You are currently browsing the monthly archive for ژوئن, 2009.

اون چيزي كه ديروز در خيابان قبا اتفاق افتاد با هيچ معياري جز حيوانيت جور در نمي‌اومد، زدن مردم با اون سبعيت و وحشي‌گري، بدون دليل موجهي (البته مي‌دونم كه كتك زدن موجه و غيرموجه نداره، اينو محض خاطر آقايون و خانم‌هايي گفتم كه اين روزها دم از قانون و قانون‌گرايي مي‌زنند) چه دليل مي‌تونه داشته باشه؟ وقتي تنها چيزي كه دست مردم هست صداشونه و انگشت‌هاي بالاگرفته‌شون، چه دليل داره كه اين‌طور كتك بخورند؟ كه بترسند؟ اگر قرار بر ترسيدن بود كه بعد از مرگ هم‌وطن‌هامون توي اون شنبه سياه هيچ‌كس ديگه نبايد مي‌اومد تو خيابون…

وقتي مردم كه پشت سر كروبي راه افتاده بودن از خيابون تنگ و باريك قبا رسيدن به شريعتي ناگهان گارد اومد دور كروبي رو گرفت و رئيسشون دستور حمله داد، شروع كرديم به فرار (غير ممكنه بتوني فرار نكني، حتي اگه مطمئن باشي كه اگه بايستي نمي‌زننت ولي امكان نداره جلوي اون همه وحشي‌گري بتوني بايستي و فرار نكني، خصوصاً با چيزهايي كه اينا از  خودشون توي اين مدت نشون دادن) در يك متري پشت سرمن وقتي داشتيم سعي مي‌كرديم بعد از خيابون قبا از خيابون شريعتي به سمت بالا بريم صداي كتك خوردن مي‌اومد، مي‌شنيدم كه مي‌زنند، هم‌خونه منو از پشت گرفته بود كه زمين نخورم، هولم مي‌داد به سمت جلو، من نگرانش بودم كه پشت سر منه و اگه بخواد كتك بخوره اول اونه، پياده‌رو رو كنده بودن كه سنگ‌فرشش‌ رو عوض كنن، مردم (بيشتر زن‌ها، چون جثه شون كوچيكتره و زودتر زير دست  و پا مي‌افتن) پاشون مي‌گرفت به اين سنگ‌ها و در فشار جمعيت مي‌افتادن زمين، بعد اين لعنتي‌ها مي‌رفتن سروقتشون و مي‌زدن، صداشون مي‌اومد، خونم پر از آدرنالين شده بود، فشارم رفته بود بالا ، هرآن انتظار داشتم كه باتوم بخوره به پشتم، يا توي كمر هم‌خونه، ترسيده بوديم، يه پسر جوون كنار خيابون شريعتي راه افتاده بود و يه مچ‌بند سبز بسته بود و دستشو به علامت پيروزي گرفته بود بالا، من فقط فحش مي‌دادم، دوست داشتم داد بزنم سرشون كه واسه چي مي‌زنيد؟ ولي خفه شده بودم…

شب اون صحنه‌ها از جلوي چشمم كنار نمي‌رفت، هم‌خونه كه پشت سرم بود گفت يه دختر جوون پاش گرفت به لبه جوي آب وخورد زمين و اينا ريختن سرشو د بزن، بي‌رحمانه، سبعانه…

مگه مي‌شه بتوني مردمو بزني؟ درسته كه تو پليسي، ولي آموزش ديدي براي دفاع از مردم، مگه مي‌شه به همين راحتي باتوم رو با شدت بكوبي تو سر و صورت مردم؟ اونم مردم دست‌خالي و بي‌گناه؟ زن و مرد؟ زني كه روي زمين افتاده و دفاعي از خودش نداره؟ مگه مي‌شه؟ شماها چطوري آموزش ديدين آخه نامردا؟ يعني هيچ ذره‌اي انسانيت توي وجودتون باقي نمونده؟…

پ.ن: مي‌گن ديروز رضاعطارارن رو هم گرفتن جلوي مسجد. اين سناريوي دستگيري هنرمندان (به قول كيهانيان هنرمندنمايان!) داره به جاهاي كثيفي مي‌رسه.

الان از يه دوست كه خبرهاي موثق مي‌ده هميشه شنيدم كه “م.ن” خانم مهتاب نصيرپوره!

كف كردم! ببخشيد مهتاب نصيرپور؟! مظلوم‌تر از اين پيدا نكردين؟! كسي نيست خبر درست رو بدونه؟ بقيه كيا هستن؟!

اين چي ميگه؟!
“به گزارش شبکه ایران، اگرچه در روزهای گذشته نیز دبیر هیات اسلامی هنرمندان طی مصاحبه‏ای از رئیس خانه سینما خواست تا به عنوان نهاد صنفی سینماگران از فعالیت برخی بازیگران سینما در آشوبهای خیابانی برائت بجوید اما وی از سوی رئیس خانه سینما به تفتیش عقاید متهم شد.

این در حالی بود که پیشتر 600 نفر از هنرمندان و سینماگران برجسته، طی بیانیه‏ای همه را به قانون فراخوانده و از آشوبهای خیابانی برائت جستند.

به هر حال امروز جوان نوشت: (م.ن)، (م.خ) و (س.ر) سه بازیگری هستند که به جرم تحریک مردم و قرار گرفتن کنار اراذل و اوباش در آشوب‌های تهران دستگیر شدند. لازم به ذکر است از (م.ن) تعداد زیادی اعلامیه و شبنامه کشف شده است.

همچنین بر اساس این گزارش (حسین .ز) از خوانندگان سیاسی و همراه با طیف تجدید‌نظر‌طلب نیز به جرم تحریک و خط‌دهی به آشوبگران دستگیر شده است.”
لينك :http://www.inn.ir/newsdetail.aspx?id=20889

چي مي‌گه اين؟! مغزم هنگ كرده، نمي‌دونم منظورش كيه، از اين مدل “كيهاني” نوشتن اسم‌ها، غير از حسين زمان، بازيگرها كي منظورشه؟
به خدا اگه همچين كاري كرده باشن يعني واي به حال بقيه…

مك‌كارتيسم… اي خدا قرار نيست كه همه تاريخو هي تيكه تيكه دوباره تكرار كني، تا همين جا بسه، به جاهاي گند و كثافتش نرس لطفاً، اگه تويي كه لابد وقتي رسيدي به رنسانس متوقفش مي‌كني…

آيا ما هرگز مانند آدم‌هاي اميدوار دو هفته پيش خواهيم شد؟ آيا اين صحنه‌هاي لعنتي از جلوي چشمان ما دور خواهندشد؟ آيا ديگر زندگي براي ما و امثال ما عادي مي‌شود؟ آيا “بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر”؟….
تاريخ به تراژيك‌ترين شكل ممكن دارد تكرار مي‌شود… و بسيار تلخ، بسيار تلخ، به تلخي يك بغض طولاني نتركيده كه دارد همه‌مان را خفه مي‌كند…

از وبلاگ تهران خرداد 88:
بادکنک سبز

جمعه بادكنك هاي سبز بر فضاي شهر

جمعه ساعت 1 ظهر ،

هر طرفدار راي سبز ، بادكنكي سبز را به آسمان تهران مي فرست.

پ.ن: قبل از اينكه ناياب بشه بريد بخريد كه جمعه بي بادكنك نمونيد!

شعر زیر از سید علی صالحی است (ندا نیز صالحی بود): (از وبلاگ آقااجازه)

آنان که به کشتار کبوتر و آدمی آمده اند
خواهند گریخت
آنان که به غارت امید و آینه آمده اند
خواهند گریخت
و آنان که آرامش ملت مرا نحواهند
به خواب ابد می میرند.
تنها اولاد عشق
تنها سخاوت و سلوک اهورا
تنها طلوع بوسه و آشتی،
ای آزادی
و اهورا مزدا، با من چنین گفته است
برخیز و به خاطر ملت خویش بنویس
تا ستیغ دماوند را ستاره باران کنم
تا میهنت را مأمن ماه و نور و عشق،
عشق… ای عزیزترین رهایی!
مردمان برخواهند خاست
در آرامش تمام با آینه سخن خواهند گفت
و صلح بر شما باریدن خواهد گرفت
و تو با ترانه های بی پایان خویش
به خوابی خوش درخواهی نشست
از دروغ و دروغ زن بیزارم
از سایه نشین تنبل و از ستمگر آگاه بیزارم،
باید نغمه های راستی را
شعور و تکلم را
عشق را به آواز بلند بخوانیم
ایران آفتابی ما را
سربلند کن ای اهورا مزدا!
مردمان روشن ما را به سرمنزل صلح و سعادت
بازرسان ای اهورا مزدا!

سید علی صالحی
تمام آهنگ‌هاي پليرم به آهنگ‌هاي آرام و محزون تبديل شده‌اند، سياه پوشيده‌ام، سياه خواهم پوشيد، هرشب بلندتر از شب قبل فرياد خواهم زد، حالا نگاه “ندا” هرگز از ذهنم دور نخواهدشد، آقايان محترم به هدفتان نرسيديد، نخواهيدرسيد، همه جهان ديدند شما چه كرده‌ايد، تارخ را دوباره بخوانيد، سي سال مدت كمي براي فراموشي است، كمي زود بود كه مردم را فراموش كنيد، اينجا غزه نيست آقايان، اين فكر را از سرتان بيرون كنيد، حالا تمام جهان به احترام ما از جا برخاسته است، و اين همان چيزي بود كه در اين چهار سال خيال كرديد كه از ما دزديده‌ايد، خيال خامي كرديد، حالا همه دنيا مارا از شما جدا مي‌داند، و به همان خداي خودتان قسم اين همان چيزي بود كه مي‌خواستيم، ما هم‌وطن شما نيستيم، اين خاك هم مال شما نيست، همان روزي كه باطوم و تفنگ دستتان گرفتيد و جلوي ما ايستاديد روي ايراني بودن خودتان را خط كشيديد، همان مكري كه براي بيرون راندن ما كرديد به خودتان برگشت، همان خداي شما اين را بارها گفته، نگفته؟ ديگر محال است ازاين لجني كه فرايتان گرفته بيرون بياييد، حتي اگر همه ما را بكشيد و خفه كنيد، در همين كثافتي كه خودتان به پا كرديد غرق خواهيدشد، تاريخ گواه ما خواهدبود… خداي خودتان شاهد است….

فقط ببينيد:
http://en.wikipedia.org/wiki/Neda_(Iranian_protester)

آژانس شيشه‌اي رو يادتونه؟ همش داره تو ذهنم تكرار مي‌شه، امروز به اينم بر خوردم:
“نمي‌دونم چرا هر وقت نزديك انتخابات مي‌شه ياد ” آژانس شيشه‌اي” مي‌افتم. دوست دارم كسي پيدا بشه مثل حاج كاظم، يكه و تنها، قلندوار خود خودش باشه و بي‌خودي هاي ديگه رو رسوا كنه. تكون بده اين هيكل وامونده رو. اوني رو بگه كه همه مي‌دونن، اما نمي‌گن. اوني رو بخواد كه همه مي‌خوان اما فراموش كردن، اون كاري رو بكنه كه همه بگن بده، اما تو دلشون كيف كنن و بگن: “اين هم از عمر شبي بود كه حالي كرديم!”
يكي هم پيدا بشه اسلحشو بگيره طرفش بهش بگه: “حاجي به روح امام مي‌چكونم!” …، اما اون چيزي نداشته باشه براي چكوندن، جز اشك چشمش!
بعد از همه اين كارا بشينه تا دم صبح براي فاطمه‌اش بگه چي شد كه اينجوري شد: “…جگرم سوخت، شیشه شکست ، مامور اووردن اسلحه‌اش به دستم چسبید … “.”
از اينجا:http://ghabasat.blogfa.com/post-191.aspx

پ.ن:  فيلم لعنتي كشته شدن اون دختر نازنين رو ديدم، كاش نمي‌ديدم، كاش، كاش، كاش … اي خدااااااااااااااااااااا، اينجا ايرانه؟ نمي‌بيني؟ كوري مگه؟ نمي‌بيني ملت بدبخت مارو؟

تيتر روزنامه ايران رو با دندان‌هاي به‌هم فشرده مي‌خونم، خون گريه مي‌كنم…
http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=555227
(نمي‌تونم با گجت وردپرس لينك بدم، شرمنده)
اي خدايي كه واسه خودت راحت نشستي اون بالا، آخه تو مگه خدا نيستي؟ مگه نمي‌گن تو هركاري بخواي مي توني بكني؟ چقدر خون بايد بريزه تا تو يه تكوني بخوري؟ يه كاري بكن، تو رو به جان اون كسايي كه دوستشون داري يه كاري بكن، مردمو دارن مي‌كشن…

تازه به خانه رسيده‌ايم، سردرد دارم و گوش گلوم هنوز از تأثير گاز اشك‌آور مي‌سوزد، جلوي چشمم به جان يك پسر جوان افتادند تا به زدنش با كابل دوربينش را از او بگيرند، ما توي ستارخان بوديم، از هيچ‌كدام از خيابان‌هاي منتهي به انقلاب نمي‌شد وارد ميدان يا خيابان انقلاب شد، از همه شكل آدم آورده بودند و باطوم و كلاه خود و سپر داده بودند دستشان كه بايستند و نگذارند ملت به سمت خيابان انقبلاب بروند، وقتي مي‌گم از همه شكل آدم دقيقاً منظورم همين است، يعني تصور كنيد يك پسر جوان با قيافه نسبتاً شهرستاني را توي ميدان توحيد ايستانده بودند كه تي‌شرت صورتي تنش بود، احتمالاً اگر ازش آدرس مي‌پرسيدي هم نمي‌دانست كجاست، يك عده‌اي هم بودند كه با تي‌شرت‌هاي زرد و شلوارهاي خاكي بودند، تي‌شرت‌هاي لاكوست (نمي‌شه با گجت وردپرس راحت بين انگليسي و فارسي سوئيچ كرد) را كه ديدن؟ از همون آستين كوتاه‌ها، ولي همه اگه پاش مي‌افتاد فكرميكنم از پس زدن مردم برمي‌آمدند، خلاصه كه از هيچ جا نمي‌شد رفت به سمت پايين، نمي‌دونم مترو اوضاعش چظور بود اما از اين‌ها برمي‌اومد كه اصلاً كاري كنند كه مترو توي ايستگاه آزادي نايستد يا نگذارند ملت از ايستگاه بيايند بالا، به‌هرحال احتمالاً وضعيت ناجوري آونجا پيش اومده، گاردي‌ها اصلاً شوخي نداشتند، وضعيت رسماً جنگي بود، راستش بعداز ديدن اون همه خشونت و دود و گاز اشك‌آور و فرار اصلاً حال خوشي ندارم.
يه چيز جالب ما وقتي اومديم كولر رو روشن كرديم يواش يواش بويد دود پيچيد توي خونه، هم‌خونه رفت پشت‌بوم كه ببينه چيه، اومد منو صداكرد رفتيم روي پشت بوم، دود از همه جاي تهران داشت مي‌زد بالا، انگار توي ميدون آزادي و انقلاب يه آتيش بزرگ بود مكه دودش همه‌جا رو برداشته بود، بوي همون دود بود كه مي‌اومد توي كولر، توي ستارخان هم يه جا به‌نظر درحال سوختن مي‌اومد؛، تهران تبديل شده به يه شهر جنگي….

پ.ن: مواظب خودتون باشيد، اگر اين وبلاگ آپ نشد فقط ممكنه دو دليل داشته باشه، يا ديگه اينترنت ندارم يا ممكنه رفته باشم پيش برادران محترم!
پ.ن ضروري: يه فندك يا كبريت همراه خودتون داشته باشيد، اين روزها كه گاز اشك‌آور همه‌جا هست هيچي بهتر از فندك و آتيش نمي‌تونه از اون حالت وحشتناك نجاتتون بده…

 

ژوئن 2009
ش ی د س چ پ ج
« May   Jul »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

Blog Stats

  • 19,460 hits