ديروز همخونه سركار بود (نمايشگاه نفت و گاز) منم از صبح داشتم كار مي‌كردم توي خونه، اينقدر كه همه‌جا خاك گرفته و كثيف بود، عصر كه شد، غذا حاضر بود و منم دوش گرفته بودم و خونه هم تميز بود، به سرم زد يه گشتي تو اينترنت بزنم ببينم چه خبره، گودرم برخلاف هميشه به راحتي بازشد و بين اونايي كه آپ كرده بودن ديدم اين خانوم پست گذاشته، از اونجايي كه چندوقتي بود حالش خوب نبود و نگران اوضاعش بودم تندي لينكشو بازكردم  ببينم چي نوشته كه اينو خوندم  و به‌كل حالمو خراب‌كرد، اين دومين باره كه مي‌بينم اون‌چيزي كه اينجا مي‌خونم و درباره‌اش فكرمي‌كنم غلط بوده، اوليش نيلوفر بود كه با طلاق ناگهاني‌اش تا يه چندروزي شوكه بودم حالام كه اين دختر شور و شيطون داره از همسرش جدامي‌شه، به راحتي نمي‌شه درباره‌اش نظرداد، چون هيچ‌كس جز خودشون نمي‌دونن توي زندگيشون چه‌خبر بوده اما خوندن اين پستش واقعاً حالمو گرفت، ترس برم داشت، از اينكه اين چيه كه باعث يه همچين جدايي‌هايي مي‌شه، اين چيه كه باعث مي‌شه دونفر كه حداقل به خيال ماها كه از دور مي‌بينيم دارن عاشقانه زندگي مي‌كنن يهو بزنن زير همه‌چي، بعد ياد خودم افتادم، ياد اون‌همه استرس و خودخوري‌هايي كه موقع جدايي‌ام داشتم، اون حس خودمقصربيني احمقانه كه باعث مي‌شد افسرده‌تر و افسرده‌تر بشم، اون موقع نمي‌دونم چي نجاتم داد، ولي من ازش خودمو كشيدم بالا، حالا اين دختره هم بايد خودشو نجات بده، بايد دوباره شروع‌كنه، بايد دوباره زندگي كنه…