You are currently browsing the monthly archive for می 2009.

من  قطعاً به كروبي راي خواهم داد.

تا ديشب مطمئن بودم كه به موسوي راي مي‌دم اما بعد از ديدن فيلم ضعيف و بي‌مايه مثلاً تبليغاتي ميرحسين موسوي مي‌دونم كه به كروبي راي مي‌دم، فيلم مجيدي خيلي بدبود، خيلي. حتي درحد فيلم الف نون هم نبود، تازه اون اگر همچين فيلمي داره ايرادي بهش وارد نيست، ولي از كسي كه ادعاي اصلا‌ح‌طلبي داره بعيده همچين فيلمي براي انتخابات داشته باشه، خب به نظر من اين نشون مي‌ده كه موسوي و الف نون خيلي تفاوتي باهم ندارن، اون خودش هم اينو مي‌گه ولي موسوي فعلاً داره مي‌گه من مثل اون نيستم، تو تمام فيلمش اما پر بود از حال و هواي جنگ و دهد نكبت شصت و يه جمله‌اي هم گفت كه مو به تن من سيخ كرد، “ما مي‌خوايم به فضاي ارزشي سال‌هاي بعداز انقلاب برگرديم…”

نه جناب مير حسين من نمي‌خوام برگردم به اون دوران، پس به تو رآي نمي‌دم، با ترس از اينكه ممكنه حتي رأي دادن به كروبي باعث بشه الف نون شانس بيشتري با شكستن رأي‌ها داشته باشه ولي من مي‌خوام حداقل با وجدان راحت همين رأي‌ شايد الكي رو بدم.

همين.

پ.ن: مي‌گم راستي ميرحسين خان ديشب توي فيلمتون خبري از همسر محترم و جناب خاتمي نبود، فكر نمي‌كنيد تاحالا به اتكاي اين دونفر جلو اومدين و لازم بود توي فيلم شما هم باشن؟ اون عكس دست در دست همسرتون كجا رفت؟ مي‌گم حالا مي‌ذاشتين از انتخابتون مطمئن بشين بعد بزنين زير يه چيزايي…

پ.ن2: ميدون ولي‌عصر اين روزها خيلي ديدنيه، دور ميدون شده ستاد متحرك براي نامزدها، دعوا مي‌كنن، شعار مي‌دن، پوستر پخش مي‌كنن و … وقت كردين از اون طرفا رد شين، ديدن مردم اين‌شكلي جالبه.

سليم كه از خودش مي‌گه انگار همش صداي “حميد هامون”  ازتوي اين كتاب لعنتي مياد كه داره حرف مي‌زنه… همش قيافه جوون خسرو شكيبايي تو هامون مياد جلوي چشمم، انگار سلما مهشيده… (نه اين كجا و اون كجا، ولي قيافه اون مياد تو نظرم)، اين كتاب برام شده هامون… بخونيدش.

كتاب مي‌خوانم… بعد از مدتها، تقريباً فراموشم شده‌بود كه يك زماني كرم كتاب بودم، حدود يك‌سالي هست كه كتاب درست و حسابي دستم نگرفتم، يا اگر چيزي هم بوده بعد از چندصفحه‌اي كنار گذاشته شده، من پيشنهاد مي‌كنم اين رمان جناب داريوش مهرجويي رو بخونيد، پشت جلد كتاب نوشته اين اولين رمان مهرجويي هست، اما اگر توي كادر فيپاي صفحه عنوان كتاب رو يه نگاهي بندازين مي‌بينين كه موضوعي كه بهش دادن “خاطرات داريوش مهرجويي” هست، فكر مي كنم همين براي خوندنش كافي باشه.

“به‌خاطر يك فيلم بلند لعنتي”/داريوش مهرجويي

تهران: نشر قطره، 1388

4000 تومان.

ماشيني كه داره مي‌ره ته دره، راننده‌اش رو عوض نمي‌كنن…..

اينو ديشب يه آدمي مي‌گفت كه احتمالاً رأي نمي‌ده، يا شايدم بره به الف نون رأي بده، يه جوري ته دلم مي‌خواستم قانعش كنم، ولي تو دور جديد رفتار با خودم هستم، باهاش بحث نكردم فقط از نتيجه اين‌بار هم ترس برم داشت…

…. اين حس “كمال‌گرايي” لعنتي كي دست از سر من برمي‌داره؟ كي من مي‌تونم از خودم راضي باشم؟ يعني يه روزي مي‌شه كه من يه كاري بكنم و ازش راضي باشم؟!

شكلات خونم اومده پايين، دو روزه همش در حال خوردن انواع چيزهاي شكلاتي‌ام، ولي بازم دلم مي‌خواد! اونم تو اين هواي گرم، معمولاً اين حس شكلات خوري فقط تو روزاي زمستونه كه دست از سرم بر نمي‌داره، ولي حالا نمي‌دونم چرا اين بيسكوييت شكلاتي از بغل دستم تكون نمي‌خوره!

اون روزي كه رفته بودم دكتر براي سرماخوردگي و آنژين و ذات‌الريه (!!!) و همه اينا، يكي از دوستهام كه توي اون درمانگاهي كه من مي‌رم دستيار دندانژزشكه تا ديد من دوباره بعد از يه ماه رفتم دكتر و مريضم خيلي جدي گفت: يعني هركي عروسي مي‌كنه بعدش اين‌همه مريض مي‌شه؟!! ديدم من هنوز يك ماه نشده كه از اون مريضي مزخرفه  خلاص شدم، دوباره اومدم دكتر، خودم نتيجه گرفتم كه فشار زندگي منو اين جوري كرده، و اين نتيجه رو بلند اعلام كردم! بيچاره هم‌خونه! همه كاسه كوزه‌ها سر اون شكست!

من برم يه بيسكوييت ديگه بخورم….

ديروز مرخصي استعلاجي گرفتم موندم خونه، الكي الكي دوباره مريض شدم، گلودرد و سينه چرك كرده و كلي قرص و شربت و آمپول، همه‌چي‌اش به كنار، اينكه نمي‌تونستم حرف بزنم خيلي افتضاح بود، هرچي مي‌خواستم يا بايد رو كاغذ مي‌نوشتم يا با اشاره به طرفم مي‌فهموندم، خيلي خنده‌دار بود كلاً! صبحش كه هنوز خيلي Mute نشده بودم اومدم برم سركار گفتم با تاكسي برم كه هم زودتر برسم هم چون حالم خوب نبود يه وقت غش نكنم تو اتوبوس! سه‌بار سوار تاكسي شدم چندمتر جلوتر پياده‌شدم، راننده‌ها صدامو نمي‌شنيدن فكر مي‌كردن مستقيم مي‌رم سوارم مي‌كردن بعد دوباره كه مي‌پرسيدن مي‌گفتم هفت تير مجبور مي‌شدم پياده شم! خلاصه اينكه اون‌روز شانس آوردم يه ون بالاخره سوارم كرد وگرنه  دير مي‌رسيدم اداره!

خونه موندن علاوه براينكه باعث تمدد اعصاب آدم مي‌شه (از اونجايي كه قيافه اين رئيس و كارمند جون محترمشو نمي‌بينم!) باعث بسي چيزهاي ديگه هم مي‌شه، مثلاً آدم مجبور مي‌شه بره رخت چركايي رو كه يه هفته‌اس تو سبد لباس‌هاس از شرمندگي بريزه تو ماشين لباسشويي كه هم خودش، هم هم‌خونه‌اش بي لباس نمونن، بعدم بره پاي كامپيوتر بشينه عكس‌هاي موباسلشو بريزه تو فلش بياره كه بالاخره بتونه بذاره اينجا!

اينم عكس‌هاس جشنواره لاله‌ها در روستاي گرماب جاده چالوس (با تأخير البته!):

نماي باغ از بالا

نماي باغ از بالا

اينم از نزديك:

لاله‌ها از نزديك تر

لاله‌ها از نزديك تر

يك قرمز تند كه بي اغراق چشم رو مي‌زد:

قرررمززززززززز

قرررمززززززززز

غير از قرمز و زرد اين رنگي هم بودن:

بنفش هم داه!

بنفش هم داره!

يك هفته‌اي مهمان ما بودند:

تابلوي متحرك روي ميز

تابلوي متحرك روي ميز

فعلا برم سركارهاي عقب مانده اين اداره هميشه خراب….

ديشب خيلي ناگهاني شروع كردم به سرفه كردن، سرفه ها! انگار يكي نشسته بيخ گلوم داره ناخن مي‌كشه تو حلقم! با يه‌كمي آب گرم مثلاً بهتر شد، امروز صبح كه بيدارشدم ديدم صدام شده عين آقايون محترم! گلودرد دارم وحشتناك، به‌نظر نمي‌ياد سرما خورده باشم، ولي ته دهنم مزه عفونت رو حس مي‌كنم، هربارم كه مي‌خوام سرفه كنم همه جاي بدنم تكون مي‌خوره از درد، اميدوارم آنفلوآنزاي خوكي و اينا نگرفته باشم! اگه ديدن من نيومدم اينجا شرح حال بنويسم بدونيد كه كارم تموم شده! جناب خوك كارمو ساخته!

ديشب درجهت شكر خوردگي از بداخلاقي‌هاي اين چندروز رفتم خونه كولاك كردم! عين خانوم‌هاي خوب شنيتسل (شنيسل؟! شنسل؟!) مرغ درست كردم و سيب‌زميني سرخ‌كرده فراوون به اضافه سالاد و سس و اينا، دوتا شمعم روشن كردم گذاشتم رو ميز، چراغا روهم خاموش كردم و يه لباس آنچناني هم پوشيدم، نشستم به انتظار اومدن هم‌خونه، ديگه همين ديگه، انتظار كه ندارين بقيه‌اش رو تعريف كنم كه؟!

يوروويژن هم ديديم، از اون آقاي نروژي هم بسي خوشمان آمد، هم آهنگش خوب بود هم صداش هم اجراش (به قول مريم حيدرزاده تو اين شوي مسخره نكست پرژن استار “جنس صداش” هم خوب بود!) اجراي آرش و آيسل هم بدنبود، اون وسطاي اجرا هم من يه چيزي شنيدم از طرف تماشاچي‌ها تو مايه هاي “مرسييييييي آرررششش!!!”، احتمالا يه هم‌وطن جوگرفته اون وسطها داشته كلي كيف مي‌كرده!

—-

فايرفاكس پورتيبل من جيميل باز نمي‌كنه، فكر كنم با https مشكلات داره، دارم باهاش كشتي مي‌گيرم.

پيش نوشت: باز مجبورم با اين اينترنت اكسپلورر آشغال كاركنم، هيچي موقع سرچ كردن سرجاي خودش نيست، تمام صفحه‌هام به‌هم ريخته، اگه اشكالي مي‌بينين مال اونه…

 

—-

گفته بودم خيلي هفته بد و شلوغي داشتم، سه روز تمام از صبح تا عصر داشتيم تو نمايشگاه دنبال كتاب مي‌گشتيم، (گفته بودم من ابزار كارم كتابه ديگه، نگفته بودم؟!)، عين كارگرا از اين سالن به اون سالن، دربه‌در دنبال غرفه اطلاع‌رساني مي‌گشتيم كه جايي كه مي‌خوايمو پيدا كنيم، غرفه اطلاع‌رساني! هه‌هه! از رو كاغذ مي‌خوندن اسمها رو! تا اونجايي كه يادمه تو اون نمايشگاه عزيز كتاب كه قبلنا داشتيم و من عاشقش بودم ديگه همه‌چي كامپيوتري شده‌بود، ديگه اينجوري دستي كار نمي‌كردن، خب اگه بخوايم درست و منصفانه بهش نگاه كنيم بايد قبول كنيم كه همون هم از سر اونجا زياده، با اون‌همه ديوار سيماني و ستون و ميلگرد و فضاي مزخرف و دلگير بايدم اطلاع‌رساني‌اش اينطوري باشه! (مي‌گم اينا از وقتي نمايشگاه كتابو بردن مصلي آدم كلاً احساس مي‌كنه اگه بگه مصلي بده واسه اين‌كار فردا ميان مي‌برنش اوين! كه به مصلي توهين كرده!!)، خلاصه كه من اين نمايشگاهو دوست ندارم، هيچ جوري‌هم از بودن ميون اون همه كتاب حال نمي‌كنم اونجا، يه تار موي گنديده اون نمايشگاه دوست داشتني قبلي رو به هزارتا مثل مصلي نمي‌دم.

ديگه اينكه هنوز فرصت نكردم عكسهاي باغ لاله‌اي كه رفته بوديمو بريزم رو كامپيوترم كه بذارم اينجا، به محض اينكه بتونم مي‌ذارم كه شمام ببينين كيف كنين.

بعد بازم اينكه اين ادمين‌هاي ديوونه اينجا نميذارن من با فايرفاكس كار كنم! مي‌گن اكستنشن زياد داره ويندوزو خراب مي‌كنه!!! فك كن! بايد با همين IE آشغال كه هربار مي‌خواد كار كنه منو ديوونه مي‌كنه سركنم تا ببينم چي‌مي‌شه، ولي بدون فايرفاكس واقعاً كار كردن برام خيلي سخته.

— پس نوشت: عين سگ پاچه هم‌خونه رو مي‌گيرم، نمي‌دونم از چي عصباني‌ام كه هرچي مي‌گه مي‌پرم بهش… فكركنم گاهي دلش مي‌خواد منو بگيره بزنه بسكه لوس و احمق مي‌شم…

ميام مي نويسم از اين روزهاي شلوغ….

 

می 2009
ش ی د س چ پ ج
« Apr   Jun »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

Blog Stats

  • 19,647 hits