You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2009.
چه معني داره اصلاً؟
اين همه زحمت بكشي، بري باشگاه، وزنه بزني، بري پارك بدويي، عرق بريزي آخرش سر مسابقه كه رسيد بگن وزنكشيها تغيير كرده نميتوني امسال مسابقه بدي….
حالم گرفته شد خب…. من دلم مسافرت ميخواست، اونم اين شكلي، با تيم، بريم واسه مسابقه…
ديروز رفتم يه ديداري با بچههاي سرويس تازه كردم، يادتونه چقدر تعريف ميكردم كه بهمون خوش ميگذره از وقتي سوار ميشيم تا برسيم اداره؟ تو اين مدتي كه ديگه سرويس ندارم (با يه اتوبوس ميرسم سركار) دلم خيلي براشون تنگ ميشد، انگار از وقتي هم كه من رفتم ديگه اونجوري بهشون خوش نميگذره، نه ديگه جوك ميگن و ميخندن نه حرف ميزنن تا برسن اداره، ديروز فقط تونستم چندتاييشونو ببينم، ولي خب بدك نبود، اما تا برسيم كلي حرف زديم، يكيشون كه يك پسر و يك دختر داره داشت از خرج مدرسه ميناليد، ميگفت حدود پنج ميليون و نيم پول داده واسه ثبت نام، يكيشون دبيرستانيه و يكيشون راهنمايي، مدرسه غير انتفاعي، تازه هنوز پول غذا رو نداده، وقتي گفت چقدر پول داده من سرم سوت كشيد، همسر اين خانوم خلبانه و خودش هم چون سابقهاش بالاست حقوق خوبي ميگيره ولي حتي براي اون هم پول زيادي بود، واسه ما كه ديگه …. چه عرض كنم!
ياد اون وقتها كه مدرسه ميرفتيم افتادم، ما تو كل سالهاي تحصيلمون (غير از دانشگاه) پول نداديم، البته نميدونم الان مدرسههاي دولتي هم پول ميگيرن يا نه، كه احتمالاً ميگيرن، ولي ما همون روهم اون موقعي كه محصل بوديم نداديم.
—-
رفتم آرايشگاه، دپرس شدم اومدم بيرون، گفته بودم كه قبلنا، آدم اينقدر اونجا خانوماي خوشگل خوشگل و آنچناني ميبينه كه حسابي قاتي ميكنه، خصوصاً وقتي با مقنعه و مانتوي سركار رفته باشي! بعدش خواستم از دپرسي در بيام رفتم واسه خودم خريد كردم! 4 تا لاك، يه پودر برنزه كننده (آره ديگه!) و يه سايه چشم خريدم! امروز هم يكي از لاكها كه از بقيه كمرنگتره زدم! گور باباي ح ر ا س ت!
به اين نتيجه رسيدم كه هرچي ديرتر برم آرايشگاه بهتره چون بعدش قراره خرج بذارم رو دست خودم! هر چي كمتر بهتر!
—-
ديشب نشستيم با هم فيلم ديديم بعد كه فيلمه تموم شد ساعتمونو يك ساعت كشيديم عقب، پامونو انداختيم رو هم نشستيم بستني خورديم، بعد خوش و خرم يه ساعتي چرخيديم تو خونه يه كمي تو سر و كله هم زديم، تازه بعدش رفتيم خوابيديم، مفتكي يك ساعت به روزمون اضافه شد! خيلي كيف داد!
چي بگم والله، همش بابت خجالته، از ديروز داريم عرق شرم ميريزيم، نشد كه بريم ديگه….
اين هواي ديوونه كننده داره منو ميكشه! اي خدا شكرت، فصل من بالاخره شروع شد!
مامان زنگ زده خودشو واسه جمعه ناهار دعوت كرده خونه ما، من خنگ هم اصلاً حواسم نبود كه جمعه كار دارم (داريم!)، گفتم آره بياين حتماً! بعد فهميدم كه توطئه كرده كه ما به اون كارمون نرسيم، ميخواد بياد خونه ما كوهنوردم بياره كه يه وقت ما پا نشيم بريم جايي، نميگه ما “وظيفه” داريم بريم آخه؟!
اي بابا! چي كار كنيم حالا؟!
ديشب بعد از نزديك ده- يازده سال دوباره به همت خانه سينما “ليلا” رو ديدم… و چقدر نظرم عوض شده بود، حالا اين ليلا بود كه با شروع اون بازي بچگانه زندگيش رو نابود كرد نه رضا.
يادمه اون موقع عاشق خونه ليلا و رضا شده بودم، پر از ترمه و گلدون و رنگ…
بعضي وقتها وقتي صبح خونهام (پنجشنبهها) و به يه بهانهاي از خونه ميزنم بيرون و اين خانمهاي خونهدار رو ميبينم كه دارن ميرن خريد يا با دخترشون يا خواهرشون دارن خوش خوش تو خيابون راه ميرن، يه روسري خوشرنگ هم سرشونه، ناخنهاي لاك زده، مرتب، شيك، موهاي رنگ كرده و اينا يه جورايي آرزو ميكنم كه كاش كارم يه جوري بود كه ميتونستم مثلاً يه هفته نيام سركار، بمونم خونه، برم خونه خواهرم، با هم بريم بيرون، به خودم برسم، صبح برم آرايشگاه (به جاي عصرها كه هميشه ميرم و آرايشگاه در شرف تعطيليه، از سركار هم نرم، درست و حسابي به خودم برسم ماشينو بردارم برم چيتان پيتان كنم!)، بعد بالافاصله ياد فيش حقوقي آخر ماهم ميافتم ميگم نه! من دستم تو جيب خودمه، هرچي بخوام ميتونم بخرم (حالا نه هرچي ولي خب يه چيزايي رو كه ميشه ديگه!) اين بندههاي خدا ممكنه واسه هرچيزي كه ميخوان برن به شوهرشون يا باباشون رو بزنن…. ولي خب دلم ميخواد ديگه، دلم ميخواد واسه خودم يه چند روزي بتونم تصميم بگيرم نرم سركار، اين رئيس عوضي هم چيزي نتونه بگه، بالاخره آرزو كردن هم جزئي از زندگيه ديگه، نيست؟ حالا اين يكي ممكنه خيلي چيپ به نظر بياد ولي باور كنين همون پنجشنبه ها كه نميرم سركار يه آرامشي دارم، كلي كيف ميكنم با همون يه روز…
عصر جمعهاي بالاخره شال و كلاه كرديم رفتيم اين پارك آب و آتش كه خيلي ازش تعريف شنيده بوديمو ديدم، يه پارك مدرن و جذاب، با يه عالمه اسكيت سوار و واليباليست، كلي چيزاي قشنگ داشت براي ديدن، (من نميتونم عكس بذارم اينجا متأسفانه)، از اونجايي كه درست پشت سازمان كشتيراني قرار گرفته يه جورايي پر از اين نمادهاي درياييه، يه فانوس دريايي داره كه وقتي شب ميشه شروع ميكنه به چرخيدن، نردههاي كنارههاي پارك (رو به شيب به طرف مدرس) عين كناره كشتي طناب داره، يه دونه از اون علامتهاي دريايي شناور هست به اضافه يه اتاقك بلند كه مثل اتاق كشتيه، بهترين قسمتش هم اون فوارههايي هست كه از زمين ميزنه بيرونو بچهها كلي كيف ميكردن از رفتن زيرشون (بعدم مياومدن همون جا لخت ميشدن كه مامانهاشون لباس خشك بدن اينا بپوشن!) ديشب به خاطر عذاداري و اينا البته ستونهاي آتيشش روشن نشد البته.
گمونم قاليباف تنها شهرداريه كه توي تهران پارك درست و حسابيه جديد ساخته، قبلاً تنها كاري كه شهرداري ميكرد تميز كردن و رنگكردن نيمكت ها و وسايل پارك ها بود ولي قاليباف (كه جداي از همه حرفهايي كه دور و برش هست من واقعاً خوشحالم كه شهردار تهرانه، فقط كاش درباره خيابون وليعصر هم درست تصميم گرفته باشه، حيفه واقعاً اين همه كار درست وحسابي كرده بخواد با يه تصميم نا به جا خرابشون كنه) واقعاً كار قشنگي كرده با ساختن اين پارك، البته اينطور كه به نظر مياومد دارن ادامه اين پارك رو اون طرف اتوبان همت ميسازن، از مدرس كه وارد خروجي همت غرب شدين احتمالاً اون پل معلق و گنبد شيشهاي كه داره ساخته ميشه رو ديدين، اون ادامه همين پاركه. وووووه! چقدر تعريف كردم از شهردار! مخالفهاش ميان اينجا فحشم ميدن!
—
يه سوال مهم دارم: شما هيچ نظري ندارين كه چرا شبكههاي مه پارهاي (پ ي ا م س ي- تي وي پ ر ش ي ا- ج م و …) توي اين چند روز برنامههاشون رو قطع كردن؟ آيا نميشد آهنگ آروم و غمناك پخش كنن اگر كه واقعاً خواستشون احترام به اين روزهاست (همونطور كه قبلاً ميكردن)، آيا اون روز بين ضربت خوردن و شهادت حضرت علي كه در حقيقت هيچ مناسبتي هم نداره بايد عذاداري كرد؟ آيا بايد شبهاي قدر عذاداري كرد؟ شب بيستو سوم كه هيچ مناسبت مرگ و شهادتي توش نيست براي چي عذاداري ميكنن؟ آيا ممكنه از اين طرف به اين شبكهها پول بدن كه برنامههاشونو قطع كنن كه مردمي كه از دست سيماي مزخرف فرار كردن و مه پاره خريدن اونجا هم نتونن چيزي داشته باشن كه يه وقت ببينن؟ اون همه پول تبليغاتي كه قرار بوده توي اين چند روز پخش بشه چي ميشه؟! شما هم مثل من همينقدر بدبينيد بهشون؟ من ميگم اينا پول ميگيرن كه برنامه پخش نكنن، توي دنياي امروز ديگه فقط پول و تجارت و اينا حرف ميزنه نه به قول اينها اعتقادات (كه من اين شكليش رو قبول ندارم البته) من باورم نميشه كه اين شبكهها كه گاهي حتي كليپهايي پخش ميكنن كه آدم اگه مهمون داشته باشه توي خونهاش بايد كانال رو عوض كنه كه آبروش نره واسه خاطر اعتقاد و اين جور چيزها كه ساخته و پرداخته فقط و فقط كشور ماست سه روز تمام (شايدم چهار روز) برنامه هاشون رو قطع كنن.
نميدونم شايد هم من زيادي بدبينم.
آپارات ديشب رو ديدين؟ روزهاي سبز…. تمام مدت تنم مور مور ميشد از يادآوري اون شبهاو روزها، انگار مال هزار سال پيش بودن، اون موج سبز، ملت توي خيابون، چشمهاي اميدوارشون….. چه تلخ بود…. ديشب انگار براي يك جوون تازه مرده داشتيم فاتحه ميخونديم، يه جووني كه اسمش گمون كنم ‹اميد›بود….
برنامه كوك رو توي ب ي ب ي س ي فارسي ديدين؟ اين آقاي بهزاد بلور نازنين يه چند هفتهاي هست كه ما رو حسابي مشتري پر و پا قرص برنامهاش كرده، اوائل كه اومده بوديم اين خونه جديد نميتونستيم برنامههاي اين شبكخه رو ببينيم چون مورد عنايت براردران محترم قرار داشت، حالا يه چند هفتهايه كه لطف ميكنن از اون امواج و اين آشغال پاشغالا (جان! چه كلمهاي نوشتم!!!) نميفرستن ما مي تونيم بشينيم پاي كوك و هي آب دهنمونو قورت بديم از ديدن اين غذاهاي خوشگلي كه نشون ميده، و اگه مثل من باشين با ديدن جاهايي كه اين آقاهه ميره هي بايد حسرت بخورين كه چرا اينجا به دنيا اومدين، خلاصه اينا رو گفتم كه يه كمي براي برنامه اش تبليغ كنم، جمعه شب ها مي تونين بشينين يه (چهل و پنج دقيقه ميشه گمونم) برنامه عالي ببينيد، فقط سعي كنيد گرسنهتون نباشه كه مثل من نشين! ديشب گشنه بودم، اين نامرد هم رفته بود امريكا، كاليفرنيا، هي ماهيهاي خوشمزه كبابي و غير كبابي ميخورد، منم نشسته بودم گاتا ميخوردم با چايي كه مثلاً يعني آره! *
—
ديروز عصري در جهت رفع حوصله سر رفتگي رفتيم تجريش، از اون كوچههاي پشت دركه رفتيم كه تو ترافيك ولي عصر نمونيم، سر افطار دقيقاً رسيديم و يه راست تشريف برديم جناب مستطاب ‹سيدمهدي› يه ظرف آش خريديم و يه ظرف حليم، من تا حالا فقط هميشه صفهاي طولانيه ملت رو ديده بودم كه ميايستن آش و حليم ميگيرن، اميدوار بودم كه ارزشش رو داشته باشه، و خوشبختانه داشت، آشش كه حرف نداشت (در حد نيكو صفت) و حليم هم خوب بود، عالي نبود، چون فقط روش رو شكر و روغن و دارچين ميريخت، ولي خب بازم خوب بود. اما يه كبابي هست توي سعادت آباد، بين ميدون كاج و ميدون فرهنگ، اسمش نادريه، فضاش خوبه، عين رستوران سنتيه، در و ديوارش پره از عكس تختي و اين آدمهاي نوستالژي درست كن! ولي يه حليمي داره كه! اوووووومممممم! عالي! روش كنجد و تيكههاي ريشريش شده گوشت مرغ داره و روغن بودار حيواني (يا كره) و عاليه، هميشه هم با شروع افطار حليمش تموم ميشه، پس اگه خواستين برين بگيرين ديگه سعي كنيد قبل از افطار برين بخرين، از طرف منم بخورين.
يه چيز مهم هم بگم، ما ديشب با قاشق قاشق از اين آش خوشمزه كه ميخورديم يه احساس خيلي معنوي هم پيدا كرده بوديم، در حد اينكه خودمون داشت باورمون ميشد كه روزه بوديم! پس بدانيد كه مزه غذا و خوشمزههايي كه ما همراه افطار ميخوريم در ميزان احساسات معنوي و اينا تأثير داره!
—
تو پاساژ تنديس من ديشب يه چيزي ديدم كه هوش و حواس منو برده، يه مغازه بود كه منو كلاً كشت! نه فكر كن! خب كل ويترين پر بود از زينگول پينگول هاي ديوونه كننده از سنگ و طلا، بينهايت زيبا بودن، يه جفت گوشواره بودكه درست شده بود از دو تادايره كه هم اندازه بودن و يكيشون يه صفحه تو پر طلايي بود كه با چكش حسابي صاف شده بود (نه صاف مدل طلا ها، نه، صاف يعني تصور كن يه تيكه طلا رو بذاري رو ميز با چكش بكوبي روش كه هم جاي چكش روش مونده بود هم اون شكلي براق نبود، مات و قديمي به نظر مياومد)، دايره پاييني هم يه تيكه صدف سفيد بود كه نميدونم چطوري وسطش رو انگار يه خوشه قرمز كشيده بودن، ولي خوشههه توي صدفه بود، عين فسيل، ديوونه كننده بود اين اصلاً، راستش جرأت نكردم برم تو قيمت كنم، يه انگشتر درشت هم داشت كه يه سنگ گنده آميتيسيت تراش نخورده بود با يه ستاره طلايي خيلي ريز كه يه قاب طلا دورش بود و ديده نميشد عملاً ، يه دونه هم انگشتر بود كه كلاً زبرجد تراشنخورده بود با يه سيم طلايي كه روش پيچ خورده بود، اصلاً اين مغازه منو ديوونه كرد رفت!
اين عكسها رو ببينيد، اون لعنتي ها يه چيزي تو همين مايه ها بودن.
(ميخواستم عكس ها رو مستقيم بذارم اينجا ولي نشد، اجازه آپلود نداريم مثل اينكه!
* غذا نداشتيم ديگه، تنبلي شاخ و دم نداره كه!
پ.ن: سوتي دادم! ديشب فهميدم! شب اومدم به همخونه ميگم ببين راستي اون برنامه ب ي ب ي س ي كه توش آهنگ معرفي ميكنه و اينا چيه؟ ميگه “كوك”! ميگم نه بابا اون كه اون آشپزي داره اس! ميگه مجيد جان اون “نون و نمك”ه! گفتم بيام اصلاحيه بزنم با همون فونت و در همون صفحه اصلي كه يه وقت نگين اين بي سواده!
و تو چه داني كه چيست هم آغوشي همراه با موسيقي پرايزنر، جهان در همان دقيقه ها و ثانيه هاي جادويي متوقف ميشه، موزيك پايانبندي فيلم Blue (شاهكار مسلم) با حركت انگشتان گرمت منو ديوونه ميكنه، چراغ ها خاموشه، اون جاشمعي خوشگله رو آورديم گذاشتيم روي ميز، ليوانت دستته… من ديوونه ميشم…
