You are currently browsing the monthly archive for دسامبر, 2008.
اخلاق من عين يك نمودار سينوسيه (همين سينوس بود ديگه؟! همون كه هي بالا و پايين ميشد؟ آره؟ سوتي ندادم كه؟!) به بهانههاي مختلف ميره بالا و دوباره ميافته، بهانه امروزش واسه افتادن باز اين بحثهاي سركار بود، اين همكار آيه يأس من (گفته بودم يه همكار دارم به اون كاراكتر “من ميدونم” گاليور گفته برو من هستم؟!) بازنشست از بدبختياش گفت و از اينكه ممكنه تو اين هاگيرواگير همهمونو بندازن بيرون و اين خط روي نمودار من هي ارتفاعش كم شد… الان تقريباً رسيده به نوك كفشم.
—
راستي ديروز يهچيزي يادم رفت بنويسم، گفتم بگم تا يادم نرفته!
مادرهاي محترم و گرامي و عزيزترازجان، لطفاً هرچي به دستتون مياد نريزين قاتي هم ترشي درست كنين، ترشي پياز ترشي پيازه نه ترشي پياز و سير و كرفس و ته مونده هاي هويج وسيبزميني و يه مشت سبزي… ميدونم درورختن اينا هم كار درستي نيست، ولي باور كنيد خوردنشون قاتي هم اگه غيرممكن نباشه، تا يه چندساعتي حال آدمو بههم ميزنه. ميدونم “خاصيت داره” ها ولي اون قيافه شلمشوربا و حال بههم خوردگياش به هزارتا خاصيت داشته و نداشته نميارزه.
پ.ن: درضمن من مرغ دوست ندارم، چرا اينقدر اصرار دارين كه “بيا بخور، خوشمزهاس ها!” مرغ اول و آخرش بدمزهاس، ديگه خيلي خوب باشه تو اوج گرسنگي و بيغذايي حداكثر ميشه يه تيكه كوچيك ازش خورد، خب دوست ندارم آخه، زوره؟
پ.ن2: اينم واسه اينكه يهكمي حظ بصري ببرين!
وقتي به مامان خودم و مامان آقاي مهربون نگاه ميكنم كه چطوري از خودشون مايه ميذارن كه خونههاشون سر و سامان بگيره اصلاً دلم نميخواد بشم مثل اونا، بهجاي اينكه آدم از اينهمه مثلاً فداكاري خوشحال بشه بيشتر حرصش درمياد، يه نگاهي به كمد و كيف آرايش مادراتون بندازين تا بگيرين چي ميگم، لباس كه بايد زوري بخرن، عطرم كه كلاً هيچ مفهومي نداره براشون، لوازم آرايششونم خلاصه ميشه تو يهسري مداد و رژ و كرمپودر قديمي كه معلوم نيست تاريخ انقضاش كي هست اصلا! تازه وقتي ميري زورزوركي يه چيزي براشون ميخري بايد تا چند روز غرغر تحمل كني كه اينا گرونه چرا خريدي، يا بدتر از اون ممكنه مثلاً شلوار جيني رو كه بالاخره باهزار التماس خريدن كه مثلاً يه كمي مدل جديدتره (ميدونين كه مامانا چقدر جين فاق بلند دوست دارن!) بگن تو بپوش، به تو بيشتر مياد! رژلبشونم كه رفتي يه مارك آلماني خوب و پدرمادر دارخريدي كه از دست اون رژاي 200 تومني مكهاي و اين ماركاي درپيت راحت بشن پيشكش تو ميكنن كه بابا من اون همه رژلب دارم به تو بيشتر مياد! (اينجا اگه از اون آيكن هاي عصباني قرمز داشت به درد من ميخورد!) آي وقتي اينشكلي ميگن دوست دارم سرمو بكوبم تو ديوار.
جان من وقتي يه كم سنتون رفت بالا بهخودتون برسيد، قرار نيست زندگي شما خلاصه بشه تو بشور و بساب و غذا پختن و وظيفه خطير ‹غرزدن›، عين يه ماشين كه از صبح روشن ميشه تا زماني كه ما اهالي خونه بريم بخوابيم همينجور بيوقفه ميگين و ميگين و ميگين…
پ.ن: آهان يهچيز ديگه، ميگم كه خداروشكرحالا كه ما پول توجيبيمونو از شما نميگيريم، داريم با عرق جبين و اون يكي نميدونم چيچي پول درمياريم، ميشه اون عبارت تكراري ‹چند؟!› رو كه هربار يه چيز جديد ميخريم در جواب ‹مامان ببين چي خريدم، قشنگه؟› به ما ميگين رو از دامنه لغاتتون حذف كنين؟!
ميدون هفت تير قرارگذاشته بوديم كه بريم به سمت بيمارستان، هردوتامون مرخصي گرفته بوديم، من آسونتر و آقامون سختتر، اومديم كه بريم سوارشيم، زنگ زدن كه بابا مرخص شده!!!!! واسه اينكه ضايع نشيم مسير رو ادامه داديم رفتيم خونه! با گل و كمپوت واينا!
دارم ميرم ملاقات پدر آقاي مهربونمون، ديروز يه جراحي داشته و ما امروز بالاخره به ياري امام زمان ميخوايم بريم ببينيمش
گفتيم براش گل بخريم كه خودمونو شكلات كنيم پيشش! ببينيم آقاي شوهر چطوري ميخواد پيش باباش خودشيريني كنه!
يعني من رسماً به گه خوردن افتادم… فكركن، پنجشنبه تو اون برف و يخما و سرما هلك هلك پاشديم رفتيم عروسي، اونم از نوع جدا! سالن مزخرفش پاركينگ نداشت ما با اون وضع مجبور شديم ماشينو دورتر پارك كنيم از وسط گل و شل بريم تو سالن، پاشنه هاي كفشم تا ته فرو ميرفت تو گل و شل برف! تا برسيم دم در اونجا من به صورت آويزون چسبيده بودم به آقاي مهربونمون،بعدش مراسم بعد از دوساعت تاخير شروع شد(آره ديگه ما فكر ميكرديم داريم ديرتر ميريم كه زياد حوصلهمون سر نره!)، ديگه وسطاش من داشتم از خواب ميمردم! يه مثلاً خواننده هم بود اونجا كه وظيفه ر ي د ن به آهنگاي رقاصي و اينا رو به بهترين نحو انجام داد! مرتيكه ميخواست بگه ملت پاشن برقصن ميگفت بله حالا دوستاي ‹ماه›داماد ميخوان بيان ‹هنرنمايي›كنن! من اولين بار كه شنيدم اين جملهاشو فكركردم ميخوان تو ‹قسمت مردونه› شعبده باز بيارن! بعد ديدم نهخير اين يارو به همه همينو ميگه، هر دودقيقه يكبارم ميگفت به افتخار ‹ماه داماد(همون شاه داماد سابق) و دوشيزه عروس خانم (!!!) بياين هنرنمايي كنين!› بعد ميديد هيچ كس تحويلش نميگيره تيكه مينداخت به ملت كه بله به سينما 2000 خوش اومدين! خلاصه كه من و آقاي مهربون كل عروسي رو يا باهم مسيج بازي كرديم يا گوشي به دست درحال Game بوديم. آقامون تا آخرين Level هم رفتن و من شرطي كه واسه بردن اين بازي باهاش بسته بودمو باختيده شدم!
—
ديشب تو اون سرما رفتيم تجريش بستني مخصوص زعفراني و پستهاي (قبلنا خامه هم داشت ولي ديشب خامهاش دودر شده بود) اكبر مشتي زديم تو رگ و همزمان سگ لرز هم زديم!
—
من الان درحال حاضر دوتا بافتني تنمه، يه ساق شلواري كلفت زير شلوارم پام كردم، به اضافه يه جوراب پشمي، عمراً هم فكركنين من گرمم شدهها! باز خداروشكر كه پتو نپيچيدم دورم به عادت اين روزها!چرا اون وقت اين همه سردمه من؟!
—
ما امشب شب يلدا نداريم به گمونم، باباي آقاي مهربون فردا يه جراحي داره و امروز رفته بيمارستان بستري شده، ما خودمونم كه با اين خانواده تيكه پاره آبي ازمون گرم نميشه، خودمون ميمونيمو خودمون. پنجشنبه صبح به هواي اينكه ضديخ ماشينو چك كنم ورش داشتم بردم بيرون رفتم تو يكي از خيابوناي شلوغ پلوغ نزديك بازار ميوه و ترهبار اينجا، بعدش عين خلوضعا رفتم واسه خودمون آجيل شب يلدا خريدم، باسلق خريدم، تخمه خريدم… همشم يه لبخندي رو لبم بود كه يعني آره ديگه، مام شب يلدا داريم… دست خودم نيست، دلم يه مهموني ميخواد با همه فاميل نداشتمون، دلم بگو و بخند ميخواد، حافظ خواني ميخواد… خرم ديگه…
ديشب كه اومدم خونه ديدم مامان كه تنها بوده نشسته كلي تخمه خورده، رفته بود پيشواز يلدا!
—
پ.ن: اگه خواستين احتمالاً يه ده ميليوني رو آتيش بزنين يه جا تشريف ببرين دشت بهشت عروسي بگيرين! عوضش تو ژلههاي دسرشون واسهاتون آب و شكر قاتي ميكنن كه مقدارش زيادشه، به كاراملش هم نميدونم چي ميزنن كه اونم زيادشه، ليواناشم همه به لطف خدا لبپريدهاس، كلاً خيلي پروفشنال تشريف دارن، وقتي هم كه جوجه سرو ميكنن، يكي از خدماتيهاي انجا مياد اونوسط داد ميزنه كه:‹جوجه رو گذاشتم اين وسط، هركسي خواست بخوره از اينجا برداره……)
…………………… برف مياد!!!!!!!
پ.ن: تف تو روحت Yahoo weather!
يادم رفت راستي… چند وقتيه زينگول پينگول خونم اومده پايين، به تعدادي گرنبند و گوشواره و ايناي قشنگ نيازمنديم…
پ.ن: ميگم كه حالا خوبه روز تولدمم بياد و بره و هيچ كي ما رو تحويل نگيره و ضايع شم بره! نظر شما چيه؟!
عرضم به حضور انورتون كه…
اينترنتمون قطع گرديده بود! كامپيوترمون تركيده بود و اين اينترنت پشتيبان درپيتي هم كه گرفته بوديم HTTPS را ساپورت نمي نمودند! درنتيجه ما استخوان درد گرفته بوديم از بي اينترنتي!
خب بريم سر اصل مطلب! در ذيل قسمت سوم ويش ليست ما به عرض ميرسد:
ببين اون دستكش چرم مشكي خوشگلامو يادته؟ همونا كه نميدونم چرا پارسال يهويي غيب شدن، بيچارهها 13 سال ناقابل تو دست من دوام آورده بودن! (البته ديشب كه ازشون ياد كردم فهميدم كه هنوز نفهميدي كه پارسال زمستون گم شدن!) يه جفت از همونا ميخوام، بيزحمت اگه مشكيام نبود قهوهاي سوخته مورد قبول ميباشد! (سلام روح آقاي بهاري!)
آهان اون شال طوسيه بود كه بعد از كلي بالا پايين رفتن از TT خريده بودم، كه مامان لطف كرد انداختش تو ماشين لباسشويي و به فنا رفت بيچاره، از اونام ميخوام، حالا اگه طوسياش طرحدارم بود عيبي نداره ولي خب اگه تركيبش با صورتي يا بنفش باشه بهترميباشد (دوباره سلام آقاي بهاري!) چون با اون مانتو طوسيه كه دكمههاش بنفشه ست ميشه:)
ببين! كيف هم ديگه خودت ميدوني چقدر دوست ميدارم! مشكي باشه و سبك لطفاً، يه عالمه هم جا داشته باشه و جيب و اينا!
فعلاً همينا… منتظر قسمت بعدي باشين!
man internet nadaram, dastgah nadaram…. ey khoda in che vaziie?!!!!!!!!
لوردراپه هاي زشت پنجره دفترمو زدم كنار… هرازچندي سرمو ميگردونم طرف بيرون، زل ميزنم به يه نقطه تيره تو ساختمون روبرويي و دنبال قطرهها كه از آسمون ميافتن ميگردم، پيداشون كه ميكنم خيالم راحت ميشه، ميرم سر بقيه كارام، بعد دوباره يه نيم ساعت ديگه كارم همينه، ميترسم بارون تموم شه! منتظرم باز مثل پارسال بارش برف شروع بشه، انگاري عيد ميشه واسهام…
—
روزملي ازدواج…….. از شنيدنش حالت تهوع ميگيرم، از ديروز تاحالا دهن همه رو سرويس كردن اينقدر كه دربارهاش حرف زدن، يه مشت خلوضع نشستن زرت و زرت نسخه ميپيچن، كم مونده بگن سرطانم با ازدواج كردن درمون ميشه، اخبار ميگفت قراره يه صندوق نميدونم چيچي راهبندازن كه از بدو تولد (ببين چه به فكر ما هستن! از بدو تولد!) يه حسابي بازكنن واسه بچهها كه تا بيست و پنج سال توش دولت از نميدونم كجا 4 درصد پول بريزه كه سودم مياد روش، اگه اون بچه تا 25 سالگي ازدواج كرد كه اون تسهيلات بهش تعلق ميگيره ولي اگر بدون دليل منطقي (مثلاً اگه دختر باشه چه دليل غير منطقي تر از درس خوندن و دانشگاه رفتن؟!) ازدواج نكرد اين پول ازبين ميره…. واحيرتا! چه ذهن خلاقي دارن اين آقايون! ما كه احتمالاً تكليفمون معلومه با يه همچين حرفايي، اونايي كه قراره گول بخورنم كه هيچي، گول ميخورن ديگه!
—
اه اه اه! واسه همين چهارتا كلمه نوشتن اونقدر هي نوشتمو پاك كردم خودم حالم بدشد، حالا خوبه با اسم واقعي خودم نمينويسم!

