You are currently browsing the monthly archive for فوریه, 2009.
به اندازه يك سرك كشيدن كوچولو وقت دارم، بايد دوباره برم سراغ كارهاي ناتمام اينجا.
پنجشنبه رفتيم بهاتفاق يه عدد كارگر خونه جديد رو سابيديم، سابيديمها! نميدونم اون نفر قبلي اصلاً ميدونسته اگه خداي نكرده يه دستمال به ديوارها بكشه يا دستشويي رو احتمالاً بشوره چه تغيير خفني اتفاق ميافته؟ دستشويي بهقدري كثيف بود كه حتي دلت نمياومد همون كار بخصوص رو توش انجام بدي، آشپزخونه يه پارچه روغن و كثافت بود، از صبح يهسره كار كرديم تا هفت شب. وقتي تموم شد ديگه نا نداشتيم تا خونه رانندگي كنيم، تازه بعدش رفتيم مهموني!
اما بعد از همه اين خستگيها وقتي فكر ميكنم كه قراره اون خونه چه شكلي بشه كلي ذوق ميكنم، بعد از تموم شدن همه اين برو و بياها و خستگيها و استرسها ما بالاخره ميشينيم تو اتاق تميز و مرتبمون و چاي تازه ميخوريم و بيخيال همه عالم و آدم از باهم بودن لذت ميبريم، بدون اينكه برامون مهم باشه الان كي چي ميگه و چيكار ميكنه، به روز شمار من فقط 15 روز مونده، فقط 15 روز…
ديروز پردههاي خونه رو سفارش دادم، نقرهاي براي سالن (سالن؟! بيچاره به اون كوچولويي!) و بنفش بادمجوني براي اتاق خواب:)
از امروز تا 11 اسفند يه كار طولاني داريم كه فكر كنم وقت نكنم بيام اينجا چيزي بنويسم، اگر شد حتماً ميام گزارش ميدم.
ماراتن ما اين روزها سرعت گرفته، نهارهايمان به جاي ظهر ساعت شش عصر خورده ميشوند، خالا ديگه خيلي لطف كنيم ساعت پنج! يافت آباد، دلاوران، بازار، اطلسپود، لايكو، شوش… مكانهاي مورد علاقه ما از سينما و گاهي پاساژگردي به اينها تغيير كرده، همهچيز برايمان شكل پول شده، ديروز داشتيم حرف خريدن عينك آفتابي درست و حسابي براي من ميزديم، من ميگفتم درحد 100 يا 150 تومن ديگه بيشتر نميتونم پول بدم، اون ميگفت حالا 200 تومنم خوبه ولي ديگه نه بيشتر، آخه 300 تومن پول يه شب DJ موردنظر ميشه! من با دهن باز نگاش كردم، آخه هيچوقت اينشكل حرف نميزد، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه الان هردوتامون پول برامون بهاندازه كارايي كه ميشه باهاش كرد ارزش داره نه چيزايي كه ميشه اسمشو بذاريم عطينا يا به عبارتي پول درجوي آب ريختن به قول مامان اينا! اينم از اولين مرحله استحاله به متأهليت!
مرحله بعدي استحاله اينكه دريك اقدام متهورانه ما امسال ولنتاين برگزارنكرديم، يعني هم روزش رو اشتباه كرديم (به خاطر پارسال كه كبيسه بود) هم چون تمام مدت باهم بوديم نتونستيم كادو بخريم همديگه رو سورپرايز كنيم! اينقدرم كار داشتيم كه آخرشب وقتي مونديم تو ترافيك تازه كشفكرديم كه علت اينهمه ترافيك چي هست اصلاً! اينم از اين.
آهان! راستي ما امسال هم در كمال پررويي امتحان ارشددادم ها!
ديشب درست موقعي كه تو داشتي ميبوسيديام من غرق درتصور يك تصوير ناب بودم.
درحال تصور كردن خوابيدن بيدغدغهام روي پاي تو در سالن نيمه تاريك خانه جديدمان و نوازش موهايم با دستهاي تو و جاودانههاي ويگن به افتخار اين همه آرامش…
پ.ن: باران اين روزها بوي بهار ميده، بوي تازگي خاك…
بسكه اين روزها تنهايي راه افتادم توي خيابان و دنبال كاسه بشقاب و پارچه و اين مزخرفات گشتم احساس بچه يتيم بودن ميكنم… همين…
ديروز ديگه رسماً خودم دلم براي خودم سوخت، بين اون همه مرد گنده، من با اون دفترچه و مداد و درحال يادداشتبرداري از قيمتها، از زير نگاههاي سنگين فرار ميكردم، تو راهروهاي تنگ پاساژ سيدولي در محاصره توپهاي بلند پارچه، خيال ميكردم توي اين راهرو اگه كسي از جلوم دربياد هيچكاري از دستم برنمياد، مطلقاً هيچكاري…
يك عدد “كتاب مستطاب آشپزي” خريدم همين الان به قيمت فقط بيست هزار تومان ناقابل! بالاخره خريدمش! بعداز اين همه مدت توي يك نمايشگاه كتاب به مناسبت دهه فجر(ميبينيد! چيزاي ديگه غيراز سرود و چراغوني هم توش پيدا ميشه!) با 35% تخفيف دل رو زدم به دريا و به جاي چهل و پنج هزار تومن، بيست و نه تومن دادم و الان دارمش! تصويرش تو قفسه كتابهامون تو خونه جديد حسابي ذوقزدهام ميكنه!
براي شروع اين عكسهاي فوقالعاده را سياحت كنيد.
.
.
.
عرضم به حضورتون كه ما داريم همچنان سعي ميكنيم با اين بودجه كارمندي واسه خونه كوچولومون وسيله بخريم، ديروز رفتيم دنبال مبل و سرويس چوب و اين چيزا، من الان يك كمي تو شوكم! فكر نميكردم اينقدر گرون باشه، من با اندازهها هم مشكل داشتم، مبلها گاهي اونقدر بزرگ بودند كه فقط دوتا مي تونستيم بخريم كلاً!
—
گفته بودم مامان و باباي مردمهربون رفتن مسافرت؟! به مدت يك ماه! (يييييكككككككك مممممممم اااااااااااهههههههههه!!!!!!!) ديگه تصورش رو بكنيد كه خونه توي اين يك ماه تبديل به چه م ك ا ن ي ميشه:) ولي به جان خودم يك حالي ميده زندگي بدون آدمبزرگا! آخر كيف و بيخياليه، هرطوري دلت ميخواد ميپوشي و ميگردي و ميخوابي… با اين اوصاف من درخودم يك پتانسيل قوي ميبينم براي زندگي تنهايي (البته منظورمان همان زندگي 2 نفره ميباشد است (سلام روح آقاي بهاري خدابيامرز!)) احتمالاً من از اون دسته عروسهايي ميشم كه ماه تا ماه نه خونه خودشون ميرن نه خونه مادرشوهرشون! ميمونيم خونه، لنگها دراز، خونه بههم ريخته، فرت و فرت فيلم ميبينيم و سيگار دود ميكنيم و وقتي هم دعوامون شد ميزنيم تو سر و كله همديگه! تصورشو بكنيد! زندگي ايدهآل واسه ما اين شكليه!
بعد با اين اوصاف بالا تصور كنيد ملت از من ميپرسن مبل استيل نميخري؟!!!! مبل استيل؟! من اصلاً به قيافهام ميخوره اين چيزا؟! من اگه دست خودم بود فقط دوتا از اون مبل راحتيهاي بادي ميخريدم كه واسه جلوي تلويزيون ساخته شده، عوضش يه سيستم توپ تصويري ميگرفتم كه بشه باهاش فيلم رو احساس كرد، ديدن كه چيزي نيست!
—
از جلوي سينمااستقلال كه رد شدم با اون پرچمهاي آشناي سفيد و آبي جشنواره دلم گرفت، اون سالها كه جشواره توي صف ايستادن بود و هول و ولاي بليط رسيدن يا نرسيدن، اون وقتها فيلم ديدن يه حال ديگه داشت، امسال اصلاً نميدونم كي تو چه فيلمي بازي كرده، كارگردان فلان فيلم كيه، ديشب برادر كوچيكه مردمهربون داشت از فيلمهايي كه ديده بود حرف ميزد، رسيد به فيلم پرويز پرستويي، من عين آدمهاي گلابي گفتم: ا! مگه پرستويي امسال فيلم داره؟! خودم از خودم خجالت كشيدم…
عادت دارم براي زندگي كردن عادي خودم هم دلخوشي بتراشم، مثلاً از يك ماه قبل براي يك مسافرت كه قرارهست برويم خوشحالم، كانترم شروع ميكند به شمارهانداختن، به صفر كه ميرسد دلگير ميشوم، دوباره دنبال يك دلخوشي جديد ميگردم، گاهي شايد درحد خريدن يك كيف نو باشد…
حالا حكايت اين ماههاي آخر سال براي من هم عجيب هست و هم خواستني… اين روزها دلخوشي من شده رفتن به خانه خودمان، كانترم از روزي كه خانه را اجاره كرديم روشن شده، هر روز انگار اتفاق خيلي خوبي در انتظارم هست، ديشب دوتا شمع رنگارنگ خوشبوي خوشگل خريدم، امروز خيالپردازي من تصويرروشنكردن شمعهاست و اتاق نيمه روشن و آهنگ محبوب هردوي ما، دست در گردن هم، رقصان، نيمه مست… تصوير واضح است و دستيافتني، كانترم شماره مياندازد، تا پايانش زمان زيادي ندارم …
هيچي واسه يه زن از اين شيرينتر نيست كه بعداز يه روز خيلي پركار و خستهكننده، ساعت 9 شب وقتي مياد خونه ببينه همسرش منتظرش بوده و با اينكه خودش خيلي خيلي گرسنهاس صبركرده، ميز رو چيده، چايي رو روشن كرده و با يه آغوش باز جلوي در بهش خوشآمد ميگه… بعد همه خستگيها دود ميشه ميره هوا…همه اون اعصابخورديهاي سركار و دوندگيهاي بينتيجه جاش رو ميده به يك حس قوي … به يك انرژي بيپايان…
Google Reader از صبح باز نميشه…. استخوان درد گرفتم…!
