براي شروع اين عكسهاي فوقالعاده را سياحت كنيد.
.
.
.
عرضم به حضورتون كه ما داريم همچنان سعي ميكنيم با اين بودجه كارمندي واسه خونه كوچولومون وسيله بخريم، ديروز رفتيم دنبال مبل و سرويس چوب و اين چيزا، من الان يك كمي تو شوكم! فكر نميكردم اينقدر گرون باشه، من با اندازهها هم مشكل داشتم، مبلها گاهي اونقدر بزرگ بودند كه فقط دوتا مي تونستيم بخريم كلاً!
—
گفته بودم مامان و باباي مردمهربون رفتن مسافرت؟! به مدت يك ماه! (يييييكككككككك مممممممم اااااااااااهههههههههه!!!!!!!) ديگه تصورش رو بكنيد كه خونه توي اين يك ماه تبديل به چه م ك ا ن ي ميشه:) ولي به جان خودم يك حالي ميده زندگي بدون آدمبزرگا! آخر كيف و بيخياليه، هرطوري دلت ميخواد ميپوشي و ميگردي و ميخوابي… با اين اوصاف من درخودم يك پتانسيل قوي ميبينم براي زندگي تنهايي (البته منظورمان همان زندگي 2 نفره ميباشد است (سلام روح آقاي بهاري خدابيامرز!)) احتمالاً من از اون دسته عروسهايي ميشم كه ماه تا ماه نه خونه خودشون ميرن نه خونه مادرشوهرشون! ميمونيم خونه، لنگها دراز، خونه بههم ريخته، فرت و فرت فيلم ميبينيم و سيگار دود ميكنيم و وقتي هم دعوامون شد ميزنيم تو سر و كله همديگه! تصورشو بكنيد! زندگي ايدهآل واسه ما اين شكليه!
بعد با اين اوصاف بالا تصور كنيد ملت از من ميپرسن مبل استيل نميخري؟!!!! مبل استيل؟! من اصلاً به قيافهام ميخوره اين چيزا؟! من اگه دست خودم بود فقط دوتا از اون مبل راحتيهاي بادي ميخريدم كه واسه جلوي تلويزيون ساخته شده، عوضش يه سيستم توپ تصويري ميگرفتم كه بشه باهاش فيلم رو احساس كرد، ديدن كه چيزي نيست!
—
از جلوي سينمااستقلال كه رد شدم با اون پرچمهاي آشناي سفيد و آبي جشنواره دلم گرفت، اون سالها كه جشواره توي صف ايستادن بود و هول و ولاي بليط رسيدن يا نرسيدن، اون وقتها فيلم ديدن يه حال ديگه داشت، امسال اصلاً نميدونم كي تو چه فيلمي بازي كرده، كارگردان فلان فيلم كيه، ديشب برادر كوچيكه مردمهربون داشت از فيلمهايي كه ديده بود حرف ميزد، رسيد به فيلم پرويز پرستويي، من عين آدمهاي گلابي گفتم: ا! مگه پرستويي امسال فيلم داره؟! خودم از خودم خجالت كشيدم…

2 comments
Comments feed for this article
فوریه 8, 2009 روی 11:48 ق.ظ
فينگيل بانو
واي آريانا فقط اين پست منو تو وبلاگ قبليم بخون ببين چندتا جمله مشابه با اين پست تو داره
http://fingilbanoo.blogfa.com/post-274.aspx
فقط من اون موقع ها نمينوشتم كه سيگار ميكشم وگرنه ديگه پستامون عين هم ميششششششششد…
فوریه 9, 2009 روی 5:57 ق.ظ
آريانا
آآآآآآآرررررررهههههههه! الان دوباره آرشيوتو خوندم! راست ميگيها! آقاي مام ميخواد تلويزيون پاناسونيك بخره برامون! فك كن! تازه ما يه نيم ست ميخوايم بخريم كه رنگ زمينهاش مشكيه!