احساس آدمي رو دارم كه قراره همين فردا بميره، همه چي انگار خاكستريه، دلم يه مجلس روضه ميخواد، از اونا كه چراغا توش خاموشه و زنها چادرشون روي صورتشونه و هاي هاي اشك ميريزن، از اونا كه هيچكس كار نداره كه چرا گريه ميكني، از اونا كه روضه خون همچين روضه ميخونه ياد همه غم و غصههات بيفتي… كه يه جوري درست و حسابي كلكت كنده بشه…
دلم اندازه يه دنيا گرفته، دلم ميخواست يه رشته ديگه خونده بودم، كه مجبور نباشم تو اين خرابشده كار كنم، جايي كه حتي ميز كارت هم مال تو نيست، كه اگه يه خودكار روش باشه كه رئيست از رنگش خوشش نياد مياد ميگه عوضش كن (يا بدتر به بقيه ميگه به فلاني بگين اين خودكارم عوض كنه)، كه اگه فقط يه قفسه دارين كه توش وسيله هاتونو بذارين و يه شيشه نسكافه و كافيميت توشه بياد بگه بهش بگين اينا رو برداره از اينجا، كه به همهچيزت گير بده، به «همهچيز»، تو اين اداره نكبت هيچي نداريم، شخصيت و مدل لباس پوشيدن و مقدار حقوق آخرماهت دست اون رئيس كثافتته، اگه اون روزي كه داره تايمشيت پر ميكنه از دنده چپ بلند شده باشه كه كارت با كرامالكاتبينه… و اي واي از شخصيتت، ميذارتت زير پاش و لهت ميكنه، جلوي بقيه مي ري نه بهت، اگه بري تو اتاقش وقتي كسي پيششه سعي ميكنه حتماً مثل نوكر و كلفت باهات رفتار كنه چون اينقدر احمقه كه فكر ميكنه احترام گذاشتن به ما پر رومون ميكنه، اگه داري تلفن ميزني (حتي تلفن هاي كاري، من معمولاً 2 تا تلفن غير كاري بيشتر نميزنم در طول روز) حتماً بايد بياد بالاي سرت و گوش بده ببينه چي داري ميگي، دسترسيات رو به تلفن خط آزاد ببنده كه نكنه باهاش زنگ بزني، اه…. حالم از سركار اومدن داره به هم ميخوره، اي كاش اونقدر توانايي داشتم كه نيام اينجا، برم يه كتابفروشي كوچيك بزنم واسه خودم، بشينم توش، كتاب بفروشم، امثال اين كثافتو هم به هيچيام حساب نكنم، كه اگه دوباره تو خيابون بهش برخوردم چهارتا حرف كلفت بارش كنم، كاش اونقدر توانايي داشتم كه همين الانم وقتي چرت و پرت ميگه جوابشو بدم، كاش ميتونستم خودمو از اين فشار خلاص كنم، دارم خرد ميشم، ساعت 4 كه اين جهنم تموم ميشه و ميام بيرون ديگه انرژي واسه انجام هيچ كاري ندارم، انگار با تريلي از روم رد شدن…..
سوزشش از اينه كه اين بشر اينقدر بيسواده كه هنوز به پسورد ميگه: «پسبورد»…. بعد وقتي يه نامه انگليسي داري و ميخواي ترجمه كني و به كارت برسي ازت ميگيرتش و ميگه بذار من اينو رؤيت كه كردم،(دقيقاً از همين كلمه تهوعآور هم بايد استفاده كنه كه يعني آره! من بلدم!) بررسي هم بكنم بعد ميدم شما كاراشو بكن!
بعد تو بايد بري بميري…..

2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
فوریه 10, 2010 در 12:10 ب.ظ.
esely
اگه همون پارسال که داشتی مایا کار میکردی همچنان تا حالا ادامه داده بودی تا الان کلی استاد شده بودی برای خودت و بازر کارشم اینجور که بنظر میاد بد نیست و با آشناهایی که داری می شد یواش یواش به عنوان کار اصلیت روش حسلب کنی.
الانم دیر نشده بازم اگه شروع کنی و حسابی بچسبی بهش می تونی تا چند ماهه دیگه حتی به کسایی که میان پیشه رازیل اینا برای یاد گرفتن هم به اونا یاد بدی هم خودت تمرین کنی هم اینکه کاریه که دوست داری انجام بدی.
حتی اگه درامدشم اولش کم باشه ولی ارزششو داره و آینده خوبی داره.
—–
همخونه عزيزم، مشكل من اينه كه نه استعداد كافي دارم واسه طراحي كه بتونم مايا كار خوبي بشم (و متاسفانه طراحي رو دوست هم ندارم) نه اينقدر از اين كار الانم بدم مياد كه بذارمش كنار، پا در هوا كه ميگن منم ديگه…
فوریه 10, 2010 در 12:43 ب.ظ.
esely
این که استعداد نداری رو که نمی تونم قبول کنم چون تو معمولا در مورد خودت بدترین قضاوتو میکنی و همیشه میزنی تو سر مال (یا همون خودت!). حداقل متونی تفریحی و به عنوان یه سرگرمی انجامش بدی ویک back up هم باشه که هر موقع اینجوری از رئیست متنفر شدی فکر نکنی که هیچ راه فراری نداری و مجبوری اونجا بمونی. بهرحال یه زمانی خیلی دوست داشتی اینکارو، نه؟!