ديروز مرخصي استعلاجي گرفتم موندم خونه، الكي الكي دوباره مريض شدم، گلودرد و سينه چرك كرده و كلي قرص و شربت و آمپول، همه‌چي‌اش به كنار، اينكه نمي‌تونستم حرف بزنم خيلي افتضاح بود، هرچي مي‌خواستم يا بايد رو كاغذ مي‌نوشتم يا با اشاره به طرفم مي‌فهموندم، خيلي خنده‌دار بود كلاً! صبحش كه هنوز خيلي Mute نشده بودم اومدم برم سركار گفتم با تاكسي برم كه هم زودتر برسم هم چون حالم خوب نبود يه وقت غش نكنم تو اتوبوس! سه‌بار سوار تاكسي شدم چندمتر جلوتر پياده‌شدم، راننده‌ها صدامو نمي‌شنيدن فكر مي‌كردن مستقيم مي‌رم سوارم مي‌كردن بعد دوباره كه مي‌پرسيدن مي‌گفتم هفت تير مجبور مي‌شدم پياده شم! خلاصه اينكه اون‌روز شانس آوردم يه ون بالاخره سوارم كرد وگرنه  دير مي‌رسيدم اداره!

خونه موندن علاوه براينكه باعث تمدد اعصاب آدم مي‌شه (از اونجايي كه قيافه اين رئيس و كارمند جون محترمشو نمي‌بينم!) باعث بسي چيزهاي ديگه هم مي‌شه، مثلاً آدم مجبور مي‌شه بره رخت چركايي رو كه يه هفته‌اس تو سبد لباس‌هاس از شرمندگي بريزه تو ماشين لباسشويي كه هم خودش، هم هم‌خونه‌اش بي لباس نمونن، بعدم بره پاي كامپيوتر بشينه عكس‌هاي موباسلشو بريزه تو فلش بياره كه بالاخره بتونه بذاره اينجا!

اينم عكس‌هاس جشنواره لاله‌ها در روستاي گرماب جاده چالوس (با تأخير البته!):

نماي باغ از بالا

نماي باغ از بالا

اينم از نزديك:

لاله‌ها از نزديك تر

لاله‌ها از نزديك تر

يك قرمز تند كه بي اغراق چشم رو مي‌زد:

قرررمززززززززز

قرررمززززززززز

غير از قرمز و زرد اين رنگي هم بودن:

بنفش هم داه!

بنفش هم داره!

يك هفته‌اي مهمان ما بودند:

تابلوي متحرك روي ميز

تابلوي متحرك روي ميز

فعلا برم سركارهاي عقب مانده اين اداره هميشه خراب….