You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2009.
وقتي تازه ساعت هشت شبه و زنگ ميزنيد خونه ما ميبينيد كسي برنميداره، بعد زنگ ميزنيد به موبايلامون ميبينيد اونام جواب نميدن، ورنداريد زنگ بزنيد به هركي كه ما رو ميشناسه سراغ ما رو بگيريد، بگيد اينا تلفناشونو جواب نميدن من نگران شدم! عزيز من، جان من، نگران واسه جي؟! نصف شب كه نبوده، مام كه بچه نيستيم كه، شما زنگ ميزنيد به ملت، حالا ما بايد واسه همه توضيح بديم كه چرا تلفنامونو جواب نداديم، شما نيم ساعت بعد زنگ ميزدي، ما كلاً در خدمت شما بوديم، آخه همه چيزو كه نميشه شفافسازي كرد كه، خب ما هزارجور كار داريم كه باعث ميشه نتونيم تلفن رو جواب بديم، اون ملتي كه دربهدر افتاده بودين ديشب دنبال ما ميگشتين، والله ما خوبيم، چيزيمونم نيست، فقط داشتيم در راستاي اصلاح الگوي مصرف يه كارايي ميكرديم كه هم خدارو خوش بياد هم بنده خدا خيلي خوشش بياد!
آقا جان نكنيد اين كارا رو!
پ.ن: به نظر شما ما از اين بهار ديوانه كننده جان سالم به در ميبريم؟!
سالها بود كه تهران هممچين بهاري به خودش نديده بود، حالا هر بعدازظهر انگار رسم شده كه بارون بياد، تند و شديد، بعد وسطش آفتاب شه، اون وقت امثال من ميرن دنبال رنگينكمون ميگردن تو آسمون، امسال بهار فوقالعادهاس…
—
يا اشكال از ويندوز درپيت SP3 هست يا فايرفاكسم داره سوتي ميده، راه به راه هنگ ميكنه موقع پست نوشتن، نميدونم باز چه مرگش شده، اگه مجبور بشم ويندوز بريزم ميشه سومين بار در سال جديد!
ديروز همخونه سركار بود (نمايشگاه نفت و گاز) منم از صبح داشتم كار ميكردم توي خونه، اينقدر كه همهجا خاك گرفته و كثيف بود، عصر كه شد، غذا حاضر بود و منم دوش گرفته بودم و خونه هم تميز بود، به سرم زد يه گشتي تو اينترنت بزنم ببينم چه خبره، گودرم برخلاف هميشه به راحتي بازشد و بين اونايي كه آپ كرده بودن ديدم اين خانوم پست گذاشته، از اونجايي كه چندوقتي بود حالش خوب نبود و نگران اوضاعش بودم تندي لينكشو بازكردم ببينم چي نوشته كه اينو خوندم و بهكل حالمو خرابكرد، اين دومين باره كه ميبينم اونچيزي كه اينجا ميخونم و دربارهاش فكرميكنم غلط بوده، اوليش نيلوفر بود كه با طلاق ناگهانياش تا يه چندروزي شوكه بودم حالام كه اين دختر شور و شيطون داره از همسرش جداميشه، به راحتي نميشه دربارهاش نظرداد، چون هيچكس جز خودشون نميدونن توي زندگيشون چهخبر بوده اما خوندن اين پستش واقعاً حالمو گرفت، ترس برم داشت، از اينكه اين چيه كه باعث يه همچين جداييهايي ميشه، اين چيه كه باعث ميشه دونفر كه حداقل به خيال ماها كه از دور ميبينيم دارن عاشقانه زندگي ميكنن يهو بزنن زير همهچي، بعد ياد خودم افتادم، ياد اونهمه استرس و خودخوريهايي كه موقع جداييام داشتم، اون حس خودمقصربيني احمقانه كه باعث ميشد افسردهتر و افسردهتر بشم، اون موقع نميدونم چي نجاتم داد، ولي من ازش خودمو كشيدم بالا، حالا اين دختره هم بايد خودشو نجات بده، بايد دوباره شروعكنه، بايد دوباره زندگي كنه…
اين روزها خيلي به رفتن فكر مي كنم، رفتن و كندن…
بعد از سه روز از رختخواب دراومدم، از اين مريضي جديدا گرفته بودم كه (گلاب به روتون) همش آدم تگري ميزنه از همه جا! دو روز تمام بي اغراق فقط خواب بودم، اون موقعي هم كه بيدار بودم داشتم از بدندرد ناله ميكردم، اين مريضي مزخرف جديد (چرا هرچي جديدتر ميشن بدتر ميشن؟!) باعث شد سه روز هيچي نخورم غير از دوتا تيكه نون و يه كاسه سوپ كه بعدش به شكرخوردن افتادم كه كاش نميخوردم، اينقدر كه درد بدي داشتم، الانم به زور قرص و دارو و سرم اومدم سركار، عين اسب دارم كار ميكنم، عين اسب! خدا همه رئيسهاي دهنبين رو از روي زمين برداره ببره خونهشون بشونه كه ماستشونو بخورن، ايضاً تمام كارمندهاي خالهزنك رو…
بههم ريختهام… بدجوري با خودم درگيري پيدا كردم، اين يك ماهه اخير اونقدر با خودم كلنجار رفتم كه ديگه نميدونم چي درسته و چي غلط، همهاش هم به خاطر اين محل كار خراب شده منه، اين خانوم عوضي همه ذهن منو درگير خودش كرده و من هم در ارتباط باهاش واقعاً به بنبست رسيدم، از تعطيلات عيد كه برگشتيم (8 فروردين) به اينور من حتي يك كلمه هم باهاش حرف نزدم ولي اون كثافت همچنان داره به بدگوييهاش ادامه ميده، من ميدونم كه اين دروغها تا يه جايي ميتونه ادامه داشته باشه ولي اين حرفاش وقتي به گوشم ميرسه امانمو ميبره، مثلاً ميره به يكي از همكارام ميگه فلاني خوبه تو هستي، اين (يعني من) هيچي حاليش نيست، تو نبودي اينجا نميچرخيد! ميدونم اين چرت و پرتا رو ميگه كه منو بچزونه ولي نميتونم ناراحت نشم.
از طرف ديگه اينقدر توي اين مدت خودمو سرزنش كردم كه باعث شدم اين يه همچين كاري با من بكنه كه حساب نداره، همش فكر ميكنم اگه توي كارهاش كمتر بهش كمك ميكردم شايد منو در حد خودش نميديد كه بخواد منو بكشه پايين بعد پاشو بذاره روي پشت من و به خيال خودش بره بالا، من كلي روي خودم كار كرده بوم كه سعي كنم دروغ نگم، درباره آدمها به همين راحتي قضاوت نكنم ولي اين جريانات همهچي رو بههم ريخت، حالا بايد ياد بگيرم دروغ بگم، پشت بقيه حرف بزنم، كولي بازي از خودم دربيارم، شارلاتان باشم و خيلي كثافتكاريهاي ديگه، حالا همه خطوطي كه براي خودم گذاشته بودم داره بههم ميريزه، نميدونم بايد چطوري باشم، من از دروغ گفتن خوشم نميياد، تا همين الان هم فكر ميكردم كه اگه يه نفر بخواد راستگو باشه و توي زندگيش راه راستي و درستي رو درپيش بگيره حتماً كائنات يهجوري اين فرصت رو بهش ميده، يعني شرايط يهطوري پيش ميره كه واسه اين آدم هميشه راه راست باز باشه، خب… دارم به همه اينا شك ميكنم…
ديشب خواب ميديدم رفتم فرانسه (حالا چرا فرانسه؟! نميدونم والله، ولي چون ملت باهم فرانسوي بلغور ميكردن من به اين نتيجه رسيدم كه اونجا فرانسه است!) هيمنجوري كه داشتيم با همخونه (اسمي كه بالاخره با اجازه آلوچه خانوم براي مرد مهربون گذاشتم) تو خيابون قدم ميزديم، ديدم اونجا يه سبزي فروشي هست، بدو بدو رفتيم سبزي خوردن بخريم (اين تيكه ميدونم از كجا آب ميخوره، ديشب كوكو سبزي درست كرده بودم و وقتي داشتيم ميخورديمش من همش فكرميكردم كه با اين فقط سبزي خوردن ميچسبه!)، فقط شاهي داشت و تره (نامرد ريحون و گشنيز نداشت!) از اين سبزيهايي كه دستهدسته ميفروشن بود، اينقدرم دستههايي كه كرده بود كم بود كه حد نداشت، منم اينا رو برداشته بودم هي فكرميكردم آخي! همينه كه اينايي كه ميرن خارجه هي با خودشون سبزي خشك و تر و اينا ميبرن! بسكه اونجا همهچي قحطي هست! اين نامردم كه سبزي داره ببين يه ذره سبزي رو داره ميفروشه خداتومن!
حالا ببين من صبح كه از خواب بيدارشدم چه حالي داشتم، تمام طول شب خواباي چرت و پرت اينچنيني ديدهبودم؛ دلمو خوش كردم به اينكه فردا پنجشنبهاس و بنده تعطيلم، به قول يكي از رفقاي دانشگاهيام بالشو بوسيدم و تا شب ازش خداحافظي كردم!
—
اين همكار بيشرف من همچنان داره موش ميدوونه، دروغهاي آنچناني به هم ميبافه، دوبههمزني ميكنه و متأسفانه هيچكاري از دستم برنمياد، رئيس (آخه من چي بگم كه لايقش باشه؟ بيوجود؟ خالهزنك؟ بيشعور؟ نفهم؟…) ما هم شده غلام حلقه به گوش اين خانوم و هرچي ميگه اون قبول ميكنه، ميدونم كه اين كثافت تا يه جايي ميتونه با دروغ پيش بره، اما صبر منم داره تموم ميشه، تمام مدتي كه سركارم كه خود حضور داشتنش روي اعصابمه (البته عمراً بهش نشون نميدم كه ناراحتما) وقتي هم كه از اين خرابشده ميام بيرون توي دلم رخت ميشورن، همش به گندكاريها و كثافتكاريهايي كه پشت سرم كرده فكر ميكنم، فقط دعا ميكنم خدا بهم صبربده كه اينو تحملش كنم.
اين روزها توي خيلي از وبلاگها بحث “اعترافات سبز” هست و ملت ميان درباره محيط زيست و نكات مثبت و منفي خودشون در ارتباط با محيط زيست مينويسن، ومن هم از اونجايي كه هميشه برام مسئله محيط زيست به صورت جدي مطرح بوده و تا اونجايي هم كه تونستم سعي كردم آسيبهايي روكه به زمين و هوا و محيط ميرسه كم كنم گفتم يه اعترافاتي براي ثبت در تاريخ بكنم:
بدها!:
1- هنوز دستم به كم درست كردن غذا نميره گاهي غذا زياد درست ميكنم و نتيجهاش ميشه دور ريختن.
2- از ماشين شخصيام براي بيرون رفتن (غير از سركار) استفاده ميكنم.
3- كامپيوترم در طول روز يكسره روشنه (البته توي اداره، وگرنه كه توي خونه عمرا بذارم همچين چيزي اتفاق بيفته)
4- بعضي وقتا يادم ميره به گلدونهام آب بدم.
5- گاهي سيگار ميكشم… (ميدونم بده، دعوام نكنين خب…)
6- آشغال زياد درست ميكنم، كلاًدست به دور انداختنم خوبه.
7- از اونجايي كه خونه ما در طبقه چهارم قرار داره و ما تنبليمون مياد آشغالا رو ساعت نه ببريم پايين بردنشون موكول ميشه به صبح ها.
8- گاهي بي اونكه چيزي لازم داشته باشم مي رم توي فروشگاه چرخ ميزنم و خب نتيجه الكي چرخيدن هم ميشه خريد غير ضروري و احتمالاً دور ريختن.
…..
و حالا خوبها
1- كليه لامپهاي خونه ما (غير از حمام و دستشويي) كم مصرفند.
2- شيرآب حمام موقعي كه من ميرم حمام فقط درمواقع ضروري بازه، خب سردم ميشه گاهي ولي تحملش ميكنم.
3- تو خونه گلدون دارم، سه تا.
4- زبالههاي خشك و تر رو از هم جدا ميكنم.
5- تا بتونم توي اداره پيشنهادهاي زيستمحيطي به نظامپيشنهادات ميدم (البته به هيچي حسابشون نميكنن)
6- در عمرم يادم نميياد آشغال توي غير از سطل آشغال انداخته باشم، چه توي شهر و چه توي طبيعت.
7- تا اونجايي كه بتونم واسه خريد اجازه نميدم فروشنده بهم نايلون بده، معمولاًهمه خريدهام رو يكجا ميريزم، كيسههايي رو كه از روي اجبار ميگيرم هم به عنوان كيسه زباله مصرف ميكنم.
8- دو بسته زيپ كيپ خريدم كه بارها ميتونم توشون سبزي و حتي غذا بذارم توي فريزر و دوباره استفادهشون كنم.
9- تا اونجايي كه بتونم سيدي رايت نميكنم و پرينت نميگيرم، براي پرينترم هم حتماً از كاغذهايي كه قبلاً استفاده شدن استفاده ميكنم.
10- چراغهاي اضافي هميشه توي خونه ما خاموشند.
11- هيچوقت شعله اجاق گاز اضافي روشن نميكنم، كتري رو هرگز پر نميكنم و بيخودي بذارم كه يه قوري چايي درست كنم،خب نصفش مگه جواب نميده؟
12- معمولاًبا آب سرد كارهامو انجام ميدم.
13- در استفاده از مواد شوينده خيلي خسيسم، گاهي حتي به كثيفي متهم ميشم! (مثلاًاز صابون به جاي پودر رختشويي استفاده ميكنم)
14- از آب باقي مونده شستن سبزي و ميوه به عنوان سيفون واسه توالت استفاده ميكنم (اون جوري نگاه نكنين، اه اه هم نداره، اگه شما ميتونين اون همه آب تصفيهشده رو يه راست حواله چاه فاضلاب بكنين من هرگز نميتونم)
15- خب بسه ديگه…..! آهان! من از دستمال كاغذي خيلي خيلي كم استفاده ميكنم،ترجيح ميدم دستهام توي اداره خيس باشن، فوقش يك دقيقه هم نميشه تا خشك بشن، ميشه؟!
سيزدهبهدر خوش گذشت؟ رفتين در دامان و طبيعت و اينا؟ هوا كه عالي بود و بارون هم نزد توي حالتون و زمين هم كه پر بود از گلهاي كوچولو كوچولوي رنگارنگ… امسال واقعاًهوا فوقالعاده بود، ما يه جمع تقريباًبيست نفري بوديم، با كلي خوراكي و نوشيدني و توپ بازي و يه چندتايي بچه تر و تميز مودب كه پايه وسطي بودن حسابي، من و مرد مهربون كه خيلي بهمون خوش گذشت…
–
سهشنبه هفته پيش من و كوهنورد بيرون بوديم، يعني كوهنورد اومد دنبالم كه منو ببره خونه ماماناينا، ديديم خيلي زوده الان بريم خونه رفتيم واسه خودمون ولگردي، يه كمي خريد كرديم (من يك عدد رژ لب جيغ خريدم بعد از سالها كه همش از اين رنگاي بيحال ميزدم، يه كمي سيبزميني پياز و از اين آت و آشغالا واسه خونه -بله ديگه آدم كه متاهل ميشه نوع خريدكردنش هم فرق ميكنه ديگه!-)، بعدش ديديم بازم زوده بريم خونه، از يه طرف هم خيلي هردوتامون دلمون شيريني خامهاي و اينا ميخواست، كوبيديم رفتيم بيبي، يك عدد كيك شكلاتي توپ خريديم، و از اونجايي كه نميتونستيم تا خونه صبركنيم همون جا توي ماشين با انگشت كيكهرو خورديم! البته نه همهشوها! فكرشو بكنيد دوتا دختر خوشگل مدل آدم حسابيها توي ماشين نشستن، مكانم كه يوسف آباده، بعد در جعبه كيكو بازميكنن، با انگشت ميافتن به جون كيكه! البته ما اونقدر اعتمادبهنفس داشتيم كه اصلاًنگاه هم به دور و برمون نكرديم ببينيم كسي ما رو ميبينه يا نه، كيكمونو خورديم و گازداديم رفتيم، بسيار كيك خوري عالي بود، كلا خيلي كيف داد.
—
استخر ميخوام شديد، سه ماهه نه باشگاه رفتم نه استخر، حالشام ندارم برم دور و بر اين خونه جديد بگردم دنبال استخر تروتميز، يكي قبلا بود ولي از اونجايي كه آبش گرم بود و من نميتونم توي آب گرم شنا كنم نميشه برم اونجا، بايد شال و كلاه كنم بگردم يه جاي خوب پيدا كنم.
