جزو اون دسته آدم‌ها نيستم كه وقتي گرسنه هستم هرچيزي جلوم بذارن بخورم، اتفاقاً اين جور وقتا اينقدر بهانه‌گير و بداخلاق مي‌شم كه از دو كيلومتري داد مي‌زنم » من گاز مي‌گيرم!»، بدبختيه بزرگيه ها، از اون بدتر اينه كه حالا تو اون گشنگي سهمگين هر چيزي رو نمي‌خورم، بايد حتماً غذاي گرم باشه و مرغ نداشته باشه و بو نده و من دوستش داشته باشم وگرنه اينقدر با خودم لجبازي مي‌كنم كه يا با يكي دعوام شه يا يكي دلش برام بسوزه يه چيزي باب ميلم بده بخورم، يا اينكه هيچي نخورم، سر گشنه زمين بذارم بخوابم، تو اين پروسه كافيه يكي بهم نگاه چپ كنه، يا جرش مي‌دم يا مي‌شينم گريه مي‌كنم! اصلاً يك موجود نكبتي مي‌شم اون سرش نا پيدا!

يعني دقيقاً به همين «گهي» كه نوشتما!

بدبختي داريما! مي‌رم خونه مردم، دارم از گشنگي مي‌ميرم، غذا كه مياد، همون اولين بويي كه ازش بلند مي‌‌شه، باعث مي‌شه تصميم بگيرم غذا بخورم يا نه، همين ديشب يه جايي بوديم، بنده خدا غذا درست كرده بود به چه خوش آب و رنگي، بعد خواسته بود عزت بذاره، ورداشته بود توش روغن حيواني ريخته بود، روغن بابوي خوش گوسفند! دو لقمه اولو خوردم، بعد هي به نظرم رسيد يه اشكالي داره، انگار داشتم تو ظرفي كه قبلاً توش شير گوسفندي بوده غذا مي‌خورم، بعد گفتم نكنه خانوم صاحبخونه تو غذا پنير گوسفندي ريخته! يعدتر يه كمي فكر كردم و بالاخره به نتيجه رسيدم كه اين بوي كوفتي چيه، خب بعدش معلومه ديگه، حالا هي مي‌گن چرا نمي‌خوري؟ بخور ديگه، چرا هيچي نخوردي؟ آخه من چي بگم بهشون؟!
يه بار ديگه هم همين‌جا مهمون بوديم، سوهان يزد آورده بودن براشون سوغاتي، منم كه عادت دارم با چايي قند نمي‌خورم، چايي آوردن با اين سوهان مذبور! منم هول! زودي يه تيكه برداشتم گذاشتم دهنم، اوووووووففففف! سوهان با روغن حيواني گوسفندي…….. فكر مي‌كنين چي شد بعدش؟! با آخرين سرعت عملي كه در خودم سراغ داشتم تو دستمال كاغذي كه دستم بود (خوشبختانه!) برش گردوندم، چاييه هم كه حروم شد رفت ديگه!
از همه بدتر اينه كه هم‌خونه با وجود اينكه ذائقه‌اش به من خيلي نزديكه، كلاً اصلاً نفهميده بود اينها رو! اونم هي ميگفت بخور ديگه! چرا نمي‌خوري؟!