You are currently browsing the monthly archive for جولای 2009.
سگ پاچهگير….
من دلم دريا ميخواد، درياي آروم آبي كه اون وسطاش رنگش بشه سبز، بعد بتونم از همون لحظه اولي كه رفتم كنار دريا بپرم تو آب تا وقتي كه ديگه خسته بشم، دلم جنگل ميخواد و سكوت شبهاي شمال رو كه فقط با صداي اون حشرههاي عجيب غريبش ميشكنه، دلم اون بوي شرجي تند شمال رو ميخواد وقتي از ماشين پياده ميشيم و انگار همهجا رو بوي دريا گرفته، همون بوي آشناي يكتاي شمال، دلم مسافرت يك هفتهاي ميخواد، كه بتونم از اينجا و همه سر و صداهاش دور باشم، ديگه گاردي و لباسشخصي و پليس و باتوم نبينم، ديگه پليسه نياد جلوي چشم من به دختره بگه پ.ت.ي.ا.ر.ه با صداي بلند داد بزنه كه برو گمشو! دلم آرامش ميخواد، خيلي.
بله…… عرضم به حضورتون كه يعني كه چي؟ هر روز با لباس مچاله ميرين سركار؟! خوب نيست با لباس چروك پروك، آدم شخصيت داشته باشه بهتره جانم، عين بچههاي خوب امشب بشينين لباساتونو اتو كنيد، بعد چون هوا بس ناجوانمردانه گرم است حالا عيبي نداره كه، كولر رو هم زياد كنيد، بعد چون هنوزم گرمتونه ميتونيد يه آب طالبي توپ با بستني درست كنيد (تو مخلوطكن ديگه!) بخوريد جيگرتون حال بياد، حالا اگه يه دوشم گرفتين و خنك شدين كه ديگه عاليه، فقط يادتون باشه موهاتونو سشوار بكشيد كه يه وقت خدا نكرده نچايين…. آهان تا يادم نرفته، يه دوتا دونه شمع هم تو خونه داشته باشين با باد بزن، اتفاقه ديگه ميافته….
براي عوض شدن حال و هواي مان:
پارسال دقيقاً همين روزها بود كه تصميم گرفتيم براي بقيه عمر باهم باشيم، يادت هست همخونه؟ يادته؟ چقدر دنبال يه حلقه سبك و خوب گشتيم؟ همه بازارو پياده رفتيم ولي آخرش اوني كه دوست داشتيمو از ميلادنور گرفتيم! يادته؟ رفتيم دنبال لباس واسه اون روزي گشتيم كه شما قراربود بياين كه انگشتر بيارين؟ اون مغازه بيريخته تو بوستان رو يادته كه همين جوري الكي رفتيم توش (بعداز اون همه راه رفتنو گشتن همه جاي شهر كه يه چيز درست و حسابي پيدا كنيم كه نه سيخ بسوزه نه كباب(!) كه هم خيلي تنگ و ترش نباشه هم خيلي باز؟ يادته من ديگه قاتي كرده بودم؟ به همه عالم و آدم گير ميدادم!) و اون دامن قشنگه و اون بلوز (قشنگه؟! نيست؟! به هم كه مياومدن كه!) رو گرفتيمو انگار يه بار از روي دوشمون برداشتن؟ آخ! يادته اون لباسو دقيقاً صبح روزي كه شما مياومدين پيدا كرديم؟ قيافه خودمو يادم نميره! عن برج زهرمار بودم، ديگه كلاً نا اميد شده بوديم، مامانو فرستاديم خونه كه از گرما سردرد نشه و خودمون دوتايي به عنوان آخرين جاي ممكن رفتيم بوستان كه بگيم اونجا رو هم گشتيم! واتفاقاً اوني كه ميخواستيمو پيداكرديم! آخ! يادته همخونه؟
تو اين يك سال تو تمام اون چيزي بودي كه من هميشه ميخواستم، تو با اين تحمل عجيب و غريبت، با مهربوني بيحد و حصرت، با بخشش و بزرگواريات، تو همون چيزي بودي كه من هرگز فكر نميكردم پيداش كنم، ممنونم.
ميدوني همخونه، شايد هرگز درك نكني اين چيزايي كه من دارم دربارهاش حرف ميزنم دقيقاً چه حسي داره، چون من هيچوقت به اندازه تو مهربان و با گذشت نبودم، اين تو بودي كه اگه من بهت پريدم (ببين دقيقاً منظورم پريدنه ها! يعني گاهي بيخود و بيجهت، سر يه چيز كوچولو مثل Game بازي كردنت!) هيچي نگفتي كه هيچة اومدي بغلم كردي گفتي باشه هرچي تو بگي، يا اون روزي كه من با يكي دعوام شده بود و اينقدر ناراحت بودم كه حتي با تو هم حرف نميزدم، تو عين ديوونهها اومدي كنارم نشتسي بغلم كردي شروع كردي به بوسيدنم كه “منو نگاه كن! من خوبما! با منم قهري؟!” بعد من خجالت كشيدم، اومدم تو بغلت گريه كردم، يه كم غرغر كردم و عين هميشه حالم خوب شد…
هرگز نميتونم جواب محبتهات رو بدم، مطمئن باش، فقط سعي ميكنم مثل تو مهربون باشم، به خاطر تمام اين ثانيههاي عاشقانهاي كه تو اين يك سال برام ساختي ازت ممنونم، يه دنيا ممنونم.
پ.ن: حالا بعداً جاهاي خصوصياش رو بهت ميگم!
پ.ن بي ربط: باز بالاترين به ف ا ك رفت كه!
آوازي هست براي سهراب كه چشمهاي منو خيس كرد… گوش كنيد.
من نرفتم نمازجمعه… اينجوري نگاهم نكنيد، من تو آفتاب و گرما ديوونه ميشم، به جاي اينكه اين شكلي منو نگاه كنيد بريد به اون خورشيدخانوم بگيد يه كم كمتر بتابه كه منم بتونم بيام تو خيابون! به خدا من اصلاً طاقت آفتابو ندارم، شديداً سردرد و چشمدرد مياد سراغم، ميدونم آخر خودخواهي بود ولي نرفتم ديگه… عوضش امروز كه تونستم يه چندتايي ويدئو دانلود كنم و ببينم كلي كيفور شدم از اينكه ديدم جدي جدي كلي آدم اونجا بده، ديشب هم ملت در جمعهاي چندتايي از ساعت 10 تا 10:30 گلوي خودشونو با الله اكبر گفتن پاره كردن و مايه خشنودي ما و بقيه شدند
اسماعيل فصيح هم كه رفت، گرچه مدتها بود ديگه “جلال آريان” اش اون “جلال آريان” هميشگي نبود، ولي من با “زمستان 62″ و “شراب خام” اش زندگي كرده بودم ها! جلال آريان براي من يكي بود مثل خودم، حرف زدنش، غرغركردنش، عاشق پيشگي ديوونه كنندهاش.
توي فهرست بهترين كتابهايي كه خوندم هميشه كتابهاي اسماعيل فصيح هم بودند، من با “زمستان 62″ يه نويسنده جديد كشف كرده بودم كه ميتونستم تمام كتابهاشو بخونم و لذت ببرم، اون زماني كه دانشجو بودم قاچاقي ميرفتم تو مخزن كتابخونه ادبيات و كتابهاي فصيح رو امانت ميگرفتم و شبهاي مزخرف خوابگاه رو با خوندنشون ميگذروندم …. روحش شاد…
چه شاهكاري است اين ترانه نداي جناب اصلاني….
و اين وردپرس كه با اين سرعت كم اجازه نميده من تصوير و لينك بذارم تو وبلاگم منو به ف ا ك داده، مجبورم با گجت بنويسم، نميدونم اين نوشته اصلاً چطوري نمايش داده ميشه…،
يك ماه گذشت… اما انگار سالها پيش بود…
شب آخر تبليغات رو هرگز فرموش نميكنم، من و همخونه سعادتآباد بوديم، از آنتن ماشين نوار سبز آويزون كرده بوديم، يه آهنگ شاد گذاشته بوديم با صداي بلند(Don’t Stop the Music-Rihanna) و حسابي داشتيم باهاش كيف ميكرديم، پشت چراغ چهارراه دريا و پاكنژاد ايستادهبوديم، اونجا تو اون روزها شده بود محل رودررو شدن دوگروه، اين طرف خيابون ستاد ا.ن ها بود و اون طرف خيابون ستاد سبزها، عصر كه ميشد پاكنژاد از ميدون سرو به سمت پايين بسته ميشد، ماشينها پشت چراغ دريا ميموندند چون دو طرف مياومدن وسط خيابون و كلكل ميكردن، اون روز هم بيشتر از هميشه (چون روز آخر تبليغات بود) مردم داشتن واسه هم شعر ميخوندن و شعار ميدادن و تراكت پخش ميكردن، من يه روبان بلند سبز دستم بود كه با ريتم آهنگ تكونش ميدادم، وقتي چراغ سبزشد و راه براي ما باز، يه خانومي رو ديدم كه ايستادهبود و داشت يه چيزي شبيه روزنامه پخش ميكرد، دستمو از پنجره آوردم تو كه روبان سبزمو نبينه، يه روزنامه انداخت تو ماشين (ما تو قسمت متعلق به ا. ن ها بوديم، اين خانوم از از اونا بود) من روزنامه رو برداشتم و پرت كردم بيرون، (چه كيفي داشت! انگار راستي راستي باور كرده بودم كه ميتونيم!) ديگه رسيده بوديم به وسطشون، دستمو از شيشه بردم بيرون و شروع كردم به تكون دادن روبان سبز، اونام شروع كردن با حرارت بيشتري شعاردادن، بعضيهاشون سرشون رو نزديك شيشه ميكردن و شعار ميدادن، منم سرمو به افسوس تكون ميدادم، (به خيال خودم يعني بيچارهها! شنبه نوبت ماست كه شعار بديم و قر بديم تو خيابون)، از اون گروه ردشديم، همچنان درحال حركات موزون بوديم (ده بار آهنگو زديم از اول گوش داديم) باز رسيديم به بهرود، اونجام همين بساط بود، دوباره ترافيك، ايستاديم تا راه بازبشه، 90% ماشينهايي كه كنار ما ايستاده بودند نوار سبز داشتند (يادتونه؟ رو آنتن، آينه، جلوي داشبورد، هرجا كه ميشد سبز گذاشت) بياختيار وقتي نگاهمون به هم ميافتاد دستمونو به علامت پيروزي ميبرديم بالا، واسه هم بوق ميزديم، بلندبلند ميخنديدم، باورمون شدهبود، فكر ميكرديم تو يه بازي شرافتمندانه داريم ميبريم…… تا يك هفته بعداز اون شنبه نكبتبار نتونستيم اون روبان سبز رو از آنتن ماشين بازكنيم…
بعد شنبه شد، اولش باور نكرديم، بعد بغض اومد، گريه كرديم، فرياد كشيديم…..
بعد از اون روز هربار كه اين آهنگو ميشنوم ياد اون روز عصر ميافتم، دلم ميگيره، انگار سالها پيش بود…
آيا فكر ميكنيد براي …………. حد و مرزي قابل تصور هست؟
عكسها رو ببنيد و مثل من عصباني بشيد و فحش بديد، به دلايل امنيتي لينك نميدم، ولي آدرسش اينه:
http://www.farsnews.net/imgrep.php?nn=8804010545
حالمو بههم زد ديدن اينهمه نامردمي…
گذاشتن اون جمله كثافت “اغتشاشگران در درگيريهاي اخير تهران” زير اون عكسهاي معمولي گرفته شده از مردم تو خيابون واقعاً خيلي رو ميخواد، آقايون و خانمهاي نامحترم خبرگزاري ف ارس خودتون خندهتون نميگرفت وقتي زير عكس اون خانم و آقاي مسن اين جمله رو گذاشتين؟! خجالت نكشيديد؟!
مرتبط:
باران در دهان نيمه باز : آدم فروشي آنلاين
