You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2009.
…هنوز بعداز اينهمه سال از بغل ساختمان شماره 46 كه رد ميشم بياختيار توي راهروي كثيفشو نگاه ميكنم… به اميد ديدن آشنايي از اون دوران، همون زماني كه آدمهاي توي اون ساختمون (طبقه سوم بود به گمانم) براي من بت بودند، دوست داشتم ساعتها بشينم و فقط نگاهشون كنم… من يه دختر خام زيادي جوون 16 ساله بودم كه كلي خيال تو سرش داشت واسه آيندهاش، عمراً هم فكرشو نميكرد كه يهروز از اينجايي كه هست سردربياره، با تمام وجود دوست داشت بشه يكي مثل اون آدمها، تمام روز بنويسه، فيلم ببينه، كتاب بخونه، حرفاي صدتايهغاز روشنفكري بزنه، از همهچي ايراداي عجيبغريب بگيره، و بشه يكي از اونا… چيزي كه هرگز اتفاق نيفتاد، شايد زيادي واسهام زود بود رفتن توي اون محيط، شايد اصلاً از همون اول اشتباه ميكردم، هيچ استعداد نوشتني در من وجودنداشت كه اصلاً بخواد شكوفا بشه يا نشه! …. حالا ديگه خيلي برام مهم نيست كه چي بودم يا دوست داشتم چي بشم… فقط گاهي وقتها كه به اون روزها فكر ميكنم دوستدارم برگردم عقب و دست اون دختر كوچولو رو بگيرم و از اونجا بكشمش بيرون، ببرمش يهراست بذارمش پشت ميز مدرسهاش كه بشينه بيخيال همهچي درسشو بخونه، اون خيال خام ‹من متفاوتم› روهم از كلهاش دربيارم كه وقتي بزرگتر شد هي نگه پس چرا من هيچي نشدم…
پ.ن: ديشب خواب ميديدم دوباره برگشتم به اونجا و رامك و شاهين هستن و اون خانم منشي تپله كه خيلي اعتمادبهنفس داشت، من مونده بودم كه ايجا چهخبره كه من دوباره برگشتم؟
چندشب پيش يه خوابي ديدم كه هنوز وقتي بهش فكر ميكنم پشتم تير ميكشه… اول از همه بايد بگم كه معمولاً بهجز چندجاي بهخصوص، مثل خانهاي كه در خيابان ملك داشتيم يا خانه عمهام در فشم) خوابهاي من نه مكان خاصي دارند نه زمان خاصي نه آدمهاي خاصي كه بشناسمشان توي خوابم هستند.
خواب ديدم سوار يه اتوبوس بزرگم كه از جايي كه من نشستم بيرون و روبرو كاملاً پيداست، هوا روشن بود ولي خاكستري و دلگير، داشتيم از توي يه جاده مثل جادههاي كوهستاني كه از يك طرف كاملاً باز هستند عبور ميكنيم، روبروي ما يه كوه خيلي بزرگ بود كه پايينش آب بود، عين يه درياچه كه يهو برسه به كوه، من داشتم آب رو نگاه ميكردم، ديدم انگار داره طوفان ميشه، هوا خراب شد، موجهاي كوچيك داشتن مياومدن جلو(نه به طرف ساحل، به سمتي كه ما بودم، انگار كه بخورن به ساحل و برگردن)، بعد سطح آب شروع كرد بياد بالا، هي بالاتر و بالاتر و بالاتر اومد، من همينطور داشتم نگاه ميكردم و به آدمهايي كه اونجا بودن ميگفتم ‹چه باحال! داره مياد بالا!)، بعد يهو آب كشيد عقب، دوباره من پيش خودم فكر كردم چه جالب! مثل سونامي ميمونه! همون جوري كه اون موقع ميگفتن! داره ميره عقب! بعد يهو ترس اومد، شروع كردم به دادزدن كه بقيه هواسشون جمع شه كه چه اتفاقي داره ميافته، آب رفت عقب و تبديل شد به يه موج خيلي خيلي بزرگ، من خشك شده بودم، تو اون ثانيهها تنها فكرم اين بود كه اِ پس مرگ اينجوريه؟ الان اين موجه بياد چي ميشه؟ من درد ميكشم تا بميرم؟ كاملاًمطمئن بودم كه تا يك ثانيه ديگه ميميرم…..
به بدترين شكل از خواب پريدم، درمرز سكته بودم، هم از ترس و هم از تپش قلب، عرق كرده بودم، پتو رو از تن تبزدهام انداختم كنار، اون شب تا صبح خوابم نبرد… اون ثانيه آخر وحشتناكترين خوابي بود كه ديده بودم…
—
خب يه اعترافي بكنم، من هنوز نميدونم از كجاي وردپرس ميشه لينكدوني گودري درستكرد! نخندين بهم لطفاً !
ولي چون دوست دارم اين مطلبو بخونيد ميذارمش اينجا.
—
عكاس خوب واسه عكس عروسي سراغ ندارين؟ ارزون هم باشه، خوبم عكس بگيره….. امر خير در پيشهها!
* همين جوري به ذهنم اومد بابا! دعوام نكنين، ميدونم هيچ ربطي نداره به خواب من!
پ.ن: دوتا فيلم ديدم شاهكار! Revolutionary Road و Slumdog Millionaire، از يه آقايي كه فرق فيلم رو با سريال نميدونست از گيشا خريديم، همه هم اصلي، پردهاي هم نبودن، الان هنوز تو كف اين دوتام، هركي نديده از دستش رفته ها!
يه وقتايي بدجور مچ خودمو وقتي دارم به شكل يه زن خانهدار و بشوربساب درميام ميگيرم…
مثلاً يكبار به مادرشوهر گرامي خرده گرفتم (تويدلم البته!) كه چرا سرصبح جمعهاي كه رفتهبود دوش بگيره همراه دوش گرفتنش صداي خرتخرت سابيدن يهچيزي هم مياومد، وقتي بعد از يك ساعت اومد بيرون و ما بالاخره خوابمون برد، فهميديم اين صداي سابيدن در و ديوار با برس بوده… ديروز خودم داشتم دوش ميگرفتم، آخرش كه داشتم تصميم ميگرفتم كه از زيرگرماي دوش آب بيام بيرون يا نه، چشمم افتاد به اين جرمهاي سياه لاي كاشيهاي حمام، برس يقهشوري كه هميشه توي حمام هست رو برداشتم و دِ بساب….
يكي از ترسناكترين فكرهام اينه كه وقتي 45 سالم شد تبديل بشم به يه آدمي مثل مامان خودم يا مادر آقاي مهربون… از فكرشم پشتم تير ميكشه، وقتي توي يك همچين مواردي مچ خودم رو ميگيرم آنچنان ترسي برم ميداره از اينكه بدون اينكه متوجه باشم شبيهشون بشم كه حد نداره…
قديميها ميگفتند اين يك دور تسلسله، تو شبيه مادرت ميشي، همونطور كه اون شبيه مادربزرگت شده… راست ميگن، مامان شبيه مادربزرگم شده… ولي من نميخوام شبيه مامان باشم، ميخوام يه جوري جلوي اين تغيير رو بگيرم…نميدونم چطوري…
مرتبط: فينگيل بانوي جو زده!
گفته بودم همسرويسيهاي من گاهي خيلي شاهكار اظهارنظر ميكنن؟ امروز صبح يكي از ساكتترين خانومهاي سرويس كه خيلي تو كار سياست هست و زمانهاي قديم مجله محبوبش ‹ش ه ر و ن د امروز› بود، وسط بحث ما درباره مراسم ديروز تحليف اوباما گفت:
من نميدونم اين (يعني اوباما) رفته اين زنه (!) رو گرفته!بعد بقيه شروع كردن به تأييد كه آره چرا اوباما از زنش سرتره و خوشگلتره و …
صبح كه رسيدم سركار اومدم سريع سرج كردم ببينم اين چه لباسي بوده كه ديشب ميشل اوباما پوشيده و موجب خشم (!) اين دوست ما شده، چون وقتي ازش پرسيدم چرا اين حرفو ميزني گفت آخه ديشب شبيه ديوشدهبود! گفتم مگه چي پوشيده بود؟ گفت:يه لباس زرد زشت!اومدم عكسها رو كه ديدم… (حيف كه اين شبكه درپيت ما بازي درآورده نميتونم عكس بذارم) لباس به اون قشنگي چش بود؟!
—
پ.ن: شبهايي كه پيش تو ميخوابم آرامترين شبهاي منند و صبح كه دارم ميرم سركار و ميام ازت خداحافظي كنم و تو تو گرماگرم خواب دستات رو باز ميكني كه باهات خداحافظي كنم قشنگترين صبحها…
من كلاً هيچچيز تكرار ي رو دوست ندارم، يعني خيلي كم پيش مياد كه بخوام يك مطلبي رو دوباره بخونم يا فيلي رو دوباره ببينم، به همين دليل هم هست كه خيلي برام سخته كه بخوام واسه كنكور فوق امسال دوباره كتابها رو از اول سفت و سخت بخونم، تو دوران تحصيلم هم هيچوقت نه از درسي افتادم نه مجبور شدم واحدي رو دوباره بگيرم، حالا چرا اينا رو گفتم؟ آخه ديشب نشستم با لذتي مثل بار اول، دوباره MAMMAMIA ديدم، تقريباً در طول همه ترانه هاي فوقالعادهاش داشتم باهاش مي خوندم و سرمو تكون تكون ميدادم! ببين ديگه چقدر دوستش داشتم كه به اين زودي نشستم از سر تا تهش ديدم، اين اتفاق تاحالا براي فيلمه و كتابهاي معدودي افتاده، مثل Matrix يا Constantine و Eyes Wide Shot…. و يه چندتاي ديگه، اما MAMMAMIA يه چيز ديگهاس، يه مريل استريپ داره كه به همهچي ميارزه! بازي درحد خدا…
—-
ديروز صبح، اخبار راديو پيام: متخصصان (نگفت كدوم متخصصان)، به تازگي كشف كرده اند كه جوشاندن شير از سرايت بيماريهاي مشترك انسان و دام به انسان جلوگيري ميكند، بيماريهايي از جمله تب مالت… (آخرش هم اضافه كرد حتي شير پاستوريزه را قبل از مصرف حتماً بجوشانيد)
توضيح من: ببخشيد اونوقت شما تو كارخانههاي شير و لبنيات چي كار ميكنيد كه ما بايد شير رو بجوشانيم؟!
توضيح ضروري: مادربزرگ، خاله، پسرخاله و دوتا از نوههاي خاله همراه ابدي تب مالت گرفتن، تو همين ماه گذشته، و ميدونيد كه تب مالت چه بيماري موذي، دردناك و طولانياي هست، به گفته خودشون هيچ نوع لينيات غير پاستوريزه هم مصرف نكردن…. پرتقال فروش مربوطه رو پيدا كردين يه خبري هم به من بدين لطفاً .
—-
پ.ن: همراه ابدي از مأموريت دو روزهاش برگشت، تو فكرم كه وقتي ديدمش چطوري وسط خيابون نپرم بغلش!
من شرمنده شدم به خدا! اينقدر انتظار تبريك نداشتم كه! الان همين جور دارم عرق ميريزم از شرم و اينا!
—
بله اين گوشي خفني كه ‹آقامون› خريده برامون خيلي قشنگ ميباشد! من هنوز (بعداز يك هفته) هرروز كه نگاهش ميكنم همچنان حال ميكنم:) ايشاالله سال ديگه لپ تاپ ميگيريم!
گفته بودم شب قبل از تولدم رفتم تو مود ‹ننه من غريبم› و هي غر زدم بهش كه آي اين چه وضعيه ، هيچ كس منو دوست نداره، هيچكس منو هيچ وقت سورپرايز نميكنه، هيچكس بهم كادو نميده بجز تو و همينجور هي گفتم و گفتم و گفتم كه مثلاً دق و دلم خالي شه! فرداش همچين سورپرايز شدم با اين كادو و بقيه چيزاي همراهش كه كلي خجالت كشيدم خودم! برام كيك خريده بودن و شمع فوت كردم و كادو گرفتم و اينا… خلاصه كه اين راه جواب داد واسه من، شمام خواستين امتحانش كنين شايد فرجي شد و جواب داد!
—
اين كشوي ميز كار منو هركس باز كنه فكر ميكنه من چه شكمو هستم، بسكه توش پره از شكلات و بيسكوييت و پاستيل! حالا اينا نميدونن كه من يه بسته پاستيل خوردنم يك هفته طول ميكشه، يا يه TOBLERON دو هفته تو كشوي من ميمونه تا تموم بشه، اينجوري ميشه كه من هروقت كسي بالاي سرم ايستاده كشوي ميزمو باز نميكنم! حالا چرا اينو نوشتم؟ الان كشوي ميزمو باز كردم خودم خندهام گرفت از اين همه خوراكي نخورده توش!
—
گوش شيطون كر تا دوماه ديگه ميريم خونه خودمون، يعني از دو ماه ديگه ما رسماً مستقل ميشيم، يعني به عبارت ديگه از دو ماه ديگه ما آزاد ميشيم! فك كن…..! حالا بازي عروسي و ايناش كه قسمت خستهكنندهاشه به كنار، اون روزاي عيد رو بگو كه اگه خدا بخواد تو يه افق ديگه چشم باز ميكنيم، روزهاي بيخيالي و خستگي در كردن…
—
MAMAMIA رو ببينيد، اگه دوست دارين يه روز عالي داشته باشين… اين فيلم لعنتي سرتاسر شادي و خوشيه… ABBA خداست…
آقامون اينو كادو خريد برامون:

Nokia N81
فعلاًكه ما شرمندهايم، نمي دونيم چي بگيم والله!
تاحالا روزهاي تولدم هرگز روزهاي شادي نبودهاند… امسال شايد حضور تو رنگ و نور بپاشه به روز تولدم…
پ.ن: دوستان عزيزي كه مطالب من رو به بالاترين ميفرستيد، اين لطف رو به من بكنيد و ديگه من رو قابل اين ندونيد كه بالاتريني بشم، من يه وبلاگنويس معمولي هستم با ايدههاي معمولي و مطلقاً ادعاي هيچ چيزي هم ندارم، من براي دل خودم مينويسم و بس، دوست ندارم اينجا وقتم رو با پاك كردن كامنتها و نظرات گاهي بيادبانه خوانندههايي كه گاهي از طريق بالاترين به اينجا ميان و فقط دوست دارند كامنت و نظري ازسر بيكاري بگذارند تلف كنم …ممنون.
farsi neminevise in!
akharin forsat baraye alaghmandane injaneb! shanbe tavalodame ha! beshetabid! vali kahstin kado bekharin baham az ruye WISH LIST haye man hamahang konin ke gharo ghati nashe!
P.S: ezat ziad!
P.S2: zaye nakonin mano ha!
سه چهار روز تعطيلي الكي و هزارتا كار انجام نداده و نعره نوحهخوانهاي مثلاً عزادار… يادمه بچه كه بودم روز تاسوعا و عاشورا كه ميشد دعا ميكردم زودتر تمام بشن، مامان چادر سرش ميكرد، گريه ميكرد، مادربزرگم گريه ميكرد، دستهها پشت سرهم رد ميشدن، گوسفند ميكشتن، خون ميريخت وسط خيابون، مردم جمع ميشدن دور تعزيهخون ها… خيابونهاي منتهي به ميدان امامحسين سياهپوش ميشد…
من تمام فكرم اين بود كه حتماً مقصر اينهمه گريههاي مامان و مادر من (ما) هستم (هستيم)، عذاب وجدان داشتم… بدم مياومد، هنوزم اين حس باهامه، تلويزيون روشن نميكنم تو اين دوروز، راديو تعطيله، فقط سعي ميكنم يهراهي پيداكنم كه يادم بره اون خاطرات رو…
