروع كنم و باز هفتهها و هفتهها بمونم توي خونه و درس بخونم و آخرش قبول نشم… از اون پنجشنبه و جمعههاي نفرتانگيزي كه مجبورم بمونم و بشينم و درس بخونم بيزارم، هنوز شروع نكردم به درس خوندن…. زمانو از دست ميدم…
ديوونهاي چيزي هستم احتمالاً… تو اين روزا پاك خل ميشم، چيكار كنم خب؟ تقصيره اين هواي وحشي بيشعوره، نميذاره آدم كار كنه!
پليرم تو گوشمه، به همكاراي بغلي گفتم اگه خواستين صدام كنين بلند صدام كنين! دارم سلين گوش ميدم، اون آلبوم دوستداشتني فرانسوياش رو كه متأسفانه تا ديروز فقط رو كاست داشتمش (و خب ميدونين كه كاست ورافتاده كلاً!) و مدتها بود دنبالش بودم و چون خيلي قديميه (درحد عهد تيركمون سنگي!) هيچكس نداشتش، ديروز يه دوست تازه يافته نازنين سيدياش رو داد بهم، الانم دارم سرمو تكون ميدم باهاش:)
پ.ن: دقيقاً امروز كه من كت بافتني و بدون كلاه پوشيدم بارون وياد! خوبهها! زمانبندياش خيلي دقيقه!
پ.ن2: گفتم كه خل شدم، دوتا پست تو يه روز؟!!!!!
هرروز صبح كه بچه مدرسهايهاي فينگيلي رو ميبينم كه تو همه ايستگاههاي اتوبوس وول وول ميخورن و خودشونو به زورميچپونن تو اتوبوس پر از آدم، به جاي اينكه يه جوري از ديدنشون دلم مثلاً ياد روزاي مدرسه و خوشي و نوستالژي و اين مزخرفات بيفته، بيشتر دلم براشون ميسوزه، بيچارهها مجبورن هي هر روز صبح زود تو سرماي زمستون كه سگو بزني درنمياد تو خيابون، هلك هلك راه بيفتن برن مدرسه مثلاً درس بخونن، هي اراجيف بهدردنخور احمقانه بخونن كه شايد يه روزي تو كنكور تستش بياد، تمام صفحههاي كتابا رو بخونن كه نه، بجون كه كلمهاي چيزي از دستشون درنره، نكنه اون چند سال آينده كه ميخوان كنكور بدن از اون صفحه سوال بياد و قبول نشن… دلم براشون ميسوزه… انگاري ديگه بچهها بازي نميكنن، از همون دبستان بايد برن كلاس تقويتي و هزار كوفت و زهرمار ديگه كه نميدونم مثلاً چيچيشون قوي شه، دكون اين كتاب چاپكنها (دقيقاً منظورم همينه، انتشارات با اين چيزي كه اينا هستن فرق داره)هم كه داغ داغه با اين همه كتاباي رنگارنگ و جورواجور…
الان خيلي معلومه كه من از مدرسه متنفرم؟
كاش بچهها دوباره آزاد ميشدن، كاش مدرسهها دوباره همون ساعت 12 تعطيل ميشدن به جاي 3، كاش هيچ كتاب تقويتي و كمك درسي وجود نداشت، كاش اون همه مزخرفاتي كه تو 12 سال (غير از دانشگاه) تو مخ ما به زور فروكردن امروز يهكم، فقط يهكم به دردم ميخورد…
* اشتباه نكنين، من عاشق درس خوندنم، ولي نه اين شكلي كه اين بچههاي دبستاني و راهنمايي و دبيرستاني دارن ميخونن، اون همه فرمول شيمي و فيزيك الان چه نقشي تو زندگي من داره جز اينكه هربار ياد اون كلاسها و امتحانات ميافتم احساس ميكنم اگه به جاش چيزاي ديگه خونده بودم الان كلي جلو بودم…
* بازم بگم كه من عاشق شيمي بودم ولي تو سال سوم دبيرستان كه اون موقع براي ما سال خيلي مهمي بود يه دبير وظيفه نشناس تمام عشق منو به شيمي ازم گرفت…
* يكي از همكارام كه دخترش اول دبيرستانه (دقت كنيد، تازه اول دبيرستان) ميگه همراه درساشون مجبورن اين كتاباي چيچيِ دانش و گاج و از همين دست كتابا رو به مرور حل كنن، تو مدرسه بهزور براشون كلاس تقويتي ميذارن، و از اون بدتر گاهي با اين بهانه كه اگه با اون كلاس خصوصي برندارين (هزينهاش هم كه خبر دارين كه چقدره؟) ميافتين كلاس خصوصي ميذارن براشون…
—
من مخلص تمام معلماي وظيفهشناس هم هستم:)
—
پ.ن: يكي ديگه از همكارام پسر 6 سالهاش رو گذاشته پيشدبستاني (دقت داريد كه پيشدبستاني مدرسه نيستا، توشم قرار نيست آپولو هواكنن، سوادم درحد خط صاف كشيدن به بچه ياد ميدن)، براي يك سال ميدونين چقدر شهريه داده؟….
2 ميليون تومن. حالا شما تصور كنين طفلكي بچه مجبوره علاوه بر 12 سال درسخوندن عادي، دوسالم بره پيشدبستاني، دوسال زودتر هرروز صبح زود بازور از خواب بلندشه، دوسال زودتر مطيع بودنو ياد بگيره…
