درست از 14 آگوست 2007 شروع كردم اينجا نوشتن، حدود يك سالي هم قبلش مينوشتم، قبل‌ترش هم تو پرشين‌بلاگ مي‌نوشتم، هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم يه روزي مجبور شم ديگه ننويسم، اما شد ديگه، بعد از اين جريانات اخير و اينكه مي‌دونم تا مدتي تحت نظر دوستان خواهم بود ترجيح مي‌دم ديگه ننويسم، دوست ندارم خودم خودمو سانسور كنم…

ديگه اينجا نمي‌نويسم…..

قدر آسمان و آزادي را تنها كسي مي‌داند كه حتي براي چند ساعت دربند بوده‌باشد….دربند كه باشي انگار همه‌چيز آن بيرون حكم طلا دارد، نه، ارزش طلا دارد، آرزو مي‌كني كه اي كاش دوباره بيرون باشي، دوباره بتوني بدون هدف خيابونا رو گز كني… بعد هي مي‌گي مگر من چه كردم كه بايد اينجا باشم، بعد هي اشك مي‌جوشه و صورتت رو از زير چشم‌بندت خيس مي‌كنه…

احساس آدمي رو دارم كه قراره همين فردا بميره، همه چي انگار خاكستريه، دلم يه مجلس روضه مي‌خواد، از اونا كه چراغا توش خاموشه و زنها چادرشون روي صورتشونه و هاي هاي اشك مي‌ريزن، از اونا كه هيچكس كار نداره كه چرا گريه مي‌كني، از اونا كه روضه خون همچين روضه مي‌خونه ياد همه غم و غصه‌هات بيفتي… كه يه جوري درست و حسابي كلكت كنده بشه…
دلم اندازه يه دنيا گرفته، دلم مي‌خواست يه رشته ديگه خونده بودم، كه مجبور نباشم تو اين خراب‌شده كار كنم، جايي كه حتي ميز كارت هم مال تو نيست، كه اگه يه خودكار روش باشه كه رئيست از رنگش خوشش نياد مياد مي‌گه عوضش كن (يا بدتر به بقيه مي‌گه به فلاني بگين اين خودكارم عوض كنه)، كه اگه فقط يه قفسه دارين كه توش وسيله هاتونو بذارين و يه شيشه نسكافه و كافي‌ميت توشه بياد بگه بهش بگين اينا رو برداره از اينجا، كه به همه‌چيزت گير بده، به «همه‌چيز»، تو اين اداره نكبت هيچي نداريم، شخصيت و مدل لباس پوشيدن و مقدار حقوق آخرماهت دست اون رئيس كثافتته، اگه اون روزي كه داره تايم‌شيت پر مي‌كنه از دنده چپ بلند شده باشه كه كارت با كرام‌الكاتبينه… و اي واي از شخصيتت، مي‌ذارتت زير پاش و لهت مي‌كنه، جلوي بقيه مي ري‌ نه بهت، اگه بري تو اتاقش وقتي كسي پيششه سعي مي‌كنه حتماً مثل نوكر و كلفت باهات رفتار كنه چون اينقدر احمقه كه فكر مي‌كنه احترام گذاشتن به ما پر رومون مي‌كنه، اگه داري تلفن مي‌زني (حتي تلفن هاي كاري، من معمولاً 2 تا تلفن غير كاري بيشتر نمي‌زنم در طول روز) حتماً بايد بياد بالاي سرت و گوش بده ببينه چي داري مي‌گي، دسترسي‌ات رو به تلفن خط آزاد ببنده كه نكنه باهاش زنگ بزني، اه…. حالم از سركار اومدن داره به هم مي‌خوره، اي كاش اونقدر توانايي داشتم كه نيام اينجا، برم يه كتاب‌فروشي كوچيك بزنم واسه خودم، بشينم توش، كتاب بفروشم، امثال اين كثافتو هم به هيچي‌ام حساب نكنم، كه اگه دوباره تو خيابون بهش برخوردم چهارتا حرف كلفت بارش كنم، كاش اونقدر توانايي داشتم كه همين الانم وقتي چرت و پرت مي‌گه جوابشو بدم، كاش مي‌تونستم خودمو از اين فشار خلاص كنم، دارم خرد مي‌شم، ساعت 4 كه اين جهنم تموم مي‌شه و ميام بيرون ديگه انرژي واسه انجام هيچ كاري ندارم، انگار با تريلي از روم رد شدن…..

سوزشش از اينه كه اين بشر اينقدر بي‌سواده كه هنوز به پسورد مي‌گه: «پسبورد»…. بعد وقتي يه نامه انگليسي داري و مي‌خواي ترجمه كني و به كارت برسي ازت مي‌گيرتش و مي‌گه بذار من اينو رؤيت كه كردم،(دقيقاً از همين كلمه تهوع‌آور هم بايد استفاده كنه كه يعني آره! من بلدم!) بررسي هم بكنم بعد مي‌دم شما كاراشو بكن!
بعد تو بايد بري بميري…..

براي فرار از اين همه استرس خفه‌كننده، براي فرار از نگاه هميشه طلبكار رئيس عوضي‌ام، براي فكر نكردن به ادا و اطوار همكارها، و…. تنها كاري كه از دستم برمياد اينه كه اون آلبوم دوست ‌داشتني مشكاتيان رو با صداي بلند بذارم تو گوشم اجازه بدم نواي آرومش جاري بشه تو همه تنم و به هيچي فكر نكنم….

بي‌حوصله‌ام، اينترنت كه داغون، از صبح كه نداشتيم هيچي، الان تازه يه كمي وصل شده كه من دارم اينو مي‌نويسم، اصلاً شايد نشه پستش كنم، نمي‌دونم، از يه طرف ديگه اين رئيس بي‌شعور ما باز داره شاخ و شونه مي‌كشه، اگه يه روز رو اعصاب ما رژه نره كه اون روز شب نمي‌شه

اين از اين.

به خاطر 5 شنبه استرس دارم، نمي‌دونم چي قراره پيش بياد اين دفعه، كي جام عمرش لبريز مي‌شه و مي‌ميره، ، حالا چند نفر قراره بميرن خدا مي‌دونه، مي‌ترسم، انگار بايد هركاري دارم انجام بدم كه اگه يهو همه‌چي تموم شد كار نصفه نيمه نداشته باشم…

پارسال همين موقع‌ها بود كه دنبال خريد بوديم براي خونه‌اي كه قرار بود توش هم‌خونه بشيم، پرده و ميز و مبل و …. يك سال گذشته و من هنوز به اين فكر مي‌كنم كه كاش زودتر هم‌خونه شده‌بوديم….

جزو اون دسته آدم‌ها نيستم كه وقتي گرسنه هستم هرچيزي جلوم بذارن بخورم، اتفاقاً اين جور وقتا اينقدر بهانه‌گير و بداخلاق مي‌شم كه از دو كيلومتري داد مي‌زنم » من گاز مي‌گيرم!»، بدبختيه بزرگيه ها، از اون بدتر اينه كه حالا تو اون گشنگي سهمگين هر چيزي رو نمي‌خورم، بايد حتماً غذاي گرم باشه و مرغ نداشته باشه و بو نده و من دوستش داشته باشم وگرنه اينقدر با خودم لجبازي مي‌كنم كه يا با يكي دعوام شه يا يكي دلش برام بسوزه يه چيزي باب ميلم بده بخورم، يا اينكه هيچي نخورم، سر گشنه زمين بذارم بخوابم، تو اين پروسه كافيه يكي بهم نگاه چپ كنه، يا جرش مي‌دم يا مي‌شينم گريه مي‌كنم! اصلاً يك موجود نكبتي مي‌شم اون سرش نا پيدا!

يعني دقيقاً به همين «گهي» كه نوشتما!

بدبختي داريما! مي‌رم خونه مردم، دارم از گشنگي مي‌ميرم، غذا كه مياد، همون اولين بويي كه ازش بلند مي‌‌شه، باعث مي‌شه تصميم بگيرم غذا بخورم يا نه، همين ديشب يه جايي بوديم، بنده خدا غذا درست كرده بود به چه خوش آب و رنگي، بعد خواسته بود عزت بذاره، ورداشته بود توش روغن حيواني ريخته بود، روغن بابوي خوش گوسفند! دو لقمه اولو خوردم، بعد هي به نظرم رسيد يه اشكالي داره، انگار داشتم تو ظرفي كه قبلاً توش شير گوسفندي بوده غذا مي‌خورم، بعد گفتم نكنه خانوم صاحبخونه تو غذا پنير گوسفندي ريخته! يعدتر يه كمي فكر كردم و بالاخره به نتيجه رسيدم كه اين بوي كوفتي چيه، خب بعدش معلومه ديگه، حالا هي مي‌گن چرا نمي‌خوري؟ بخور ديگه، چرا هيچي نخوردي؟ آخه من چي بگم بهشون؟!
يه بار ديگه هم همين‌جا مهمون بوديم، سوهان يزد آورده بودن براشون سوغاتي، منم كه عادت دارم با چايي قند نمي‌خورم، چايي آوردن با اين سوهان مذبور! منم هول! زودي يه تيكه برداشتم گذاشتم دهنم، اوووووووففففف! سوهان با روغن حيواني گوسفندي…….. فكر مي‌كنين چي شد بعدش؟! با آخرين سرعت عملي كه در خودم سراغ داشتم تو دستمال كاغذي كه دستم بود (خوشبختانه!) برش گردوندم، چاييه هم كه حروم شد رفت ديگه!
از همه بدتر اينه كه هم‌خونه با وجود اينكه ذائقه‌اش به من خيلي نزديكه، كلاً اصلاً نفهميده بود اينها رو! اونم هي ميگفت بخور ديگه! چرا نمي‌خوري؟!

وانمود مي‌كنم كه از اخبار هيچي نمي‌دونم، انگار اصلا هيچ‌كسي نمرده…. وانمود كردن راه بهتريه واسه زندگي كردن تو اين جهنم….

فرمودند (همون ايشوني كه تازگي‌ها همش مي‌فرمايند) كه : استفاده از نرم ‌افزارهاي «فيل چيز كن» خودش جرم است!:)

بسي مايه خشنودي ما فراهم شد!


اين آقاي شرلوك هلمز رو هم به لطف اين آقا فيلميه جديد كه يافته‌ايم ديديم، (پرده اي هم نبود، ببين چه پيشرفتي كرديم! هنوز تو باكس آفيسه ما تو خونه مي‌بينيمش!) بهتون بگم، اصللللللللللللاً هزار بارم كه بگن رابرت داوني جونيور (با اون قيافه سوسولي!) شرلوك هلمزه، عمراً، ايشون انگشت كوچيكه جرمي برت هم نمي‌شن.

خيلي اتفاقي تيتر صبح روزنامه‌ها رو ديدم (معمولاً روزنامه نمي‌خونم، اعصابشو ندارم)، كاش نديده بودم، همه‌شون درباره اين طرح به قول ابراهيم رها (جرخوردگي اقتصادي) نوشته بودن، نمي‌دونم چي مي‌خواد به سرمون بياد، نمي‌دونم بنزين كه آزاد بشه، برق كه آزاد بشه، گاز و آب كه پولش سر به فلك بزنه ما كجا آويزون مي‌شيم، آويزون مي‌شيم ديگه؟ چيزي ازمون باقي نذاشتي تو اين 5 سال، خدا به اين سه سال آخرمون رحم كنه، البته شايدم شانس بياريم به سه سال نرسه، همون 2012 دنيا تموم شه راحت شيم…

تازه نوشت ها

اينا رو بيشتر خوندن

  • هیچکدام
اوت 2016
S S M T W T F
« فوریه    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

Blog Stats

  • 26,523 hits
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.