You are currently browsing the monthly archive for مارس, 2009.

برف هم كه تشزيف آوردند…. به سبك اين روزهاي مهران مديري! تو خود زمستون اينقدر برف تو مركزشهر نيومده بود كه امروز داره مياد،‌ منم كلا يه كت بافتني نازك پوشيدم احتمالا عصري قنديل مي‌بندم تا برسم خونه.

—-

صبح‌هاي اين روزها كه همه ملت تو خواب ناز تشريف دارن و ما  مي‌ريم سركار افسردگي مي‌گيرم،‌ هيچ‌كس نيست توي خيابون،‌ خلوت،‌ من بيست دقيقه‌اي مي‌رسم اداره، ولي با حرص از رختخواب ميام بيرونا،‌ خيلي زور داره من با اين همه مرخصي اضافه‌اي كه دارم بايد به خاطر اين بي‌شرفي كه باهاش طرفم نتونم يه روز مرخصي بگيرم،‌ دلخوشي‌ام همين سه روز باقي مونده‌اس تا ببينيم مي‌َه يه روز راحت بمونيم تو خونه و فيلم ببينيم يا باز بايد دوره بيوفتيم واسه عيد ديدني.

—-

صبح كه سوار اتوبوس شدم از بخت من صندلي خالي داشت و من شيرجه رفتم كنار پنجره نشستم،‌ تو ايستگاه بعدي يه خانومه‌اي اومد سوارشد نشست بغل‌دست من. خيلي خوابم مي‌اومد، همون اول كه سوارشدم گفتم آخ جون الان يه چرتي مي‌زنم تا برسم اداره،‌ خانومه تمام نقشه‌هام رو قهوه‌اي كرد!‌

خانومه: واي چه باروني! خوب شد اتوبوس اومد!

من: بله بارونش شديد شد.

خانومه [بعداز اينكه من سرمو تكيه دادم و چشمامو بستم]: اين روزاي باروني اگه اتوبوس دير بياد خيلي بد مي‌شه،‌ آخه من سينوزيت دارم سرما مي‌خورم.

من [بعداز اينكه يه كم حرص خوردم و خوابالو خوابالو نگاش كردم]: بله خداروشكر كه زود اومد.

خانومه: ببخشين اين شلوارتون راحته؟! از كجا خريدين؟! از ميدون ولي‌عصر؟!

من [با چشماي گردشده از اينكه نمي‌بينه من نيمه‌خوابم، لبخندزنان نگاش مي‌كنم]: بله راحته،‌ از همين دور و برا.

خانومه [انگارنه‌انگار كلاً]: آخه مي‌دونين نه كه ما هرروز هفت هشت ساعت سركاريم،‌ شلوار جين سخته پوشيدنش، البته من از اين جين خارجي‌ها داشتم ولي اين ايرانيا خيلي بيخودن‌(!!!)، به درد نمي‌خورن! ولي شلوار پارچه‌اي از همه‌شون بهتره. راحت‌تره،‌ نه كه ما هر روز بايد بريم سركار، (اين هر روز رو هر چند دقيقه يك‌بار تكرار مي‌كرد،‌ مگه بقيه هرروز نمي‌رن سركار؟!!!)،‌ خب منم برم بخرم از اين شلوارا!

من [درحال دعا كردن براي اينكه زودتر برسيم، الكي مغازه‌هاي بسته رو نگاه مي‌كردم!]: ممنون،‌قابل نداره……

خانومه: آخيش چه خوبه امروز بچه‌هام اينجا نيستن، آخه مي‌دونين،‌ بچه‌هام محل كارشون با من هم‌مسيره! اون‌جوري خيلي سخته آخه!

من: بله. [اين يعني خفه شو!]

بعد رسيديم به ايستگاهي كه بايد پياده مي‌شدم،‌ بلند شدم گفتم ببخشيد من اينجا پياده مي‌شم،‌ اونم پاشد گفت بله منم پياد مي‌شم اينجا…….. من از يه خيابون ديگه اومدم، 10 دقيقه دير رسيدم سركار كه اين خانومه بره از هموم خيابوني كه من مي‌خواستم برم!

اينم از اين…. الان خوابم مياد،‌هوام كه تاريكه، بهارم كه هست،‌ چشمام باز نمي‌شه از خواب….

سركار اومدن برام شده عذاب اليم،‌ اولا كه تو اين چند روز جدا سركار اومدن احمقانه‌اس، بعدم تحمل كردن اين‌همه انرژي منفي واقعاً برام سخته،‌ تمام مدت بايد مواظب باشي چي مي‌گي، چي‌كار مي‌كني، از پشت ميزت بلند نشي يه وقت اين بي‌شرف بره پشتت بزنه دوباره و….حتي وجودش اينجا منو خسته مي‌كنه،‌ كلي انرژي بايد بذاري كه رفتارت رو كنترل كني الكي…

قبلاً‌واقعاً‌ سركارمو دوست داشتم ولي الان شب كه مي‌شه عزا مي‌گيرم كه خدايا دوست ندارم فردا دوباره برم سركار، ديشب ديگه اين همه حس بد باهم زده بود بالا، عين دختربچه‌ها گريه مي‌كردم،‌ تو هي مي‌گفتي به چيزاي خوب فكركن من هي هرچي فكر مزخرف بود مرور مي‌كردم،‌ يهويي دلم واسه خونه تنگ‌شد،‌ دلم مسافرت خواست،‌ احساس كردم خيلي خسته‌ام،‌ همه مشكلات مالي‌مون اومد جلوي چشمم،‌ بعد هي تو گفتي گريه نكن،‌ من هي گريه‌ام شديدتر شد…

من توي اين يك هفته اخير به اندازه تمام عمرم نون خامه‌اي خوردم،‌ هم محصول قنادي نوبل عزيزم (كه اون چاپاتي نامرد كه كنارشه همه‌اش  تعطيله!) هم دستپخت قنادي لرد كه همين جا اعلام مي‌كنم كه همانا قنادي لرد نون خامه‌اي‌هاش خوشمزه‌ترن… امتحانشون كنيد كه غفلت موجب پشيماني‌است.

مي‌گرديم… رئيس مربوطه تا آخر هفته نيست و خداروشكر اين خانم همكار عوضي هم فعلاً‌ دهنشو بسته، يعني چون رئيس نيست كسي رو نداره براش زر بزنه، بعدم قيافه من اونقدر خفنه و آنچنان اخمي بهش كردم كه سرشو بلند نمي‌كنه با هيچ‌كس هم حرف نمي]زنه، بايكوت شده اساسي. ويندوزمو عوض كردم الان داغ داغ دارم باهاش مي‌گردم، سرويس‌پك 3 هست،‌ البته ويندوزا همشون آشغالن كلاً. تو اين ويندوزه جاي ويرگول عوض‌شده، من با اون يكي شيفت+ع مي گرفتم اين يكي شيفت + ف هست، هربار كه ويرگول مي‌زنم بايد برگردم درستش كنم چون اون قبليه \ هست نه ويرگول! نيم‌فاصله هم همچنين!‌

عينكمو جاگذاشتم خونه،‌ هيچي نمي‌بينم رسماً‌ نقطه و تنوين و دندونه و اينا رو كه كلاً‌ تعطيلم، اگه غلط دارم ديگه به بينايي خودتون ببخشيد!

زندگي مشترك خوب است… به شرطي كه آدم درستي كنارت باشه، اون موقع هست كه از بودنش لذت مي‌بري، دلت براش تنگ مي‌شه،‌حتي اگه روي مبل اون‌طرفي نشسته باشه به جاي اينكه پيش تو باشه؛‌ اون موقع صبح كه مي‌خواي بيدار شي بري سركار دلت نمي‌خواد از رختخواب بياي بيرون…

وقتي شبا به قول خودت “آويزون” ام مي‌شي ، سرتو خم‌ مي‌كني طرف من، دستتو مي‌ندازي روي سينه‌ام، كجكي مي‌خوابي به طرف من… عاشقت مي‌شم…

بعد ياد اون شبهايي مي‌افتم كه مي‌مرديم كه يك ساعت پيش هم باشيم،‌ شبهايي كه بازخوابم نمي‌برد،‌ مسيج مي‌زدم كه ” كاش اينجا بودي… سرمو مي‌ذاشتم روي سينه‌ات، موهامو نوازش مي‌كردي… خوابم مي‌برد…”

:(

كلي نشستم تايپ كردم دستم خورد به دكمه خاك‌برسر ري‌استارت همه‌اش پريد! عمراً دوباره بنويسم…. از خانه جديد مي‌لاگيم، فعلاً همين الكي پست رو داشته باشين تا دوباره حوصله‌ام بياد اونايي كه پاك شد رو بنويسم دوباره…

از شنبه دوباره بايد برم سركار، دوباره چشمم مي‌افته به اون كثافت…

فعلا اين دوتا عكس رو از هفت سين ما اشته باشين تا ببينم ميشه بازم با اين اينترنت نفتي عكس گذاشت اينجا يا نه.

7 سين

7 سين

هفت سين+كتابخونه

هفت سين+كتابخونه

هنوز توي خونه جديد كامپيوتر نداريم، و در نتيجه اينترنت هم، نمي ‌دونم توي اين دو روز مي‌شه وصلش كرد يا نه، بنابراين،

سال نو مبارك… اميدوارم هر تغييري كه براتون و برامون اتفاق مي‌افته رو بتونيم بپذيريم، اميدورام بتونم و بتونيم آدمهاي تنگ‌نظر و بخيلي كه دور و برمون هستند رو تحمل كنيم، اميدورام اگه خدايي هست(گاهي با اين اتفاقات عجيب و غريب فكر مي‌كنم نيست…) همه‌مون رو به راه درست هدايت‌كنه، اميدوارم سال ديگه سال صلح باشه واسه همه دنيا و بخصوص براي ما كه بهش سخت محتاجيم، و عاجزانه از همون خدايي كه مي‌گن هست مي‌خوام كه بهم صبربده، كه اينقدر عين اسفند رو آتيش نباشم وقتي يه اتفاقي مي‌افته…

سال نو مبارك…

همه‌چي (تقريباً همه‌چي) به خير و خوشي انجام‌شد. پذيرايي و سور و سات عالي بود، آرايشگاه خوب آرايشم كرد، لباسم خوب‌بود، داماد خوشگل شده‌بود، زمان كم نياورديم، و دي‌جي مربوطه خوب آهنگ تحويلمون داد. خلاصه كه خودم از اول وسط بودم و مجلس گرم‌كردم چه گرم‌كردني، عوضش پايين لباسم به گند كشيده شد اساسي، خشك‌شويي نامرد 35 تومن ناقابل ازمون چاپيد واسه سفيدشويي، جاي همه اونايي كه دوست‌داشتم اونجا باشن ولي نبودن و نتونسته بودن باشن خالي، شب خوبي بود، گرچه هنوز خسته‌ام، فرداي عروسي ساعت هشت و نيم صبح پا شديم، نه كه كار داشتيما، ديگه خوابمون نبرد، هنوز خونه درست و حسابي خونه نشده، پرده‌هاي كذايي هنوز روي زمينند، كارتن گنده تلويزيون گوشه اتاقه چون توي هيچ كمدي جا نمي‌شه، براي ميزهامون روميزي نخريدم، هفت‌سين هم هنوز يه چندتايي سين كم داره، عرضم به‌حضورتون كه كار براي انجام دادن بسيار هست هنوز.

عكس‌هامو كه نگاه مي‌كنم انگار دارم يه آدم ديگه رو مي‌بينم، كلي تغيير كرده بودم، اونقدر كه آقاي داماد عزيز از آرايشگاه كه اومدم بيرون منو نشناخت! جدي جدي نشناخت ها! داشت پشت سر من دنبال عروس خودش مي‌گشت! تا يه چندساعتي هم عين آدم نديده‌ها نگاهم مي‌كرد با دهن باز!

زندگي توي خونه جديد داره كم‌كم شكل مي‌گيره، يه‌كمي هنوز سردرگمم، ديشب پدرشوهر اومده‌بود خونه ما كه اين چوب پرده‌هاي كوفتي رو بزنه كه آخرش نشد، عوضش اولين مهمون خونه‌مون شام خورد، ظرفاشم هنوز توي سينك منتظره كه برم بشورمشون!

دوست ندارم بيام سركار، اينجا گفته بودم يه همكار خيلي “من مي‌دونم” داريم، زده به فاز زيرآب‌زني، داره پشت سر همه‌مون بدگويي مي‌كنه، دوست دارم وقتي چوب اين نامردي‌ها و عوضي‌بازي‌هاشو مي‌خوره ببينم، مي‌دونم كه نتيجه اين كثافت‌كاري‌هاشو به زودي مي‌بينه، ولي با همه اين احوال دوست ندارم بيام سركار، وقتي ا ينجا هستم انگار توي دلم رخت مي‌شورن، دوست ندارم ريختشو ببينم، بيزارم ازش…

ديشب تا شش و نيم سركار بودم، كمرم داشت از وسط نصف مي‌شد اينقدر كه پشت ميز نشسته بودم. بعدم رفتيم بهارستان دنبال كارت. كلي گشتيم تا بالاخره يه مغازه پيداكرديم كه كارت خالي بهمون فروخت كه همه‌چي‌اش رو خودمون بتونيم توش بنويسيم، خيلي‌هم خوشگله، قراره من با خط فوق‌العاده و حرفه‌ايم بشينم بنويسمشون! ببين چي از كار درمياد!

پرده‌ها رو ديروز ظهر با كلي منت‌كشي از آقاهه رئيس مرخصي گرفتم هلك هلك كشيدم بردم مولوي، تازه با يه‌عالمه دعوا معلوم شده ورداشته تزداده مدل داده كه اين‌طوري دكوري بشه بهتره. خلاصه كه قرارشد از اول بدوزه و درستشون كنه.

جدي جدي سرماخوردم رفت! امروز صبح كه گوش و سرم باهم درد مي‌كرد، بازم الان مريض بشم بهتره تا هفته ديگه، وگرنه تو شب عروسي مي‌شم عروس با دماغ قرمز!

امروز آخرين روزي بود كه سوار سرويسمون شدم، دلم براي هم‌سرويسي‌هاي مهربونم تنگ مي‌شه، قول دادم كه بعضي وقتا برم خونه مامان اينا كه بعدش مجبورشم با سرويس برم سركار!

هرچي به يكشنبه هفته ديگه نزديك‌تر مي‌شم بيشتر قاتي مي‌كنم، نمي‌دونم واسه همه همين‌طوري بوده يا نه؟ من هم هيجان دارم هم يه جورايي احساسات عجيب غريب داره مياد سراغم، ديروز كه داشتم وسيله‌هاي شخصي‌ام رو از توي كشو جمع مي‌كردم كه ببرم خونه جديد همين‌جوري الكي دلم گرفت، بعد فكر كردم نكنه منم از اون عروسايي بشم كه شب عروسيشون موقع خداحافظي گريه مي‌كنن! دوست ندارم اون‌طوري باشم، ولي چرا پس اون‌جوري شدم؟! البته مي‌شناسم خودمو، من معمولاً از هر تغييري اولش مي‌ترسم، حتي اگه درحد عوض كردن اتاقم باشه، رفتن توي يه خونه جديد كه كلي تغييره واسه خودش!

يه سوتي بزرگ كشف كردم در پرده‌هايي كه دادم دوختن، مرتيكه الاغ! ورداشته به جاي 155 سانت، 55 سانت دوخته تحويلم داده! امروز دوباره بايد راه بيفتم برم مولوي بزنم تو سرش اينا رو بگم دوباره بدوزه! ديشب كه اومديم نصب كنيم پرده‌ها رو ديدم تازه، نمي‌دونستم از عصبانيت چي‌كار كنم. حالا با اين قميش‌هايي كه رئيس محترم مياد من بايد كلي منت بكشم مرخصي بگيرم كه برم و بيام. حالا اميدوارم آقاهه‌ي پرده‌دوز بي‌شعور زيرش نزنه بگه من اندازه ها رو اشتباه دادم.

من عصباني نيستم… من عصباني نيستم… من عصباني نيستم… يعني دارم سعي مي‌كنم نباشم… خدا همه كارمندا رو از دست رئيس‌هاي بي‌سواد و نفهم نجات بده… مرتيكه بي‌شعور وقتي به خاطر يه روز مرخصي اونم قبل از عروسي من اينقدر قميش مياد حالمو به‌هم مي‌زنه، ديرزو به‌قدري عصباني بودم كه دلم مي‌خواست كتكش بزنم!

سرما خوردم… با اين‌همه كار انجام نداده و اين رئيس بي‌شعور امكان اينكه حتي يك ساعت بيشتر بخوابم نيست، دلم رختخواب گرم مي‌خواد و استراحت تام و تمام، البته بيشتر از اون دلم مي‌خواد اين مرتيكه رو بزنم له كنم!

مي‌خواستم اين شمارش معكوس رو هر روز بنويسم، اما ديروز و پريروز آنقدر كار داشتم كه خواب به اندازه كافي هم نكردم، پست نوشتن پيشكش… مبل‌ها بالاخره امرزو قراره برسند، اميدوارم البته.

كم‌كم خونه داره شكل مي‌گيره، صندلي‌هاي نهارخوري روي‌هم سوارشد، كابينت‌ها رو رنگ كردم (از تو) و كمي از وسايل رو چيدم توشون، هنوز ميز تلويزيون و ميز جلوي مبل و تشك و چندين تا چيز خيلي مهم رو نخريدم، استرس دارم، اين‌همه كار نكرده و اين وقت كم و پولي كه هنوز منتظرم برسه، نه حلقه خريديم، نه طلاي مزخرف عروسي رو، مي‌دونم الان مرد مهربون بياد اينا رو بخونه مي‌گه تو بيخودي نگراني، هنوز خيلي وقت داريم، ولي وقتي مجبورم تمام كارهاي خودم و بقيه رو خودم تنهايي انجام بدم، نگراني ولم نمي‌كنه، جز مامان كه ديروز اومد كمكمون، هيچ‌كس حتي پيشنهاد كمك هم نداده، اين‌طور وقتها باخودم تكرار مي‌كنم كه اينا كاراي تو و مرد مهربونه و هيچ‌كس وظيفه نداره بياد كمك، اما ته‌دلم مي‌گم چقدر دلم مي‌خواست مي‌شد مثلاً به بابا تكيه كنم، مجبور نباشم اين‌همه خودمو اذيت كنم كه مثلاً بشينم كابينت رنگ كنم، يا چقدر دوست داشتم وقتي از صبح عين سگ دويديم واز شدت خستگي داريم مي‌ميريم و ساعت شده 10 شب يه آدم مهربون پيداشه واسمون غذا درست كنه، حالم ديگه از غذاهاي بيرون به‌هم مي‌خوره اينقدر اين روزها فست فود خوردم، اينقدر كه شب ساعت 11 تازه شام الكي خوردم، از اين دوتا دايره سياهي كه داره زير چشمام پيدامي‌شه بدم مياد، دلم خواب مي‌خواد، دلم مي‌خواد بابا باشه و بهم بگه تو ناراحت نباش، من هستم، من پشتتم، همه‌چي درست مي‌شه…

پنجشنبه كه زنگ زد و بازم التماس دعا داشت دلم مي‌خواست سرش دادبزنم، بگم خسته‌شدم از ساپورت‌كردنت، تاحالا همه‌رو هرطوري‌شده حمايت كردم، تو ديگه دست از سرم بردار…

 

مارس 2009
ش ی د س چ پ ج
« Feb   Apr »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  

Blog Stats

  • 19,460 hits