خب تقريباً برنامه هيچ‌كس جور نشد واسه اومدن، تصميم گرفتيم خودمون دوتايي برگزارش كنيم، خرجش هم كمتره، زحمتش هم.

ديشب كه داشتم چمدون مي‌بستم، بغض كرده بودم، عين بچه‌هاي كوچولويي كه نمي‌خوان از خونه دور شن، دلم نمي‌خواست برم، دنبال بهانه واسه گريه كردن مي‌گشتم (آخرش پيداشم كردم!) همه چيز اين سفر رو دوست دارم غير از شب تنها خوابيدن‌هاش، عادت كردم تو اين شش هفت ماه كه هرشب هم‌خونه كنارم باشه، خيلي سخته حالا بخوام يه هفته تنها بخوابم…

هفته آينده به احتمال بسيار زياد اين وبلاگ آپ نمي‌شه، نمي‌دونم شرايط هتل چطوريه، اينترنت داريم يا نه، اگر تونستم از احوالاتمون براتون مي‌نويسم…

 

 

در ضمن از همه اون خانوم‌ها و آقايوني كه واسه پست قبل راهنما‌ييم كردن ممنون، مخلص همه‌شونم هستيم!

* مقصد جنوبه ديگه، در ضمن من همش دوست دارم به هر بهانه‌اي اسم سريال محبوبمو بيارم خب!

* كيك هم از قنادي بازم محبوب محبوبم خريدم، دوست داران “هانس” مي‌دونن من چي مي‌گم!